زنان زیبا فکر میکنند اشعار عاشقانهام برای آنهاست اما چه عذابیست، میبینم شعر میگویم تا بیکار نباشم ..
شاید فراموشت شدمشاید دلت تنگه برام شاید بیداری مثل من به فکر اون خاطره هام شاید تو هم شب که میشه میری به سمت جاده ها بگو تو هم خسته شدی مثل من از فا صله ها با هر قدم برداشتنت فاصله بینمون نشست لحظه ای که بستی درو شنیدی قلب من شکست یادت می یاد که من کی یم همون که میمیره برات همونی که دل نداره برگی بیوفته سر رات نمیتونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام از کی داری تو دور میشی از من که میمیرم برات از منی که دل ندارم برگی بیوفته سر رات نمیتونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام از کی داری تو دور میشی از من که میمیرم برات از منی که دل ندارم برگی بیوفته سر رات بگو من از کی بگیرم حتی یه بار سراغتو دارم حسودی میکنم به آینهء اتاق تو کاش جای اون آینه بودم هر روز تو رومیدیدمت اگر که بالشت بودم هر لحظه میبوسیدمت نمیتونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام از کی داری تو دور میشی از من که میمیرم برات از منی که دل ندارم برگی بیوفته سر رات نمیتونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام از کی داری تو دور میشی از من که میمیرم برات از منی که دل ندارم برگی بیوفته سر رات
باید به چشم هایم نگاه کنی این شعرها هرچقدر هم خوب باشند نمی توانند دلتنگی ام را بیان کنند.. چترهای کاغذی زیر باران دوام نمی آورند...! "محسن حسینخانی"
تکیه بر جنگل پشت سر روبروی دریا هستم آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم حال دریا آرام و آبی است حال جنگل سبز سبز است من که رنگم را باران شسته است در چه حالی ایا هستم ؟ قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز حیف انسانم و می دانم تا همیشه تنها هستم وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز من ولی در کار جان شستن از غبار فردا هستم صفحه ای ماسه بر می دارم با مداد انگشتانم می نویسم من آن دستی که رفت از دست شما هستم مرغ و ماهی با هم می خندند من به چشمانم می گویم زندگی را میبینی بگذار این چنین باشم تا هستم. (محمد علی بهمنی)
ما را برای وداع آفریده بودند… دستی فریبنده که از گرماگرم دو تن بیرون آورده می شد و عریان می کرد التماس جان را، به ماندن. سکوت سنگین اشارت های دو چشم، و کس را دیگر یارای سخن نیست… بیم آنم می رود، خیال دیدارت گندمزاری گردد سبز و دستی که برای وداع در دستم دادی اینجا بی نهایت دشت را بدراند و ریشه ی تو را در خاک بگستراند…
گفته باشم میان این فاصله های دور چیزی پیدا نمی کنی. آدم ها عادتشان همین است. همیشه دوستی را در دوری دیده اند اما باور کن دوری، دلتنگی می آورد و دلی که تنگ شود دیگر حسابش جدا است. گاهی می گیرد و گاهی این سو و آن سو می دود برای فراموشی و البته هیچ کدام به نفع ما نیست. دلی که تنگ شود نیمه شب به سرش می زند بیاید همین جا بنشیند و آنقدر نگاهت کند تا خودت بگویی هرچه که تو بخواهی. من تسلیمِ سلام های تو ام و من احساس کنم هیچ حسی حریف ضربان قلبم نیست.
به دیدارم بیا هرشب ، دراین تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها دلم تنگ است بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی بیا ای همگناه ِ من درین برزخ بهشتم نیز و هم دوزخ به دیدارم بیا ، ای هم گناه ، ای مهربان با من که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهی ها و من می مانم و بیداد بی خوابی در این ایوان سرپوشیده ی متروک شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها بیا امشب که بس تاریک و تنهایم بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی که می ترسم ترا خورشید پندارند و می ترسم همه از خواب برخیزند و می ترسم که چشم از خواب بردارند نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را نمی خواهم بداند هیچ کس ما را و نیلوفر که سر بر می کشد از آب پرستوها که با پرواز و با آواز و ماهیها که با آن رقص غوغایی نمی خواهم بفهمانند بیدارند. شب افتاده ست و من تنها و تاریکم و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی بیا ای مهربان با من ! بیا ای یاد مهتابی ! ( مهدی اخوان ثالث )
دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینم دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمیآید دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم مدارا میکنم با درد چون درمان نمییابم تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه که من تا آشنا گشتم دل خرم نمیبینم نم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمیبینم کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد به امید دمی با دوست وان دم هم نمیبینم ( سعدي )