1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

گلچین اشعار زیبا

شروع موضوع توسط Mohammad ‏18/11/10 در انجمن اشعار

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    زنان زیبا فکر می‌کنند
    اشعار عاشقانه‌ام برای آن‌هاست
    اما چه عذابی‌ست، می‌بینم شعر می‌گویم
    تا بیکار نباشم ..
     
    *diamond*، jila_s، میترا و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏11/7/15
    ارسال ها:
    495
    تشکر شده:
    5,540
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    Office support Supervisor
    مگر امروز به بالین من آیی
    که دگر
    عمر کوتاه مرا وعده ی فردا
    تنگ است...

    [​IMG]
     
    *diamond*، jila_s، z!ma و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏25/12/14
    ارسال ها:
    75
    تشکر شده:
    757
    امتیاز دستاورد:
    83
    جنسیت:
    زن
    شاید فراموشت شدم
    شاید دلت تنگه برام

    شاید بیداری مثل من
    به فکر اون خاطره هام

    شاید تو هم شب که میشه
    میری به سمت جاده ها

    بگو تو هم خسته شدی
    مثل من از فا صله ها

    با هر قدم برداشتنت
    فاصله بینمون نشست

    لحظه ای که بستی درو
    شنیدی قلب من شکست

    یادت می یاد که من کی یم
    همون که میمیره برات

    همونی که دل نداره
    برگی بیوفته سر رات

    نمیتونم دورت کنم
    لحظه ای از تو رویاهام

    تو مثل خالکوبی شدی
    تو تک تک خاطره هام

    از کی داری تو دور میشی
    از من که میمیرم برات

    از منی که دل ندارم
    برگی بیوفته سر رات

    نمیتونم دورت کنم
    لحظه ای از تو رویاهام

    تو مثل خالکوبی شدی
    تو تک تک خاطره هام

    از کی داری تو دور میشی
    از من که میمیرم برات

    از منی که دل ندارم
    برگی بیوفته سر رات

    بگو من از کی بگیرم
    حتی یه بار سراغتو

    دارم حسودی میکنم
    به آینهء اتاق تو

    کاش جای اون آینه بودم
    هر روز تو رومیدیدمت

    اگر که بالشت بودم
    هر لحظه میبوسیدمت

    نمیتونم دورت کنم
    لحظه ای از تو رویاهام

    تو مثل خالکوبی شدی
    تو تک تک خاطره هام

    از کی داری تو دور میشی
    از من که میمیرم برات

    از منی که دل ندارم
    برگی بیوفته سر رات


    نمیتونم دورت کنم
    لحظه ای از تو رویاهام

    تو مثل خالکوبی شدی
    تو تک تک خاطره هام

    از کی داری تو دور میشی
    از من که میمیرم برات

    از منی که دل ندارم
    برگی بیوفته سر رات ​
     
    *diamond*، jila_s، z!ma و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    باید به چشم هایم نگاه کنی

    این شعرها

    هرچقدر هم خوب باشند

    نمی توانند دلتنگی ام را

    بیان کنند..

    چترهای کاغذی

    زیر باران

    دوام نمی آورند...!


    "محسن حسینخانی"
     
    *diamond*، jila_s، z!ma و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    451
    تشکر شده:
    4,304
    امتیاز دستاورد:
    113
    تکیه بر جنگل پشت سر
    روبروی دریا هستم
    آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
    حال دریا آرام و آبی است
    حال جنگل سبز سبز است
    من که رنگم را باران شسته است
    در چه حالی ایا هستم ؟
    قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
    حیف انسانم و می دانم
    تا همیشه تنها هستم
    وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
    من ولی در کار جان شستن
    از غبار فردا هستم
    صفحه ای ماسه بر می دارم
    با مداد انگشتانم
    می نویسم
    من آن دستی که
    رفت از دست شما هستم
    مرغ و ماهی با هم می خندند
    من به چشمانم می گویم
    زندگی را میبینی
    بگذار
    این چنین باشم تا هستم.



    (محمد علی بهمنی)
     
    !...Mis!، *diamond*، jila_s و 8 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    ما را برای وداع آفریده بودند…

    دستی فریبنده

    که از گرماگرم دو تن

    بیرون آورده می شد

    و عریان می کرد التماس جان را،

    به ماندن.

    سکوت سنگین اشارت های دو چشم،

    و کس را دیگر

    یارای سخن نیست…

    بیم آنم می رود،

    خیال دیدارت

    گندمزاری گردد سبز

    و دستی که برای وداع در دستم دادی

    اینجا بی نهایت دشت را

    بدراند و ریشه ی تو را

    در خاک بگستراند…
     
    !...Mis!، *diamond*، jila_s و 8 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏21/5/15
    ارسال ها:
    1,193
    تشکر شده:
    8,109
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    گفته باشم

    میان این فاصله های دور چیزی پیدا نمی کنی.

    آدم ها عادتشان همین است.

    همیشه دوستی را در دوری دیده اند اما باور کن دوری، دلتنگی می آورد

    و دلی که تنگ شود دیگر حسابش جدا است.

    گاهی می گیرد و گاهی این سو و آن سو می دود برای فراموشی

    و البته هیچ کدام به نفع ما نیست.

    دلی که تنگ شود نیمه شب به سرش می زند بیاید همین جا بنشیند

    و آنقدر نگاهت کند تا خودت بگویی هرچه که تو بخواهی.

    من تسلیمِ سلام های تو ام

    و من احساس کنم هیچ حسی حریف ضربان قلبم نیست.



     
    *diamond*، jila_s، z!ma و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    451
    تشکر شده:
    4,304
    امتیاز دستاورد:
    113
    به دیدارم بیا هرشب ،
    دراین تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
    دلم تنگ است
    بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
    شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
    دلم تنگ است
    بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
    در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
    دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
    و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
    بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
    بهشتم نیز و هم دوزخ
    به دیدارم بیا ، ای هم گناه ، ای مهربان با من
    که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهی ها
    و من می مانم و بیداد بی خوابی
    در این ایوان سرپوشیده ی متروک
    شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
    که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
    بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
    بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
    که می ترسم ترا خورشید پندارند
    و می ترسم همه از خواب برخیزند
    و می ترسم که چشم از خواب بردارند
    نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
    نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
    و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
    پرستوها که با پرواز و با آواز
    و ماهیها که با آن رقص غوغایی
    نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
    شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
    و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
    پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
    بیا ای مهربان با من !
    بیا ای یاد مهتابی !

    ( مهدی اخوان ثالث )
     
    !...Mis!، -yas-، میترا و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    [​IMG]
     
    !...Mis!، *diamond*، jila_s و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    451
    تشکر شده:
    4,304
    امتیاز دستاورد:
    113
    دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم

    دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم

    دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید

    دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم

    مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده

    ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم

    مدارا می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابم

    تحمل می‌کنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم

    خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه

    که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی‌بینم

    نم چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم

    چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی‌بینم

    کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد

    به امید دمی با دوست وان دم هم نمی‌بینم


    ( سعدي )
     
    !...Mis!، jila_s، z!ma و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.