1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

گلچین اشعار زیبا

شروع موضوع توسط Mohammad ‏18/11/10 در انجمن اشعار

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

    هست پنهان در نهاد هر بشر!




    لاجرم جاری است پیکاری سترگ

    روز و شب، مابین این انسان و گرگ




    زور بازو چاره ی این گرگ نیست

    صاحب اندیشه داند چاره چیست
     
    ƊЄҲƬЄƦ، -Silence-، *diamond* و 9 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    این همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟
    شهوت این بی نمازان، نشئه ی انگور کیست؟

    پرده دانان طریقت در صبوری سوختند
    این صدای ناموافق زخمه ی تنبور کیست؟

    شیخ بازیگوش ما از بس مرید خویش بود
    عطسه ای فرمود و گفت این جمله ی مشهور کیست!

    پنج استاد حقیقت حرف شان با ما یکی ست
    راستی در پشت این دستورها دستور کیست؟

    آب نوشان ادّعای خضر بودن می کنند
    رنگ پیراهان اینان وصله ی ناجور کیست؟

    دست این پاسور بازان هر که دل را داد باخت
    دوستان چشم شما در انتظار سور کیست؟

    دین و دل دادند یارانم در این شرب الیهود
    شیخ ما در باده گم شد ، مست ما مستور کیست؟

    این که خضرش خوانده اید، اسکندر مقدونی است
    این که دریایش لقب دادید چشم شور کیست؟

    این که بر آن گوش خود بستید، صور محشر است
    این که شیطان می دمد دائم در آن شیپور کیست؟

    آن که می زد روز و شب پیوسته لاف اختیار
    این زمان ترس از که دارد؟ این زمان مجبور کیست؟

    بعد طوفان جز کفی در کیسه ی امواج نیست
    شاه ماهی های این دریا ببین در تور کیست!
     
    ƊЄҲƬЄƦ، -Silence-، *diamond* و 9 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118


    پُک به پُک ابر می‌شه اقیانوس،
    ماهِ خرداد، تیرِ توی دلم
    چن شبه دولا دولا می‌رم با
    شترِ زردِ پاکتِ کَمِلم

    عرقِ کشمشِ سه‌تقطیره،
    پیش بطریم فقط یه گیلاسه
    حال و روزم شده یه فیلمفارسی،
    کافه کم داره با یه رقاصه

    جای خالیت سیاه‌چاله شده،
    همه‌ی زنده‌گیمو ‌بلعیده
    عینکِ «کافکا» روی چشمامه،
    همه‌چی مزه‌ی لجن می‌ده

    بعدِ تو شهر شکلِ کابوسه،
    کلِ تهران برام اوین می‌شه
    اگه بازم نیای همین خونه،
    شکلِ حمامِ سرخِ فین می‌شه

    تو سفر رفتی و تمامِ جهان
    یه درِ بسته‌ی فلزی شد
    شاعری پشتِ در کتک خورد و
    تمشیت دید و مرگ مغزی شد

    چشم‌های منو درآوردن
    که چرا اونا رو نمی‌بندم
    این گناهِ منه که می‌شناسم
    خطِ دوستامو توی پروند‌م

    من یه تردیدِ فلسفی بودم
    که رو پرده شکست و «هامون» شد
    یه «گالیله» که توی آتیش سوخت
    زاپاتایی که تیربارون شد

    هنوزم ایستادم و عکسم
    توی آینه به خاک افتاده
    خواب‌هامو ندیده دزدیدن،
    پرچمِ من مخالفِ باده

    زندگیم قصه‌ی کلاغیِ شده
    که به خونه نمی‌رسه هرگز
    این بهارم به سر رسید پس کِی
    سبز می‌شن چراغای قرمز؟

    من همونم: ترانه‌سازی با
    گروهِ خونیِ اُی مثبت
    نامید از همه ولی بازم
    از تو می‌گم تا آخرین فرصت

    پک به پک دود می‌شه رؤیاهام،
    ماهِ خرداد شکلِ مُرداده
    من چهل ساله می شم و عشقت
    هنوزم از سرم نیفتاده. // یغما گلرویی
     
    ƊЄҲƬЄƦ، -Silence-، *diamond* و 9 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    روی تراسِ داغِ بعد از ظهر،
    پیراهنا رو باد پوشیده
    چن وقته که با عطرِ دستِ تو
    دنیام بوی تازه‌ای می‌ده

    چشمای تو سر می‌رسن دائم
    از لحظه‌های خواب و بیداری
    از تو کتابای کتابخونه
    از تیتراژِ فیلمای تکراری

    از تو صدای مجری اخبار،
    از متنِ یه آهنگِ جانانه:
    ای کاش این‌جا پیش من بودی
    می‌تابیدی، الماسِ دیوانه!

    خاموش کن خورشیدو با چشمات،
    بیدار کن مهتابو با دستات
    همبازی من باش تو این عشق،
    تو این سکانسِ آبیِ بی‌کات

    توفان شو، بارون شو، برام تب کن،
    دنیای مغشوشو مرتب کن،
    شب‌ها رو که تو خواب‌هام هستی،
    روزاتو پیش چشم من شب کن.

    این‌جا غروبای بدی داره
    وقتی که جات نزدیکِ من سبزه
    وقتی که با هر زنگِ این گوشی
    قلبِ من اشتباهی می‌لرزه

    دائم حواسم پیشِ تو پرته،
    هی راه می‌رم توی این خونه
    فکرام همه دور تو می‌گردن،
    چشمم به ساعت مات می‌مونه

    انگار داری می‌رسی از راه،
    توی همین لحظه‌ی رویایی
    از توی اقیانوس تنهاییم
    درست مثِ پریِ دریایی

    خاموش کن خورشیدو با چشمات،
    بیدار کن مهتابو با دستات
    همبازی من باش تو این عشق،
    تو این سکانسِ آبیِ بی‌کات

    توفان شو، بارون شو، برام تب کن،
    دنیای مغشوشو مرتب کن،
    شب‌ها رو که تو خواب‌هام هستی،
    روزاتو پیش چشم من شب کن
     
    ƊЄҲƬЄƦ، -Silence-، *diamond* و 9 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    حجم نفس هايم پر از يك بغض سنگين بود
    از ابتداى داستان، اين شعر بدبين بود!

    يك خط قرمز بود پشت آرزوهايم!
    دست تو بود و تارهاى سست موهايم!

    بين من و ديوارهاى بعدى ام پل بود
    دنيا پر از سرگيجه هاى دود و الكل بود

    محكوم بودم نيمه شب ها را به بيدارى
    هى مى تكاندم كوچه را در زيرسيگارى!

    هى مست مى كردم سياهى هاى دنيا را
    ديروز و امروز و شب و فردا و فردا را...

    از پيش، توى آزمون عشق، رد بودم
    در انزواى خود پر از حبس ابد بودم!

    فصلى معلق بود با حس دگرگونى
    تاريكى و شب هاى شهر چند ميليونى

    هى شعر مى خواندم تو را تا صبح بيدارى
    از تيك تاك مرگ ساعت هاى ديوارى

    از روى سقف خانه ام باران غم مى ريخت
    هى داشتى...اشكى كه روى بالشم مى ريخت!

    تنهايى و شعرى سراسر چوبه هاى دار!
    تكرار مى شد هر شبم در پاكت سيگار

    در آرزوهايت پر از ميدان مين بودم!
    بين «بد» و «بدتر» هميشه «بدترين» بودم!

    دنياى من يك مشت كاغذ توى آتش بود
    دلتنگى و اشك و «فرنگيس» و «سياوش» بود

    روى تن هر آينه كابوس مى ديدم
    از خود به سوى هيچ وقتت مى تلاشيدم

    با مشت مى خوردم به ديوارى كه حسرت بود
    گريه، ترامادول ترين زن پشت يك خط بود!

    درس فراموشى من بودى و زنگ بعد...!
    خالى شدى توى رگ من، از سرنگ بعد!

    آوار بودم روى يك تخت پر از «لبريز»!
    عكس تو و گوشى خاموشم كه روى ميز...

    حالا مسير عشق تو روى تردميل است!
    ظرفيت نابودى دنيام تكميل است

    دارم تهوع مستى ات را از هواى داغ!
    هر شب تو را عق مى زنم با خون و استفراغ!

    از وحشت كابوس هايم مات و مبهوتم
    سرگيجه دارد آسمان، بالاى تابوتم

    با بغض و حسرت سمت روياى تو مى آيم
    بيرون زده از زندگى ات استخوان هايم

    ديگر نه تنها من كه حتى شعر هم گيج است!
    آرام مى ميرم كه مرگ من به تدريج است

    حالا تنم لبريز ديدار است از تشويش!
    «دروازه دولت» را به سمت متروى «تجريش»!

    دارم بغل مى گيرمت با گريه و لبخند!
    [تخت شماره «نوزده» در كافه ى «دربند»!]

    از درد اين حسرت «شديدا"»تر غم انگيزم!
    با بوسه ات خود را به كام مرگ مى ريزم

    تنها نشستم خاطرات با تو بودن را
    بغضت شكسته صندلى خالى من را!

    عكس مرا مى بوسى از پشت هزاران سيم
    بين تو و ديوارهايت مى شوم تقسيم

    عكس تو را مى بوسم از ال سى دى گوشى
    دارى ميان چاى سرد من نمى جوشى!

    شب قطره قطره مى چكد بر دامن دنيام
    دست تو را مى گيرم از توى توهم هام

    با درد، لب مى گيرمت از فيلتر سيگار
    از خاطرات روزهاى خوب بى تكرار

    از شيشه باران مى زند بر نم نم صبحم!
    بوى تعفن مى دهد خواب دم صبحم

    بى خوابم از بيدارى و از غربت شب هام
    توى بغل مى گيرم و مى خوابمت آرام

    بايد برايت گريه هاى بى صدا باشم
    با اين توقف از نفس هايت جدا باشم

    بايد مرا باور كنى خيلى دلم تنگ است!
    مرگ صدايم با قدم هايت هماهنگ است

    شايد تو هم اندازه ى من آرزو دارى.....
    ...كه از لبم لبهاى خود را بر نمى دارى

    مى بوسمت با حالت دلتنگ وارى كه...
    با سوت ممتد پشت درهاى قطارى كه...

    آنقدر غم دارم كه چشمانم پر از درياست!
    انگار اينجا نقطه ى پايان اين دنياست!

    خيس است زير پلك هايم در كنار تو
    [درهاى باز و چشم هاى گريه دار تو]

    تو رفتى و درد تو را دست زمان دادم
    پشت سرت از پنجره دستى تكان دادم

    با سوت، درها بسته شد از چشم تار من
    آرام حركت مى كند بى تو قطار من

    از چاه بيرون ميكشم خود را به چاه بعد!
    مى ميرم از دلتنگى ات تا ايستگاه بعد

    حالا تويى و خاطرات روز خوبى كه...
    يك آفتاب مرده در پشت غروبى كه...

    هى راه رفتن توى فكرت، «راه، رفتن تا...»
    از فكرهايت غلت خوردن توى جوبى كه...

    بوق و ترافيك و اتوبان هاى سرگيجه...
    دلتنگى ماشين هاى ميخكوبى كه...

    دود غليظ و آسمان ابرى تهران...
    كابوس و ترمينال دلتنگ جنوبى كه...

    حالا منم با يك بليط شهر اجبارى
    از بغض، در حال «نمردن!» با خود آزارى!

    حالا تويى و روزهاى رفته از پيش ات...
    با يك پل عابر سر ميدان «تجريش» ات...!


    [​IMG]
     
    ƊЄҲƬЄƦ، -Silence-، *diamond* و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏29/1/15
    ارسال ها:
    1,757
    تشکر شده:
    12,857
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]
    زیباترین "معماری" من ،
    ساختن "ذهن و دل" خویشتن است .
    در گستره ی وسیع اندیشه ی خود ،
    سازه ای باید ساخت ،
    با ستونهایی برافراشته از افکارم …
    و مصالح ، همه از جنس امید ،
    و مراقب باشم ،
    نقش "افکار غلط" در ذهنم ،
    نقشه ی "تخریب بنیاد" من است
    مي توان زيبا زيست
    نه چنان سخت که از عاطفه دلگير شويم
    نه چنان بي مفهوم
    که بمانيم ميان بد و خوب
    لحظه ها مي گذرند
    گرم باشيم پر از فکر و اميد
    عشق باشيم و سراسر خورشيد
    زندگي همهمه مبهمي از رد شدن خاطره هاست
    هر کجا خنديديم هر کجا خندانديم
    زندگاني آنجاست بي خيال همه تلخي ها
     
    ƊЄҲƬЄƦ، -Silence-، *diamond* و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏29/1/15
    ارسال ها:
    1,757
    تشکر شده:
    12,857
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    مرا به جرم هزاران گناه می بردند

    شبی که روح توبر دوش ماه می بردند

    دوباره آمده بودند تا کرانه درد

    دلم به جای خودم اشتباه می بردند

    ترا بخاطر یک آسمان پراز لبخند

    مرا برای قصاص نگاه می بردند

    تمام دفتر اشعار من سند می شد

    به انضمام دلی غرق آه می بردند

    چقدر قاضی پرونده بدقلق می شد

    که آبروی تودر دادگاه می بردند

    همیشه رسم بر این بوده یک نفر محکوم

    به پای چوبه ی داری سیاه می بردند

    اگر که چشم تو حکمش دوباره اعدام است

    مرا به پای خودم دلبخواه می بردند
     
    ƊЄҲƬЄƦ، *diamond*، m@tina و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏18/6/15
    ارسال ها:
    159
    تشکر شده:
    1,980
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    مانند شیشه ای که خریدار سنگ بود

    این دل شکستن تو برایم قشــنگ بود

    رؤیای باشکوه رسیدن به ساحلت

    آغاز خودکشی هزاران نهــنگ بود


    ماه شـب چهاردهــی که تصاحبـــــــت

    چون حسرتی به سینه صدها پلنگ بود

    خوشبخت آن دلی که برای تو می تپید

    خوشبخت آن دلی که برای تو تـنگ بود

    تو ؛ یک جهان تازه پر از صلح و دوستی

    من ؛ کشوری که با همه در حال جنگ بود

    با من هر آنچه از تو بجـا ماند، نــــام بود

    از من هر آنچه بی تو بجا ماند، ننگ بود

    پایین نشسته ام که توبالانشین شوی

    این ماجرا حکایـــــت الـاکـلـنـــــــگ بـود!

    [رضا نیکوکار]
     
    Mr Perfect، Mastaneh، z!ma و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏29/1/15
    ارسال ها:
    1,757
    تشکر شده:
    12,857
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    زندگي يک آرزوي دور نيست؛
    زندگي يک جست و جوي کور نيست
    زيستن در پيله پروانه چيست؟
    زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست
    گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛ هرچه ناپيدا صدايت ميزند
    جنگل خاموش ميداند تو را؛ با صدايي سبز ميخواند تو را
    زير باران آتشي در جان توست؛ قمري تنها پي دستان توست
    پيله پروانه از دنيا جداست؛
    زندگي يک مقصد بي انتهاست
    هيچ جايي انتهاي راه نيست؛
    اين تمامش ماجراي زندگيست…
     
    ƊЄҲƬЄƦ، Mah$a، -Silence- و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏29/1/15
    ارسال ها:
    1,757
    تشکر شده:
    12,857
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺍﺭ ﺑﺎﺵ …
    ﺭﯾـــﺸﻪ ﯼ ﺗﻮ ، ﻓـــــﻬﻢ ﺗﻮﺳﺖ
    ﯾﮏ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺍﯼ ﺑﺎﻻ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ،
    ﮐﻪ ﻧﯿﺮﻭﯾﯽ ﭘﺸﺖ ﺁﻥ ﺑﺎﺷﺪ …
    ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻥِ ﻧﯿﺮﻭ ،
    ﺳﻘﻮﻁ ﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﺳﻨﮓ ﻃﺒﯿﻌﯽ ﺍﺳﺖ؛
    ﻭﻟﯽ ﯾﮏ ﮔﯿﺎﻩ ﮐﻮﭼﮏ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ !
    ﮐﻪ ﭼﻄﻮﺭ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺧﺎﮎ ﻫﺎ ﻭ ﺳﻨﮓ ﻫﺎ
    ﺳﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺁﺳﻔﺎﻟﺖ ﻫﺎ ﻭ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ﻭ
    ﺳﺮﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ …
    ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﺍﯾﻦ ﮔﯿﺎﻩ ﮐﻮﭼﮏ،
    ﺭﯾـــﺸﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ،
    ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺧﺎﮎ ﻭ ﺳﻨﮓ …
    ﻭ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﻋـــــﺎﺩﺕ ﻭ ﻏـــــــﺮﯾﺰﻩ …
    ﺳﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯼ ،
    ﻭ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽ ﺁﻓﺮﯾﻨﯽ …
    ﺭﯾـــﺸﻪ ﯼ ما، ﻫﻤﺎﻥ " ﻓـــــﻬﻢ" ما ﺳﺖ …!
     
    ƊЄҲƬЄƦ، -Silence-، *diamond* و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.