چه زیباست نوشتن وقتی می دانی او می خواند چه زیباست سرودن وقتی می دانی او می شنود و چه زیباست جنون وقتی می دانی او می بیند
کسی با سکوتش مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد کسی با نگاهش مرا تا درندشت دریای خون برد مرا بازگردان مرا ای به پایان رسانیده آغاز گردان...
زندگی را تو بساز.... نه بدان ساز که سازندو تو پذیری بی حرف زندگی یعنی جنگ تو بجنگ رندگی یعنی عشق تو بدان عشق بورز....
بی تو On line شبی باز از آن Room گذشتم همه تن چشم شدم . دنبال ID ی تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از Case وجودم شدم آن User ديوانه که بودم وسط صفحه Room , Desktop ياد تو درخشيد Ding صد پنجره پيچيد شکلکی زرد بخنديد يادم آمد که شبی با هم از آن Chat بگذشتيم Room گشوديم و در آن PM دلخواسته گشتيم لحظه ای بی خط و پيغام نشستيم تو و Yahoo و Ding و دنگ همه دلداده به يک Talk بد آهنگ Windows و Hard و Mother Board آريا دست برآورده به Keyboard تو همه راز جهان ريخته در طرز سلامت من بدنبال معنای کلامت يادم آمد که به من گفتی از اين عشق حذر کن لحظه ای چند بر اين Room نظر کن Chat آئينه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به Email ی نگران است باش فردا که PM ات با دگران است تا فراموش کنی چندی از اين Log Out , Room کن باز گفتم حذر از Chat ندانم ترک Chat کردن هرگز نتوانم نتوانم روز اول که Email ام به تمنای تو پر زد مثل Spam تو Inbox تو نشستم تو Delet کردی ولی من نرميدم نه گسستم باز گفتم که تو يک Hacker و من User مستم تا به دام تو درافتم Room ها رو گشتم و گشتم تو مرا Hack بنمودی . نرميدم . نگسستم .......... Room ی از پايه فرو ريخت Hacker ی Ignor تلخی زد و بگريخت Hard بر مهر تو خنديد PC از عشق تو هنگيد .......... رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم نگرفتی دگر از User آزرده خبر هم نکنی دگر از آن Room گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن Room گذشتم
بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه كه بودم در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن لحظه ای چند بر این آب نظر كن آب ، آیینه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا كه دلت با دگران است تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه كشیدم نگسستم ، نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كنی از آن كوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم