روزهای پر از دلواپسی ساعت ها غرق در لحظه های بی کسی چشم ها همه منتظر فریادرسی هر نفس حبس در گوشه ی دنج قفسی
با رفتن تو آسمان رنگی دگر شد با رفتن تو دیدگانم خونین و تر شد دیگر توان شعر گفتن در برم نیست با رفتن تو عصر من با ناله سر شد غمگین ترینم در نبودت بین یاران خون از دو چشمم گشته جاری همچو باران تنهاترین ماوای من بعد از تو دلدار میخانه هست و جمع پاک غم گساران چشمم به در تا عاقبت روزی بیایی پایان دهی بر گریه و درد و جدایی
شاید مطلبش طولانی باشه. ولی خیلی قشنگه حتما تا آخرش بخونین. ممنون... یک دقیقه سکوت به خاطر کودکی که سالهاست زنده است اما زندگی نمی کند. یک دقیقه سکوت به خاطر به دنیا آمدن کسانی که رفتن را به ماندن ترجیح می دهند. به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه و ابلهانه باقی ماند. به خاطر امیدهایی که به نا امیدی مبدل شد. به خاطر ستاره ی کوچکی که همیشه در آسمان پر ستاره و بی انتها تنها ماند. به خاطر همه ی سال هایی که دروغ شنیدم. به خاطر روزها و لحظه هایی که ادامه دادن ناممکن می نمود اما عبور ناگریز بود. به خاطر همه ی کسانی که به جرم دیگری محاکمه شدند. یک دقیقه سکوت به خاطر پرنده ی کوچک خوشبختی که هر گاه بر بامی نشست با سنگ از او پذیرایی کردند. به خاطر شب هایی که با اندوه سپری شدند. به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشت له شد. به خاطر چشمانی که همیشه بارانی ماندند. یک دقیقه سکوت به خاطر سال ها آرامش از دست رفته. به خاطر اطرافیانی که بود و نبودشان مطلقاً فرقی نمی کند. به خاطر همه ی کسانی که فکر می کردند دنیا روزی بهتر خواهد شد. به خاطر کسانی که معتقدند یک روز همه چیز تغییر خواهد کرد. به احترام کسانی که زندگیشان را وقف کمک کردن به انسان های دردمند می کنند در حالی که خود دردمندترین اند. به احترام کسانی که شادی خود را به بهای ناراحت کردن یکدیگر به دست می آورند. به احترام دوستانی که که هر گاه به آن ها احتیاج داشتم بهترینشان تنهایی بود. یک دقیقه سکوت به احترام دفتری که فقط برای نوشتن دردها گشوده می شود. یک دقیقه سکوت به احترام کسانی که گمان می کنند زنده بودن زندگانی را کافیست. یک دقیقه سکوت برای رویاهای شیرین کودکی، که هرگز باز نخواهند گشت. یک دقیقه سکوت برای صداقت که این روز ها وجودی فراموش شده است. یک دقیقه سکوت برای محبت که بیشتر از همه مورد خیانت واقع می گردد. یک دقیقه سکوت برای پروانه ی کوچکی که با بال شکسته اش تمام عمر در تلاش بیهوده برای پرواز بود. یک دقیقه سکوت به احترام انسانیت.یک دقیقه سکوت به خاطر انسان بودن.یک دقیقه سکوت به خاطر حرف های نگفته. یک دقیقه سکوت به خاطر همه ی کسانی که مجبورند یکدیگر را تحمل کنند. یک دقیقه سکوت برای زندگی. یک دقیقه سکوت به احترام کلمه ی "دوست" که هیچ کس معنی آن را درست نفهمید. یک دقیقه سکوت برای ظلمت و تاریکی شب، که با دستان سخاوتمند سیاهش همه ی تفاوت ها را می پوشاند. یک دقیقه سکوت برای بالشی که تنها همدم غصه ها بود. یک دقیقه سکوت برای همه ی کسانی که هرگز نفهمیدند کسی آنان را دوست دارد. یک دقیقه سکوت به احترام کسانی که سعی کردند صلح را برقرار سازند. یک دقیقه سکوت برای دل گرفته ام. یک دقیقه سکوت برای سینه های تنگی که از غربت در حال ویرانی اند. به خاطر کودکی که از پشت پنجره ی غبار گرفته باران را نظاره می کند. برای تمام لحظه های از دست رفته ی عمر. یک دقیقه سکوت برای سال ها زندگی پوچ و بی حاصل. یک دقیقه سکوت برای رویاهای باطل. برای زیبایی گل هایی که همیشه با خار همراه بود. برای کسانی که از فرط مشکلات به جنون می رسند. یک دقیقه سکوت برای ورق هایی که با نوشته هایی این چنین سیاه می شوند. برای گوشی که همیشه شنوا بود ولی هرگز شنیده نشد. یک دقیقه سکوت برای اشک هایی که همگان سعی در پنهان کردن لطافتشان دارند. برای احساساتی که همواره نادیده گرفته می شوند.یک دقیقه سکوت به خاطر کسانی که هرگز نیاموختند لبخند بزنند. یک دقیقه سکوت به خاطر کسانی که هرگز نیاموختند گریه کنند. یک دقیقه سکوت به خاطر کسانی که از ناراحتی دیگران اندوهگینند در حالی که دیگران هرگز آنان را باور نخواهند کرد. برای کسانی که تنها برای آسیب رساندن ملاقات می شوند. به احترام کودکانی که امروز متولد شدند. یک دقیقه سکوت به احترام تمام کسانی که امروز زندگانی را وداع گفتند. یک دقیقه سکوت به احترام قلب هایی که از سنگ اند.یک دقیقه سکوت به احترام کسانی که هرگز درک نشدند. یک دقیقه سکوت به احترام احساس هایی که هرگز بیان نشدند. یک دقیقه سکوت به احترام تمام کسانی که سکوت کردند. یک دقیقه سکوت ... و یک دقیقه سکوت به احترام تمام سکوت هایم. خدایا! آیا زندگی ام آنقدر بلند خواهد بود که اندک زمانی برای بیان آن بیابم که : " آی آدما چه می کنید ؟ "
ز تو دورم چه غمگین و چه من زارم فقط نام تو را من روی لب دارم چه غم گر دیگران گویند من خوارم كه عشق تو شد روز و شب كارم
خبر مرگ مرا ... گاه می اندیشم، خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسی می شنوی، روی تو را كاشكی می دیدم. شانه بالا زدنت را، بی قید و تكان دادن دستت كه، مهم نیست زیاد و تكان دادن سر را كه، عجیب! عاقبت مُرد ؟ افسوس! كاشكی می دیدم! من به خود می گویم: چه كسی باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
vبی تو من در همه ی شهر غریبم vبی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی vبرنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی vتو همه بود و نبودی..تو همه شعر و سرودی vچه گریزی ز بر من – که ز کویت نگریزم!!! vگر بمیرم ز غم دل-با تو هرگز نستیزم! vمن و یک لحظه جدایی؟؟! نتوانم..نتوانم..! vبی تو من زنده نمانم!!!!!!!!!!!!!
نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سینه نزدیک به مـــن هر آنکـه نزدیک، ازو جــــــدا، جــــدا من نه چشــــم دل به ســـــویی، نه باده در سبویی که تــــر کـــــنم گـلـــــــویی، به یاد آشنــــــا من ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــری دلــــــم گرفته ای دوست، هـــــوای گریــه با من نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهــــا، رهـــا من
بی خانه ای بودم و بی پناهی در عمق چشمانت آواره شدم در ژرفای نگاهت خانه ای ساختم از اشک تو نوشیدم اشکت آب حیاتم شد عمری در چشمانت زندگی کردم!!! از نگاه مقدست بر حریم کبریایی جان می گرفتم و از نگاه پر گناهت بر هوسهای زمینی بی جان می گشتم حالا از من چه مانده باقی؟!!! جزء گناهی که تو دیدی من سوختم و خاکستر شدم!!!!! دلتنگم!!! دلتنگ یک نگاه مقدسی که دوباره خدا را ببینی تو را به حرمت پاکبازان عشق الهی دوباره خدا را ببین تا جانی تازه بگیرم
تو چه میدانی که در این دل ، چه می گذرد؟! می گذرد گدازه هایی داغ چو آتش فشان! از مویرگ های دلم .. و می سوزاند تمام مرا.. دوریت.. ....