باز دیشب ماه دلتنگ تو بود ماه و حتی راه دلتنگ تو بود باز دیشب این دل ویرانه از دردو رنج و آه دلتنگ تو بود باز دیشب بال پروازم شکست گرد غم بر قاب چشمانم نشست خواستم تا اینکه بگریزم ولی پای دل را درد هجران تو بست
ديشب دوباره ديدمت اما خيال بود تو در كنار من بشيني محال بود هر چه نگاه عاشق من بي نصيب بود چشمان مهربان تو پاك و زلال بود پاييز بود و كوچه اي و تك مسافري با تو چقدر كوچه ما بي مثال بود نشنيد لحن عاشق من را نگاه تو پرواز چشمهاي تومحتاج بال بود سيب درخت بي ثمر آرزوي من يك عمر مانده بود ولي كال كال بود گفتم كمي بمان به خدا دوست دارمت گفتي مجال نيست وليكن مجال بود يك عمر هر چه سهم من از تو نگاه بود سهم من از عبور تو رنج و ملال بود چيزي شبيه جام بلور دلي غريب حالا شكست واي صداي وصال بود شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد اما نه با خيال تو بودم حلال بود
شبی غمگین شبی غمگین ، شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من میگفت تنهای تنهاست ببین با غربتش با من چه ها کرد تمام هستی ام بود ، ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد و هرگز شکستم را نفهمید
دير گاهي است در اين تنهايي رنگ خاموشي در طرح لب است بانگي از دور مرا مي خواند ليك پاهايم در قير شب است رخنه اي نيست دراين تاريكي در و ديوار به هم پيوسته سايه اي لغزد اگر روي زمين نقش وهمي است ز بندي رسته نفس آدم ها سر به سر افسرده است روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا هر نشاطي مرده است دست جادويي شب در به روي من و غم مي بندد مي كنم هر چه تلاش او به من مي خندد نقشهايي كه كشيدم در روز شب ز راه آمد و با دود اندود طرح هايي كه فكندم در شب روز پيدا شد و با پنبه زدود ديرگاهي است كه چون من همه را رنگ خاموشي در طرح لب است جنبشي نيست دراين خاموشي دست ها پاها در قير شب است
چطور بگم که دلتنگ توام تویی که مونس شب های دل بی قراری ام بودی چطور بگم که باغ دلم به غم نشسته واز دوری تو دلتنگ شده؟ چطور بگم که وجود تو... گرمای صدای دلنشین توبه من آشفته زندگی می بخشه؟ چطور بگم که این دل بی طاقت بهانه تو را می گیرد؟ چطور بگم که دستانم گرمی دستانت را می خواهد؟ ای تنهاترین ستاره زندگی من پشت پنجره دل تنگم به انتظار لحظه با تو بودن می مانم تا با آمدنت دل بی قرارم را آرام کنی
گریه نکن که بغض تو به من سرایت می کنه فریاد تو ، شبو شکست کی جز تو جرات می کنه چیزی بلد نیستم بگم تا تو رو دلداری بدم خدا به موقع می رسه فقط به این معتقدم گریه نکن تا این غم از شکستت مایوس شه اونقدر نگه دار اشکاتو که قد اقیانوس شه چیزی بلد نیستم بگم تا تو رو دلداری بدم خدا به موقع می رسه فقط به این معتقدم
ای رفته از برم به دیاران دوردرست با هر نگین اشک بچشم تر منی هرجاکه عشق و صفا و بوسه هست در خاطر منی هر شامگه که جامه ی نیلین اسمان پولک نشان ز نقش هزاران ستاره است هر شب که مه چو دانه ای الماس بی رقیب بر گوش شب به جلوه چنان گوشواره است ان بوسه ها و زمزمه های شبانه را یاداور منی در خاطر منی در موسم بهار کز مهر بامداد دوشیزه نسیم مشاطه وار موی مرا شانه میکند اندم که شاخ پر گل باغی به دست باد خم میشود که بوسه زند بر لبان من و انگاه نرم نرم گلهای خویش را به سرم دانه میکند ان لحظه , ای رمیده زمن! در بر منی در خاطر منی هر روز نیمه ابری پائیز دلپسند کز تند بادها با دست هر درخت صدها هزار برگ ز هر سو چو پول زرد رقصنده در هواست و ان روزها که در کف این ابی بلند خورشید نیمروز چون سکه ی طلاست تنها توئی توئی تو که روشنگر منی در خاطر منی هر سال ,چون سپاه زمستان فرا رسد از راه های دور در بامداد سرد که بر ناودان کوی قندیلهای یخ دارد شکوه و جلوه ی اویزه ی بلور ان لحظه ها که رقص کند برف در فضا همچون کبوتری و انگه برای بوسه نشینند مست و شاد پروانه های برف , به مژگان دختری در پیش دیده من و در منظر منی در خاطر منی ان صبحها که گرمی جانبخش افتاب چون نشئه ی شراب , دود در میان پوست یا ان شبی که رهگذری مست و نغمه خوان دل میبرد ببانگ خوش اهنگ : دوست, دوست در باور منی در خاطر منی اردیبهشت ماه یعنی زمان دلبری دختر بهار کز تکچراغ لاله , چراغانی است باغ وز غنچه های سرخ تک تک میان سبزه , فروزان بود چراغ و انگه که عاشقانه بپیچد بدلبری بر شاخ نسترن نیلوفری سپید اید مرا بیاد که : نیلوفر منی در خاطر منی بر گرد, ای پرنده رنجیده, بازگرد باز آ که خلوت دل من اشیان توست در راه, در گذر در خانه , در اتاق هر سو نشان توست با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز پنداشتی که نور تو خاموش میشود؟ پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مرد؟ و ان عشق پایدار فراموش میشود؟ نه , ای امید من! دیوانه ی توام افسونگر منی هر جا , به هر زمان در خاطر منی مهدي سهيلي
عجب طعم گسی دارد . دروغ هایت... وقتی ... ... به خورد گوش هایم می رود ! تمام ذهنم را جمع می کند ..!!! همین که هستی کافیست !!! .............دور از من! بدون من................ چه فرقی می کند .. گل که می خری خوب است . برای من نیست .. نباشد... همین که رختمان زیر یک آفتاب خشک می شود کافیست! دلخوشم به این حماقت شیرین ...!
پشت پا خوردم ز هر کَس که گفت یار منه چون که دیدم روز و شب در پی آزار منه هرکه دستی از محبت حلقه کرد بر گردنم دیدم این دست محبت ، حلقه دار منه . . .