هیچ کس اشکی برای ما نریخت ، هر که با ما بود از ما می گریخت ، چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست ، گاه بر روی زمین زل می زنم ، گاه بر حافظ تفاءل می زنم ، حافظ فالم را گرفت ، یک غزل آمد که حالم را گرفت ، ما ز یاران چشم یاری داشتیم ، خود غلط بود آنچه می پنداشتیم .
تو شعرهای سپید من جایی نمونده واسه تو سیاهی و در به دری از روزگار من برو تورو دیگه دوست ندارم یه لحظه پیشم بمونی دیگه نمی خوام تو گوشم شعرهای غمگین بخونی اگه نمی ریم بدون که دشمن جون منی دلم می خواد هر جوری هست کنار من جون بکنی اگه نمی ریم بدون که دشمن جون منی دلم می خواد هر جوری هست کنار من جون بکنی تو شعرهای سپید من جایی نمونده واسه تو سیاهی و در به دری از روزگار من برو تورو دیگه دوست ندارم یه لحظه پیشم بمونی دیگه نمی خوام تو گوشم شعرهای غمگین بخونی دنیای من روشن و تو دشمن روشنیا خورشید من دار میاد بی سروپای رو سیاه می خوام روزای خوب من شکنجه جونت بشه سپیدی های من تورو تا مرز مردن بکشه سیاهی و دربه دری غصه نا تموم من چه قدر باید گریه کنم از من و گریه دل بکن تورو دیگه دوست ندارم یه لحظه پیشم بمونی دیگه نمی خوام تو گوشم شعرهای غمگین بخونی اگه نمی ریم بدون که دشمن جون منی دلم می خواد هر جوری هست کنار من جون بکنی
باران که بزند تازه آسمان میشود عین این دل من، بیستاره و مهآلود، آنوقت این دل بیهمراه میخواهد که بخواند نمناک، چون نوای باران؛ میخواهد که آواز در آواز باران بیفکند، چندان که آسمان هم نداند؛ این نوا از کدامین برآمده! بهگاه رعد اما، سکوت میکند این دل، که شهرآشوب نمیداند!!!
من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است بيا ره توشه برداريم قدم در راه بي برگشت بگذاريم ببينيم آسمان هركجا آيا همين رنگ است من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم ز سيلي زن، ز سيلي خور وزين تصوير بر ديوار ترسانم .... بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلكنده و غمگين! من اينجا بس دلم تنگ است بيا ره توشه برداريم قدم در راه بي فرجام بگذاريم.....
روزهايي كه بي تو ميگذرد گرچه با ياد توست ثانيههاش آرزو باز مي كشد فرياد در كنار تو ميگذشت، اي كاش!
من اینجا بس دلم تنگ است غم در قلب و جان من لانه کرده است خدایا به امید اینکه دوباره ببینمش نگاهم به جاده ها چشم دوخته است
من اینجا بس دلم تنگ است غم در قلب و جان من لانه کرده است خدایا به امید اینکه دوباره ببینمش نگاهم به جاده ها چشم دوخته است شعر نداشتم برا هلنو کپی کردم
گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد بیتوخشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد دردِ دل با سایهی دیوار آرامم نکرد خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد سوختم آنگونه در تب، آه از مادر بپرس دستمالِ تببُر نمدار آرامم نکرد ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد!!!
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی، زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینه بسته خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری صندلیهای خمیده، میزهای صف کشیده خنده های لب پریده، گریه های اختیاری عصر جدولهای خالی، پارکهای این حوالی پرسه های بی خیالی، نیمکتهای خماری رونوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم شنبه های بی پناهی، جمعه های بیقراری عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری روی میز خالی من، صفحه باز حوادث در ستون تسلیتها، نامی از ما یادگاری "قیصر امین پور"