مرا از "من" گرفت! که از من "خودِ دیگری" سازد! نه او من شد، نه من او، نه او ماند، و نه من برگشتم به خود...!
کمی دلم گرفته کسی با من بد صحبت کرد و قطره اشکی از چشمانم چکید اما بخاطر حرف او ناراحت نیستم حالم بخاطر چیز دیگری دگرگون شده که راستش نمیدانم چیست شاید میدانم و نمیخواهم بهش فکر کنم آیا واقعا وقتی این حس سراغ آدم میآید اینقدر شکننده میشود؟ چه عوارضی دارد دلتنگی..
فهمیدن بعضی چیزا ازت یه آدم دلتنگ می سازه که نمیدونه چجوری روز و شب شو به آخر برسونه و دلش تنگ نیاد از این زندگی ... همه ی نفهمیدنا بد نیست...
هر ذره از وجودم شعر می شود بی تاب خواستن تو انتظار و شوق وصال تو آری می خواهم شاعر شوم می خواهم هر مصرعم آینه ای باشد صاف در انعکاس مهربانی تو و به باغ احساس و حرف های دلم هر یک دفتر شعری باشد که در آن غزل غزل تو را بسرایم مهربانم
ببار ای نم نم باران زمین خشک را تر کن سرود زندگی سر کن دلم تنگه دلم تنگه سرود زندگی سر کن دلم تنگه دلم تنگه بخواب، بخواب ای دختر نازم به روی سینه بازم که همچون سینه سازم همش سنگه همش سنگه که همچون سینه سازم همش سنگه همش سنگه