پیمان چهرازی از دوست جدا شده بود. باور میکنی؟ آن هم آن سالها. کوره راهِ خاکی که آن محلّه را به اتوبان متّصل میکرد سراشیبِ باریکِ نه چندان تُندی بود که بارانِ یکریز آن روز که از سرِصبح میبارید ، گِل آلود و لغزنده اش کرده بود. تاریک بود. چیزی سایه های آنها را از هم جدا کرده بود ، آن ساعت و آن لحظه نه ، آن سالها. تمامِ احتیاطی را که میتوانست به خرج داد ، تمامِ تلاشی را که میشد ، کرد تا آرام باشد و قدمها را آرام بردارد تا پایش نلغزد ، اما یکباره لیز خورد و روی زمین غلتید... بلند که شد یکطرَفِ پوشِشِ تنَش خیسِ گِل بود. توجّه ای نشان نداد. مثل یک نجیب زاده ، بی نشانِ کوچکترین حسّاسیتی با قیافه ای جدّی ادامه ی مسیر را در پیش گرفت. به پایینِ سراشیبی رسید ، بَرِ اتوبان. پلّه ی برقی این بار انگار قسمت بود که کار نکند. قلبش به شدّت میزد و او قدمها را بلند و سریع بر میداشت. چه مرگش بود؟ از دوست جدا شده بود؟ نه... اتومبیلِ مسافرکِش کنارش آرام کرد و کمیجلوتر ایستاد : - ونک؟ سری به پایین تکان داده شد. در را باز کرد و نشست. مسافرکِش سمج بود و تا تمامِ صندلیها را از مسافر پُر نکرد به راه نیافتاد. اما مگر کارِ دیگری هم میشد کرد؟ آیا او مردِ سمجی بود؟ قلبش چه میتپید ! شبِ قبل ، وقتی از خواستگاریِ دختری از طبقه ی متوسّط بر میگشت به چنین تپشِ قلبی نیافتاده بود. مردِ سمج که انگار سرمایی بود ، شیشه های برقی را بالا کشید و بخاریِ پراید کهنه را روشن کرد که بوی طبقه ی متوسّط را میداد. قلب او تند میتپید. مسافرها نرسیده به انتهای مسیر یکی یکی پیاده شدند. مسافرِ تازه ای سوار نشد و او با مردِ سمج تنها ماند. کمیبه نیمه شب مانده بود. مردِ سمج پشتِ چراغ قرمز رادیو را روشن کرد و حرفها گُل کرد. او هم که... حرف از اقتصاد و شاید سیاست هم ، حرف از اَشرار و موادِ مخدّر… چند نفری هم مُرده بودند… خوبها همیشه بَرَنده اند، حرف از گرانی، نه، تورّم،این مناسب تر است. مناسب تر برای چی؟ آیا مسئله چیز دیگری نبود؟ آنها همدیگر را نگاه نمیکردند. او همچنان مثل یک نجیب زاده ی اصیل به روبرو خیره شده بود و نگاهش غرق در نور محو ماشینهای دیگر بود. مردِ سمج گاهی نگاهی از بالای شانه به او میانداخت و حرف میزد.او هم بی که بخواهد یا بداند ، میانِ حرفهای مردِ سمج حرفهایی میزد ؛ جملاتی از جنسِ گُزین گویه های ستونِ تأمّلِ کوتاهِ صفحه ی اندیشه ی روزنامه ها ، و مردِ سمج هم سَر به تأیید تکان میداد... ساعت چند بود؟ - دستِتون درد نکنه آقا ، هرجا شد من پیاده میشَم. - آقا خیلی استفاده کردیم. - خواهش میکنم ، به همچنین. اسکناسِ پانصد تومنی را که به مردِ سمج داد ، از دوست گرفته بود. زنده به عاریه بود و برای گرفتن پولِ کرایه ی ماشین از دوست نگرانی به دل راه نداده بود ، آن هم آن سالها. - قابل نداره آقا. - خواهش میکنم ، لُطف دارین. در را که بست ، دستی هم به نشانه ی احترام بلند کرد ، شاید فقط از سرِ عادت. باز آنچه برای مدتی کوتاه فراموش شده بود سراغش آمد ، تُندیِ تپش قلب. اگر تصمیم میگرفت و یک آرام بخشِ قَوی میخورد ، همه ی سرابها نقشِ بر آب میشد یا... دود میشد، بُخار میشد. تصمیم نگرفت. دوباره دید که قدمهای بلند و سریع بر میدارد. – چرا؟،چرا؟ ( به خودش میگفت ). – آروم باش بچّه، آروم باش! تَنَش فرمان نمیبُرد... با تتمّه ی اسکناس های صد تومنی که مرتّب لایِ هم تا شده بودند و فقط تعدادشان امیدوارکننده بود ماءالشعیر خرید ، یا دِلِستر ، که اسم فارسی نداشت... حالا دیگر ساعت از نیمه شب گذشته بود. به خانه رسید. دست توی جیبش کرد و کلید را لمس کرد. قلب او تُند میزد و تنها یک آرام بخشِ قَوی لازم بود و کافی بود تا... ، اما تصمیم که نگرفت. سیگاری روشن کرد. آخرین توصیه ی دوست را به یاد آورد: " سیگار کم بِکِش احمد " ، اما او زنده به عاریه بود و دود کردنِ بالا و پایینِ چند سیگارِ کوتاهِ " بهمن کوچیک " جای نگرانی نداشت. درِ بُطریِ پلاستیکیِ را باز کرد و یک جُرعه از آن چیزی را که حالا دیگر توی لیوان ریخته بود سَرکشید ، از همان دِلِستر ، دِلِسترِ ساده. جای نگرانی نبود ، آن هم آن سالها. اما قلبِ او تُند میتپید.