گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...! گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...! نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...! ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست !
شعور؟ آن را می گویی! آن "چیز" کمی ادب است با مقدار زیادی بخارشهوت اوه ببخشید منِ بی "شعور" را! با مقدار زیادی عشق... خطر برای کسانی که مه بغلشان می کند و آنها مه را همیشه نمناک شرجی دم کرده ... مواظب باش موهای خیست به زودی موجب سردی پاهایت خواهد شد تو یک جانور خونگرمی دنبال گرما باش انسان های از خود راضیِ ناراضی سردند سردت نکنم دستت را بده ها کنم...
دختررهاباعشق اولشان ساده ترهستند انگار[ ]ساده میپوشد.ساده میگیرد[ نگاهش باشیطنت است وقتی میخنددحقیقی است. . . وقتی دیدی کم کم غلیظ ارایش میکند نگاهش توی عکس باغروردوخته شده است به دوربین بدان خنده هایش هم دیگرحقیقی نیستند بدان ازیک عشق عمیق گذشته است و دیگرسادگیه هیچکس چشمش رانمیگیرد[ هیچ مردمعمولی رانمیپسندد هیچ مرد معمولی را ]قهرمان فرض نمیکند [[SIZE=4]یگررویایی ند[SIZE=4]ارد بر[SIZE=4]ای مردی[/SIZE][/SIZE][/SIZE] [SIZE=4][SIZE=4][SIZE=4][SIZE=4]بایدقهرمان باشی تاقهرمان ببیندت[/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE] [SIZE=4][SIZE=4][SIZE=4][SIZE=4][SIZE=4]چهارشانه باشی. قدبلند. با لباس های انچنانی[/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE] [دخ[SIZE=4][SIZE=4][SIZE=4][SIZE=4][SIZE=4][SIZE=4]ترهافقط باعشق اولشان ساده هستند[/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE] ][SIZE=4][SIZE=4][SIZE=4][SIZE=4][SIZE=4][SIZE=4][SIZE=4]ساده هاراساده نگه دارید[/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE][/SIZE]
دیگردلگیرنیستم . . .طوفان که تمام میشودخرابه ها میماند. . . خرابه هاترمیم میشودو کسی یادش نمی اید که چه گذشت . . . دیگردلگیرنیستم رویایم که خراب شده همه راخدا مرمت میکند. . . نگران من نباش هرچند شکستم,اما محکمتر شدم. . . شکستم اما بزرگتر شدم,نگران من نباش. . . اما من نگران توهستم چون میدانم. . . کسی مثل من توراعاشقانه دوست نخواهد داشت. . . نگران تو هستم خوب میدانم نبودن یعنی چه . . .!
در نگاهت چیزی ست که نمی دانم چیست؟ مثل آرامش بعدازیک غم.مثل پیداشدن یک لبخند مثل بوی نم بعدازباران در نگاهت چیزی ست که نمی دانم چیست؟ من به آن محتاجم
غصه هاتو بذار رو دوش من من غماتو به جون می خرم سنگینی نگاه ادمارو بذار پای من من به خاطرت هرنگاهی رو به جون می خرم تو فقط صداکن اسم منو خیالم راحت شه تو فکر توام توفقط گاهی به من نگاه کن تا بفهمم گاهی اوقات تو فکر توام ... ... ... اخه از وقتی که رفتی دل من خیلی بهونتو میگیره طفلکی این دل من فکر می کنه نرفتی و داره خواب میبینه دل من نمیدونه که دل تو سنگ شده من اواره رو تنها گذاشته و دلسرد شده دل من نمی دونه که وصله ی تنت نبود دل من نمیدونه که پاره ی تنت نبود ای کاش دل من بیدار نشه وای اگه اون بیدار بشه اگه بی قرار چشمای تو شه؟ حتما از غصه دیوونه میشه!
سنگ است ... ؟ تنگ است ... ؟ پرخون است ... ؟ پریشان است ... ؟ پشیمان است ... ؟ نگران است ... ؟ زهرمار است ... ؟ کوفتی است ... ؟ یا بی درمان است، این وامانده دل ... که فقط تپیدن را یاد گرفته ... بی صاحب مانده ... آنهم برای پمپاژ خون ... به مغز بیمغزی که ... به جان خودش ... درست ترین محاسبهاش ... " من به علاوهی تو " بود ... که آنهم ... جوابش " من ِ تنها " شد ... گور به گور شده ... . . . باور کنید راست میگویم ... به جان خدا قسم راست میگویم که ... من ... دلم ... فقط ... گریه میخواهد شب ها ...
وه چه رویایی بود من و دشتی سر سبز آسمان وای چه آبی گل ها، به چه سرخی و تو در آن رویا که به من می خندی وه چه رویایی بود من و تو دست در دست و چه خندان بودی مثل یک غنچه گل فارغ از این دنیا فارغ از تنهایی من و تو دست در دست آه چه شادان بودیم وه چه رویایی بود ]نچنان مست و خوش و شاد و خرابت آنچنان بی عقل و دل ناز نگاهت پاک میکردم اگر سنگ و خس و خاری بود از سر راهت وای از دست نگاهت وه چه رویایی بود این چنین سرخوش و خوشحال که بودم محفل کام به مقصد نرسید اجل رویایم سر برسید از خواب پریدم هر چه بود و نبود جای تو در آغوش کشیدم وه چه رویایی بود
آخرین شب گرم رفتن دیدمش لحظه های واپسین دیدار بود او به رفتن بود و من در اضطراب دیدهام گریان، دلم بیمار بود گفتمش: از گریه لبریزم مرو! گفت: جانا! ناگزیرم، ناگزیر گفتم: او را لحظهای دیگر بمان گفت: میخواهم، ولی دیر است دیر! در نگاهش خیره ماندم، بی امید سر نهادم غمزده بر دوش او بوسههای گریه آلودم نشست بر رخ و برلالههای گوش او ناگهان آهی کشید و گفت: وای! زندگی زیباست گاهی، گاه زشت گریه را بس کن، مرا آتش نزن ناگزیرم از قبول سر نوشت شعله زد در من، چو دیدم موج اشک برق زد در مستی چشمان او اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت قطره قطره از سر مژگان او از سخن ماندیم و با رمز نگاه گفت: می دانم جدایی زود بود با نگاه آخرینش بین ما های های گریه بدرود بود ...
بس شنيدم داستان بي کسي بـس شنيدم قصه دلواپسي قصه عشـق از زبان هر کسي گفته اند از ني حکايتهابسي حال از من بشنو اين افسانه را داسـتان اين دل ديوانـه را چشمهايش بويي از نيرنگ داشت دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت با دلـم انگار قـصد جنگ داشت گويـي از با من نشستن ننگ داشت عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست ليک با عاشق نشستن عار نيست کار او آتش زدن؛ من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن مـن خريدن نـاز او نفروختن باز آتـش در دلـم افـروختن سوختن در عشق را ازبر شديم آتشي بوديم و خاکستر شديم از غم اين عشق مردن باک نيست خون دل هر لحظه خوردن باک نيست از دل ديـوانه بردن باک نيست دل که رفت از سـر سپردن باک نيست آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم واي بر اين صيد و آه از آن کمند پيش رويم خنده، پشتم پوزخند بر چنـين نامهـربانـي دل مبند دوستان گفتند و دل نشـنيد پند پيش از اين پند نهان دوستان حال هـم زخم زبان دوستان خانه اي ويران تر از ويرانه ام من حقـيقت نيستم، افـسانه ام گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام فاش مي گويم که من ديوانه ام تا به کي آخر چنين ديوانگي؟ پيلگي بهـتر از اين پروانگي! گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه مي شود يک شب بماني، گفت:نه گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه دل شبي دور از خيالش سر نکرد گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد چشم بر هم مي نهد،من نيستم مي گشـايد چشم، من من نيستم خود نمي دانم خدايا! کيستم يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟ بس کشيدم آه از دل بردنش آه! اگـر آهم بگيرد دامنش با تمـام بي کسي ها ساختم دل سپردم، سر به زير انداختم اين قماري بود و من نشاختم واي برمـن، ساده بودم باختم دل سپردن دست او ديوانگي ست آه!غير از من کسي ديوانه نيست گريه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بيمار من است فکر مي کردم که او يار من است نه، فقط در فکر آزار من است نيت اش از عشق تنها خواهش است دوستت دارم دروغـي فاحش است يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟ وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟ مذهب او هر چه بادابـاد بود خوش به حالش کاين قدر آزاد بود بي نياز از مستي مي شاد بود چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت بيست سالم بود، پيرم کرد و رفت