دیگران را شاد دار ای جان به وصل خود که من عاشق غمخواره ام جز غم نمی سازد مرا خواهم اندر عالمی دیگر ز هجرت خانه ساخت دیگر آب و خاک این عالم نمی سازد مرا نورالدین عبدالرحمن جامی
در حضور دوست هر جانب نظر کردن خطاست یک زمان حاضر نشین ای دل که جانان ناظر است خاطرم خوش نیست هرگز جز به زیر بار عشق پیش عاشق هر چه جز عشق است بار خاطر است نورالدین عبدالرحمن جامی
تن که آزرده تیغ ستمش بود بماند جان که آویزه بند کمرش بود برفت وعده می کرد که دیگر نروم راه فراق تا چه کردم که نه بر موجب موعود برفت نورالدین عبدالرحمن جامی
در گداز گوهرِ من آتشی در کار نیست دیدن گل همچو شبنم آب میسازد مرا گرچه امروز از رعونت سر فرو نارد به من خاک چون گرد فلک محراب میسازد مرا میرزا صائب تبریزی
نتوان به دستگیری اخوان ز راه رفت یوسف به ریسمان برادر به چاه رفت من بودم و دلی که مرا غمگسار بود آن نیز رفته رفته به خرج نگاه رفت میرزا صائب تبریزی