دلی که جان دو عالم به باد داده اوست در او اثر چو بود نالهای و آهی را مرا ز وصل بس این سروری که همچو هلال ز دور سجده کنم گوشه کلاهی را کمالالدین علی محتشم کاشانی
شوق درون به سوی دری میکشد مرا من خود نمیروم دگری میکشد مرا یاران مدد که جذبه عشق قوی کمند دیگر به جای پر خطری میکشد مرا کمالالدین علی محتشم کاشانی
دیدیم چشم جادوی آن مه شبی به خواب اما دگر به چشم ندیدیم خواب را در گرم و سرد ملک نکوئی فغان که نیست قدری دل پرآتش و چشم پر آب را کمالالدین علی محتشم کاشانی
رخش در غیر و چشم التفاتش در من است امشب هزارش مصلحت در هر تغافل کردنست امشب بتی کز غمزه هر شب دیگری را افکند در خون نگاهی کرد و دانستم که چشمش بر منست امشب کمالالدین علی محتشم کاشانی
. تا سرِ زلفِ تو در دست نسیم افتادست دلِ سودازده از غصه دو نیم افتادست چَشمِ جادویِ تو خود عینِ سَوادِ سحْر است لیکن این هست که این نسخه سَقیم افتادست .