چه دردی میکشه عاشق فقط پاییز میدونه! خراسون از چی میناله!؟ فقط چنگیز میدونه! عذاب هرزه رویی رو گل جالیز میدونه!!!
دوست دارد که با سوزن و نخ ، بر سر مرزها گل بدوزد یا که با شمسه ای از نخ زرد ، بر تن سورمه ای ها بتابد ... ساجده جبارپور
آه جز آینهای کهنه مرا همدم نیست پیش چشمان خودت اشک بریزی کم نیست یک خودآزاری زیباست که من تنهایم لذتی هست در این زخم که در مرهم نیست اشتیاقی به گشودهشدن این گره نیست گرنه تنهایی من که گرهاش محکم نیست من از این فاصلهها هیچ ندارم گلهای هرچه تقدیر نوشتهست بیفتد غم نیست لذتی نیست اگر درد نباشد قبلش لذتی بیشتر از شور پس از ماتم نیست بیسبب درد که همقافیه با مرد نشد آدم بیغم و بیدرد دگر آدم نیست! تو نبین ساکت و آرام نشستم کنجی دردناگفته زیاد است ولی محرم نیست ‹‹سیدتقی سیدی››