شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم خالی از خود خواهی من برتر از الایش تن من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
دل خوشم با غزلي تازه، همينم کافي است تو مرا باز رساندي به يقينم، کافيست قانعم، بيشتر از اين چه بخواهم از تو گاه گاهي که کنارت بنشينم، کافيست گله اي نيست، من و فاصله ها همزاديم گاهي از دور تو را خوب ببينم، کافيست من همين قدر که با حال و هوايت-گهگاه- برگي از باغچه ي شعر بچينم، کافيست فکر کردن به تو يعني غزلي شورانگيز که همين شوق مرا، خوبترينم! کافيست
با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی ام آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه ی توفانی ام دلخوش گرمای کسی نیستم آماده ام تا تو بسوزانی ام آمده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنوشانی ام ماهی برگشته ز دریا شدم تا که بگیری و بمیرانی ام خوبترین حادثه می دانمت خوبترین حادثه می دانی ام حرف بزن ابر مرا باز کن دیرزمانی است که بارانی ام حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه ی یک صحبت طولانی ام ها... به کجا می کشی ام خوب من؟ ها... نکشانی به پشیمانی ام
کو کریمی که ز بزم طربش غمزدهای جرعهای درکشد و دفع خماری بکند یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند
مریض حالیم خوش نیست... نه خواب راحتی دارم... نه مایلم ب بیداری درون ما تفاوت هاست... تو مبتلا ب درمانی... نه من دچار بیماری....
غیر اندیشه تو در سر من چیزی نیست این قدر تند نرو ، محض خداوند بایست لحظه ای مکث کن وجان خودت راست بگو مهربان قلب تو در دایره سلطه کیست؟ تا که از دست تو راحت بشوم خواهم رفت آخرین جمله اش این بود وبه من می نگریست ای تو که دغدغه هر شب و هر روز منی می شود بی سر سبزتو مگر راحت زیست؟ تو نمی دانی از آغاز عطا کرده خدا به دل اهل زمین صفر وبه چشمان تو بیست تو چه دانی که همین مرد سراپا تقصیر علت این همه افسردگی و دردش چیست خاطرت جمع که دست از تو نخواهم برداشت گر چه این حرف برای تو کمی تکراری ست