دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشتهی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنهی شناسنامههایشان درد میکند من ولی تمام استخوان بودنم لحظههای سادهی سرودنم درد میکند انحنای روح من شانههای خستهی غرور من تکیهگاه بیپناهی دلم شکسته است کتف گریههای بیبهانهام بازوان حس شاعرانهام زخم خورده است دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟ درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟ قیصر امینپور
مرا با عشق خود درگیر کردی به تاب گیسویت زنجیر کردی به هر سویی مرا با خود کشاندی چه خوش صیدی در این نخجیر کردی
...ولی گریستن نتوانستم نه پیش دوست نه در حضور غریبه نه کنج خلوت خود، گریستن نتوانستم که آفتاب بیاید نیامد…