... حالِ من باران دیدهتر است از تمام احوال پُرسیهای تو که چه فرقی دارد بگویم خوبم یا عالی.. وقتی وانمود کردن به دروغ را خوب مشق کردهام در پیشِ تو.. که یاد گرفتهام حالِ بدم را در جا سیگاری بِتکانم و نفس کشیدنِ در گیرودارِ شک و تردید را در پیک شراب حل کرده..، به خوردِ دنیایم دهم.. حال من باران دیدهتر از تمامِ احوال پرسیهای توست، لیکن زبانت را به پُرسیدنِ حالِ من نچرخان.. که فرقی ندارد بگویم خوبم یا عالی، اما دردم میآید در خودم کنار بیایم که تو در آغوش دیگری..، هنوز..، مثلاً.. نگرانِ منی.. "حمیدرضا هندی"
تلنبار شده اند شعرهایی که بعدِ هربار دیدنت نوشته ام نشر نمی دهم میخوانند عاشقت میشوند من میمانم و چند خطِ سیاه ، سپید "صفا وهابی"
چون قرارست بعد ازاین تنها، بانوی شعرهای من باشی چند بیتی به یاد تو غمگین... چند بیتی کنار تو لبخند... عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرین چای من باشی من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد آخرِ شعر از خودم بروم، تو بمانی صدای من باشی من پُرم از گناه و آدم و سیب، از تو و عاشقانه های نجیب نیتت را درست کن این بار، جای شیطان خدای من باشی با چه نامی تو را صدا بزنم!؟ آی خاتون با شکوه غزل! "عشق" هر چند اسم کوچک توست، دوست دارم " شما "ی من باشی کاش یک شب به جای زانوی غم، شانه های تو بود در بغلم در تب خواب ها و حسرت ها، کاش یک لحظه جای من باشی شاید این بغض آخرم باشد، چشم های مرا ندیده بگیر فکر دیوانه ای برای خودت، فکر چتری برای من باشی بیت آخر همیشه بارانی ست... هر دو باید به خانه برگردیم این غزل را مرور کن هر شب، تا کمی در هوای من باشی...