کاشکی تقدیر انسانها فقط در خواب بود قصه از آغاز سر میشد دلت بی تاب بود بعد تو بیزارم از صبح و طلوع خورشید کوچه های عاشقی از مهر تو مهتاب بود
گاهى براى روزهاى تلخ بى حوصلگى یک بوسه بوى خوش یک پیراهن و یا شنیدن یک دوستت دارم ساده یک جور خوبى حال آدم را عوض مى کند و اینطور آدم مى فهمد لذت دنیا داشتن کسى ست که دوست داشتن را بلد است به همین سادگى ...! "مهدى ج.و"
برای دل من ، من از تو آن می طلبم وز گمشده ی خویش نشان می طلبم سر هر مصرع را بردار و بخوان هرچه شد من از تو آن می طلبم !
بی هیچ ملاحظه ای، هیچ تاسفی، هیچ شرمی، دیوارهایی به دورم ساخته اند، ضخیم و بلند. و اکنون با حسی از نومیدی در اینجا می نشینم. نمی توانم به چیزی دیگر فکر کنم: این سرنوشت ذهنم را تحلیل می برد - که من بیرون، چه اندازه کار داشتم. وقتی این دیوارها را می ساختند، چگونه ممکن بود متوجه نشوم! اما هیچوقت از آنانی که می ساختند، حتی صدایی نشنیدم. چه نامحسوس مرا از دنیای بیرون گسسته اند
این روزها تشنه ی شنیدنم مدام ...! بعضی صدا ها را می نوشم انگار مثلصدای باران مثل صدای دریا و صدای تو ... که ماورای تمام پژواک های زمینی ست!