حكايت روزمرگي هاي من است؛ زندگي ميان انبوهي از كاغذ و قلم نوشتن مسكن دلتنگي هايم بود اما انگار آن هم ديگر جواب نميدهد شايد بايد نذري كنم و چه نذري بهتر از روزه ي سكوت...
یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوست یکدم وصال آن مه خوبانم آرزوست در خلوتی چنان، که نگنجد کسی در آن یکبار خلوت خوش جانانم آرزوست من رفته از میانه و او در کنار من با آن نگار عیش بدینسانم آرزوست جانا، ز آرزوی تو جانم به لب رسید بنمای رخ، که قوت دل و جانم آرزوست
جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست جز وصل توام هیچ تمنای دگر نیست این چشم جهان بین مرا در همه عالم جز بر سر کوی تو تماشای دگر نیست وین جان من سوخته را جز سر زلفت اندر همه گیتی سر سودای دگر نیست یک لحظه غمت از دل من مینشود دور گویی که غمت را جز ازین رای دگر نیست یک بوسه ربودم ز لبت، دل دگری خواست فرمود فراق تو که: فرمای، دگر نیست
تو کار من را تمام کردی با آن چشم های خوب آن دست های مهربان آن نفس های گرم تو کار من را ساختی با زیباترین سلاح های تنت و این مرگ آسان نیست ... "سیدمحمد مرکبیان"
حال عجیبی دارم کاش میشد بروم... به آن جاده ای که بی انتهاست بی مسافر...بی رهگذر من باشم و سکوت....جاده و دیگر هیچ....
ظهر تابستان است. سايه ها مي دانند، كه چه تابستاني است. سايه هايي بي لك، گوشه اي روشن و پاك، كودكان احساس! جاي بازي اين جاست. زندگي خالي نيست: مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست. آري تا شقايق هست، زندگي بايد كرد. در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه. دورها آوايي است، كه مرا مي خواند. "سهراب سپهری"