آرزویم مردن در صدای تو بود یا رفتن با صدایت یا خاموش شدن در صدایت صدای تو چون باد گذشت و من به دامن تاریکی آویخته ام. "بیژن جلالی"
من در پی تو هستم و مردم پی بهشت ایمان شهر، کفر مرا در میآورد عطر تو خوشتر است از آن عطرها که باد از سوی باغهای معطر میآورد آتش بزن به خاطرههایی که در قفس پرواز را به یاد کبوتر میآورد ...
می خواهم بروم و سال ها کنار خورشید دراز بکشم می خواهم کسی نباشد که بیدارم کند کسی نباشد که یادم بیاورد به خانه برگردم و با نوک انگشت هایم دیوارها را نوازش کنم می خواهم بروم چون تو را دوست دارم و حس می کنم قلبم هیچ کجای زمین جا نمی شود....
رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی
در بین جمعیّت ، تو را آشفته می بینم حرفی بزن تا لحظه ی رفتن زمان باقی ست آماده ی مرگم سقوطی سخت در راه است تا دیدنت " دَه پنجره " مابینمان باقی ست
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا بنشینید به باغی و مرا یاد کنید عندلیبان گل سوری به چمن کرد ورود بهر شاد باش قدومش همه فریاد کنید یاد از این مرغ گرفتارکنید ای مرغان چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس برده در باغ و یاد منش آزاد کنید آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک فکر ویران شدن خانه صیاد کنید
بر تیر نگاه تو دلم سینه سپر کرد تیر آمد و از این سپر و سینه گذر کرد چشم تو به زیبایی خود شیفتهتر شد همچون گل نرگس که در آیینه نظر کرد با عشق بگو سر به سر دل نگذارد طفلی دلکم را غم تو دست به سر کرد گفتیم دمی با غم تو راز نهانی عالم همه را شور و شر اشک خبر کرد سوز جگرم سوخته دامان دلم را آهی که کشیدیم در آیینه اثر کرد یک لحظه شدم از دل خود غافل و ناگاه چون رود به دریا زد و چون موج خطر کرد بیصبر و شکیبم که همه صبر و شکیبم همراه عزیزان سفر کرده، سفر کرد باید به میانجی گری یک سر مویت فکری به پریشانی احوال بشر کرد
از وحشتِ خلق ، اژدها خواهم شد! ناچار ، مقیمِ ناکجا خواهم شد! یارب! مپسند من رقیبت باشم ، تنهاتر ازین شوم ، خدا خواهم شد!!