روح انگیز پورناصح یک ساعتی میشد که در مبل فرو رفته و غرق در افکارش بود. از جایش بلند شد، چندین دفعه طول و عرض اتاق را با قدمهای تند طی کرد. چند بار به طرف آشپزخانه رفت، خواست کاری بکند، اما برگشت، چندین دفعه هم به طرف کمد رفت، خواست چیزی بردارد اما پشیمان شد. تلویزیون را روشن، بعد بلافاصله خاموش کرد. با عجله لباسهایش را پوشید، از پلهها پایین رفت. راه افتاد. سر راهش هیچ چیز و هیچ کس را نمیدید. هر روز پیادهروی میکرد، اما قطار افکارش این وقتها هم رهایش نمیکرد. پدر و مادرش، خانوادهاش، شوهرش، بچههایش، کجا را اشتباه رفته. خیلی فکر کرده، اما به جایی نرسیده بود. دیگر نمیخواست به گذشته برگردد، اما از هر راهی که میرفت، به آنجا میرسید. انگار همهی راهها فقط به آنجا ختم میشد و بس. در برابر گذشته مقاومت میکرد، اما آیندهای هم نمیدید. حالایش که دیگر واویلا بود. سرش از زیادی افکار سنگین شده بود. فکرهایی که میآمدند با هم اخت شده، جا خوش میکردند. دیگر جایی برای هیچ کس و هیچ چیز نمیگذاشتند. اشغالگرانی که بدون جنگ و خونریزی و بدون هیچ مقاومتی تمام ذهنش را تسخیر کرده بودند. مثل هر روز خیره به نقطهای داشت نرمش میکرد که آواز خوش پرندهای او را از افکارش بیرون آورد. خواست دوباره به افکارش، محل گشت و گذار دائمیاش، برگردد، اما پرنده مدام آواز میخواند و راه بر افکار او بسته بود. هر چه نگاه میکرد او را نمیدید. گویی هم چون طوطیهای دیگر برای طوطی بازرگان پیامی داشته باشد. دل و جراتی پیدا کرد و شروع کرد به آواز خواندن. بعد از مدتی ذهنش آرام گرفت. انگار که اولین بار است به آنجا آمده. به درختها نگاه کرد و به برگهای تر و تازه و شکوفههای زیبایش. به صدای آب گوش سپرد و به تماشای گلهای شاداب و رنگارنگ ایستاد. بعد از مدتها با نفسهای عمیقی لذت همهی آن زیباییها را در ذرهذرهی وجودش نشاند و پس از احساس آرامشی عمیق به خانه بازگشت. از پلهها بالا رفت. به آرامی در مبل نشست و در خواب شیرینی فرورفت. 1388 -تبریز