تاريکي علي ببري اتاق تنگتر و کوچکتر از هميشه به نظرش میرسيد. سرش گيج میرفت. نوعي ترس همراه با کرختي عجيبي در وجودش رخنه کرده بود که حس يک بيمار لاعلاج را به او القاء میکرد. همانطور که گوشه اتاق نشسته بود سرش را پايين آورد و بين دو دستش نگاه داشت. چشمانش را بست و سعي کرد تمرکز کند. افکار او مشوش تر از آن بود که به موضوع مشخصي بيانديشد. اما باز هم سعي کرد تمرکز کند. به زندگي گذشته خود میانديشيد. به دوران کودکي ، به نوجواني ، به جواني . . . اما حتي درست به ياد نمیآورد که چند سال دارد. شايد 30 سال شايد هم کمیبيشتر ، اما اهميتي نداشت. هيچ چيزي برايش اهميتي نداشت. از جايش بلند شد. پرده را کمی کنار زد و از پنجره اتاق به بيرون نگاهي انداخت. هوا تاريک بود. درست نمیدانست چه ساعتي از شبانه روز است. اما احساس کرد که بايد صبح زود باشد ، کمیقبل از طلوع آفتاب. طبق عادت نگاهي به ساعت ديواري انداخت. اما ساعت خراب بود. مدتها بود که از کار افتاده بود. گويا همه چيز در آن خانه از حرکت ايستاده بود. همه چيز متوقف شده بود ، درست مانند زندگي خودش. باز هم سعي کرد به زندگيش فکر کند. شايد دنبال نکته مثبتي میگشت. اما نتيجه اي نگرفت. از پنجره دور شد. شروع کرد به قدم زدن در اتاق. مدتي قدم زد. بعد ناگهان از حرکت ايستاد به زمين نگاهي انداخت و زير لب کلماتي گنگ را زمزمه کرد. ناگهان تصميم خودش را گرفت: خودکشي. اما يکبار ديگر همه چيز را در ذهن مرور کرد. در دادگاهها براي قاتلين و جنايتکاران حکم اعدام میدهند ، اما او چه جنايتي مرتکب شده بود. خودش هم نمیدانست. فکر کرد شايد جرم او نا اميدي است. جرم او يأس است. پس او محکوم به فناست. چاره اي نبود. او بايد همه چيز را به پايان میرساند. پايان همه سختيها ، پايان همه مشقتها ، پايان همه بدبختيها. . . به هر حال خودش را در دادگاه ذهنش محاکمه کرد و خودش را به اعدام محکوم کرد. اعدامیشيرين و دوست داشتني براي کسي که ديگر اميدي ندارد. براي کسي که هدفي ندارد. براي کسي که زندگي بي معنا و بيهوده اي دارد. در تصميم خود لحظه اي شک نکرد. او به آخر خط رسيده بود ، به پوچي مطلق ، به نااميدي. نگاهي به سقف اتاقش انداخت. قلابي در سقف نصب شده بود که براي آويزان کردن چراغ يا چنين چيزي قابل استفاده بود ، ولي در اين لحظه کاربرد ديگري براي او داشت. نگاهي به اطراف اتاق انداخت. روي طاقچه چشمش به طنابي افتاد که قبلا براي آويزان کردن لباسهاي شسته شده خريده بود و هيچ وقت حوصله نصب آن را نداشت. آنرا برداشت و به شکل حلقه اي گره زد. گره را آنقدر محکم کرد تا مطمئن باشد مشکلي پيش نمیآيد. صندلي کهنه و خاک گرفته اي را که مدتها بود در کنج اتاق جا خوش کرده بود برداشت و در زير قلاب سقف قرار داد. از آن بالا رفت و حلقه دار را در حلقه سقف محکم کرد. احساس خوشايندي داشت. احساس آدمیکه از لذت زياد دچار سرگيجه شده است. نوعي سرگيجه دوست داشتني همراه با هيجاني ملايم. از صندلي پايين آمد. دوست داشت چند لحظه اي با خود فکر کند و از آخرين لحظات زندگي اش به نحوي استفاده کند ، اما نمیدانست چگونه؟ کار ناتمامینداشت. اما دوست داشت در اتاق قدم بزند و باز هم به موضوعي بينديشد. به عنوان يک محکوم به مرگ میخواست آخرين خواسته اي داشته باشد و بعد از آن کار را تمام کند. اما چيزي به ذهنش نرسيد و موضوع را به فراموشي سپرد. نگاهي از پنجره به بيرون انداخت آسمان کمیروشن شده بود. تا بالا آمدن آفتاب فرصتي نمانده بود. دوست نداشت روشنايي روز را ببيند. زندگيش تاريک بود و بايد در تاريکي به انتها میرسيد. درست مانند محکومين به اعدام که قبل از صبحدم اعدام میشوند ، او نيز میخواست کار را تمام کند. به هر حال او از تصميمیکه گرفته بود راضي بود و به نظر میرسيد هيچ مشکلي وجود ندارد. از صندلي بالا رفت. حلقه طناب را به دور گردنش انداخت. با دست گره حلقه را امتحان کرد. محکم بود. مشکلي پيش نمیآمد. حلقه را دور گردنش محکم کرد. هنوز به راحتي نفس میکشيد. اما رويه زبر طناب گردنش را آزار میداد. نفس عميقي کشيد و به صندلي زير پايش نگاهي انداخت ، آخرين وسيله اي که هنوز او را به زندگي متصل کرده بود. برايش کمیعجيب بود که يک صندلي فرسوده و خاک گرفته تنها دليل زنده بودن او بود. تصميم گرفت با حرکت ناگهاني پاهايش صندلي را به گوشه اي پرتاب کند و بعد همه چيز تمام شود. در همان افکار بود که گرمايي روي صورتش احساس کرد. نوري بر صورتش تابيد. سرش را بلند کرد و نگاهي انداخت. نور خورشيد بود که از گوشه پنجره اتاق راهي به داخل پيدا کرده بود. خورشيد در دوردستها طلوع کرده بود و روز ديگري آغاز شده بود. به خورشيد نگاه کرد. هنوز نورش آنقدر شديد نشده بود که چشم را بيازارد. همچنان به خورشيد نگاه کرد و به نور و گرمايش فکر کرد. منظره زيبايي بود. خورشيد بسيار با شکوه تر و زيباتر از هميشه به نظر میرسيد. نور . . . چرا هيچ وقت هيچ نوري را در زندگي خود نديده بود؟! روشناييها هيچ وقت به چشم او ديده نشده بودند . . . همه چيز را هميشه تاريک ديده بود . . . اما اين نور ، نور خورشيد بود. کاملا واقعي بود. گرم و روشن . . . حلقه را باز کرد و از صندلي پايين آمد . . . بوشهر