ريلکه برگردان: رضا نجفي بهار بود. خورشيد شادمانه در پهنة شفاف و کبود آسمان لبخند ميزد، انوار آن به سختي راه گم ميکردند و تا طبقة مياني آن خانه در آن کوچة فرعي باريک ميرسيدند. پرتو ضعيف نور از لابلاي پنجرههاي کوچک آن اتاق ساده نفوذ ميکرد و بر ديوار پشتي سفيدکاري شده ديوارههاي ناپايدار ترسيم ميکرد، پرتو رنگباختهاي که از يکي از پنجرههاي خانة مرتفع روبهرو باز تابيده بود. پسربچهاي که هر روز کنار پنجرة طبقة دوم بازي ميکرد از ديدن جنبوجوش سرخوشانة لکههاي روشن نور بر ديوار بسيار شادمان ميشد، بالا ميپريد و ميکوشيد آنها را بگيرد و چنان از ته دل ميخنديد که حتي چهرة اندوهزدة مادر از بازتاب آن ميدرخشيد. يک سال نبود که بيوه شده بود. مرگ شوهر وفادارش آن رفاه نسبي را که از رهگذر کار شوهر نصيبشان ميشد از ميان برد. ناچار آپارتمان بزرگشان را با اتاقي عوض کرد و با دسترنج خود بر سکههاي اندکي که از پيش اندوخته بود افزود، تا خود و مخصوصاَ فرزندش، ويل کوچولوي پنج ساله، از مايحتاج زندگي محروم نمانند؛ پس تعجبي نداشت که آن کودگ تنها دلخوشي او باشد، مادرهنگام کار چشمهاي محزونش را بلند ميکرد و پر مهر و صميمي پسر کوچکش را مينگريست که چهرة کوچک و شادابش را بر مشتهاي کوچک گوشتالودش تکيه داده و به سوي پنجره خم شده بود. آن روز بازي نور او را آنقدر سرگرم نميکرد. و به اسب کوچک واژگونشدهاش که بر لبة پنجره بود توجهي نداشت. آنچه او را مشغول کرده بود، بازي نور نبود، واقعهاي غير معمول آن بيرون اتفاق ميافتاد. در عمارت روبرو به تازگي حجرهاي را خالي کرده بودند، پارچه فروش بساطش را به خيابان ديگري منتقل و آنجا را تميز و براق کرده بود و نردههايي را که قرار بود دو ويترين مخصوص شبها و ايام تعطيل را بپوشانند، نخست سمباده زده بعد به رنگ زرد کدر و دست آخر به رنگ سياه براق درآورده بود. همة اينها ماية سرگرمي کودک بود. هر چند که همة اينها علاقة ويلي را جلب کرده بود، اما هنگامي که صندوقچههاي طلايي و نقرهاي پشت شيشههاي شفاف ظاهر شدند شادمانياش از حد گذشت. تعدادي از اين صندوقچهها دراز و تعدادي کوتاه و تمامي آنها شش گوش بودند، اما ظاهراَ هيچ کدام چندان قطور نبودند. هننگامي که مردها يک صندوقچة طلايي بسيار کوچک را که دو فرشتة کوچک بسيار زيبا روي آن بود، در طبقة بالاي ويترين گذاشتند، پسرک بياختيار با دستهاي کوچکش شروع به دست زدن کرد: - مامان، مامان نگاه کن، نگاه کن! اين چيه؟! اين صندوقچة قشنگ کوچولو که دو تا فرشتة کوچولو داره؟ چيه؟ مادر با ديدن صندوقچة زيبا و براق هيچ تعجب نکرد، اصلاَ نخنديد، نه،حتي قطره اشکي در حاشية پلکهاي سرخش ظاهر شد. کودک شگفتزده با صدايي آرام تکرار ميکرد:«اين چيه؟» مادر به نرمي چشمهايش را با دستمال پاک کرد و خيلي جدي گفت:« ببين ويلي، توي اين صندوقها آدمهايي را ميگذارند که خداي مهربان آنها را دوباره از روي زمين به سوي خودش ميخواند، چه بزرگ و چه کوچک.» پسر بچه به نجوا در حالي که هر لحظه بيشتر از پيش با رضايت به ويترين چشم ميدوخت گفت:« توي اينها؟» مادر ادامه داد:« بله، پدر را هم توي يکي ازهمين صندوقها...» پسرک که هنوز فکرش مشغول حرف اول مادر بود، صحبت او را قطع کرد و گفت: « اما چرا خداي مهربان کوچکترها را هم پيش خودش ميبرد. حتماَ اونها خيلي کارهاي خوب ميکنند که به اين زودي اونها را توي صندوقهاي به اين قشنگي ميگذارد. و بعد در آسمان فوراَ فرشتة کوچکي ميشوند؟ مگر نه؟» مادر، فرزندش را صميمانه و با تمام وحود در آغوش گرفت بعد زانو زد و با بوسهاي طولاني لبهاي شاداب کودکش را بست. کودک ديگر سؤالي نکرد به سرعت به طرف پنجره برگشت و به ويترينهاي بزرگ نگاه کرد، لبخند شاد و رضايتمندانهاي بر چهرة کوچکش درخشيد. مادر به سر کارش برگشت، اما ناگهان به بالا نگريست. اشک بر گونههاي پريده رنگش جاري بود. پارچه از دستش رها شد ، دستهايش را در هم گره زد و با صدايي لرزان و اهسته گفت:« خداي مهربان، او را برايم حفظ کن.» شب بي ستاره و تيرهاي در ماه سپتامبر بود. سکوت اتاقهاي طبقة مياني را فرا گرفته بود. فقط صداي تيکتاک ساعت ديواري و نالة کودک به گوش ميرسيد که در تخت کوچکش از تب ميسوخت. مادر بالاي سر ويلي بيچاره خم شده بود. نور سرخ فام چراغ خستة شب بر چهرة نحيفش ميخزيد. - ويلي! پسرم، جان دلم! چيزي ميخواهي؟ فقط صداهايي نامفهوم و آشفته شنيده ميشد. - درد داري؟ پاسخي نشنيد. - خدايا، خداي من، چطور کار به اين جا کشيد؟ همه چيز به سرعت و به شکلي از ذهن زن رنجديده گذشت. – بله ، آن روز عصر پس از بازي، هنوز يک هفته هم نگذشته- چقدر بدنش داغ بود. دکتر ميگفت به خاطر مه و گرفتگي هواي پاييزي بوده ، و حالا، ديگراميدي نبود. اگر بنيهاش قوي بود... زن نميفهميد . آيا پسرک صدايش ميزد؟ - چي شده ، دلبندم؟ کودک که به دشواري سر جايش مينشست و چهرة کوچک از تب سرخشدة خود را به بازوي مادر تکيه داده بود، با لکنت گفت:« اون... اون قشنگ بود.پدر مهربان آسمانها به من گفته بايد پيش او بروم. اجازه دارم، مگه نه، مامان جون؟ اجازه بده... خواهش ميکنم. » بعد دستهاي کوچک نو داغش را به هم گره زد و بار ديگر از تب بيحال شد. و بر بستر افتاد. مادر بيچاره با دقت پتو را رويش کشيد، سپس در حالي کهددرد و رنج بر او چيره شد به زانو افتاد، با دو دست حاشية تخت کوچک فلزي را محکم چسبيد و آهسته شروع به دعا خواندن کرد... آشفته و نامفهوم. ساعت ، هشت بار نواخت. اندکي از نور پريده رنگ روز پاييزي از پنجره به درون تابيد. تختههاي کف اتاق خاکستري و سايههاي سنگين و سياه اشياة روي انها ميافتاد. زن که زانو زده بود از جا برخاست و بار ديگر کنار تخت کوچک نشست و با چشمهايي بياشک و سوزان به فضا خيره شد. اکنون پسرک کمي آرامتر خوابيده بود. اما خيلي تند نفس ميکشيد، پيشانياش داغ و گونههايش کبود بود. مادر دستش را آرام روي موهاي بور، مجعد و ژوليدة کودک گذاشت و در سکوت نشست. هنگامي که صداهاي بسيار بلند از راهپلهها شنيده ميشد يا ناگهان دري به هم ميخورد، رعشهاي به جان زن ميافتاد. ناگاه کودک فرياد زد:« پدر، پدر!» و به پهلوي ديگر غلتيد. مادر وحشت کرد. اما ويلي دوباره آرام گرفت. اتومبيلي از خيابان گذشت. سروصداي اتومبيل به تدريج منعکس شد. صداي جارو کشيدن در پيادهرو طنين انداخت. پسرک آهي کشيد و گفت:« خداي مهربان، خداي مهربان، خواهش ميکنم. من... من... پسر خوبي بودم... ميتواني از مادر بپرسي.» مادر دستهاي لرزانش را در هم گره کرد . در اين لحظه ويلي آهسته چشمهايش را باز کرد و با تعجب به اطراف نگريست و به نجوا گفت:« من در آسمان بودم مادر.» سپس هيجانزده گفت:« در آسمان... اما نه راستي... نه راستي، تو مرا توي آن صندوق قشنگ طلايي ميگذاري مامان، ميداني همان که آن طرف است.» او شادمانه لبخند زد:« توي آن يکي که دو فرشتة کوچک روش دارد، مادر.» مادر بلندبلند هقهق ميکرد.« توي همان. قول بده...» زن بيوه با هراسي وحشتزا هر دو دست کوچک پسر دلبندش را محکم گرفت. دست به دعا برداشت:« خدايا! خدايا!» ديگر نتوانست چيزي بگويد. بعد احساس کرد لرزش سردي از دستهاي کوچک گذشت- رعشهاي- و زن فرياد کشيد. سرخي گونههاي کودک کاملا از بين رفته بود. لبهايش هنوز تکان ميخورد و سپس آرام گرفت. زن به پيکر کودک خيره شد. گويي گرما از بدنش بيرون رفته بود. پيکر کوچکش را در آغوش گرفت و به خود فشرد، بيفايده بود. فقط لبخند، لبخندي شادمانه بر لبهاي بيروح و ساکن کودک بود! ... و آفتاب بيرنگ پاييزي بيرون روي تابوتها و همچنين روي آن تابوت کوچک، زيبا و طلايي ميتابيد. انوار خورشيد از شيشة بزرگ ويترين به درون اتاق مياني منعکس ميشد، و اشعة بيفروغ، هراسان بر چهرة پريده رنگ ويلي کوچولوي بيچاره ميخزيد و به تدريج در سطح سفيد ديوار محو ميشد...