1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه سياوش كسرايي+اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏4/12/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    [​IMG]
    چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن/
    جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن/
    گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن/
    همنفس با بلبلان...​



    آرش كمانگیر

    برف می باردبرف می بارد به روی خار و خاراسنگ كوهها خاموشدره ها دلتنگراه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگبر نمی شد گر ز بام كلبه های دودییا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آوردرد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزانما چه می كردیم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟آنك آنك كلبه ای روشنروی تپه روبروی مندر گشودندممهربانی ها نمودندمزود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوزدر كنار شعله آتشقصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروزگفته بودم زندگی زیباستگفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاستآسمان بازآفتاب زرباغهای گلدشت های بی در و پیكر سر برون آوردن گل از درون برفتاب نرم رقص ماهی در بلور آببوی خاك عطر باران خورده در كهسارخواب گندمزارها در چشمه مهتابآمدن رفتن دویدنعشق ورزیدنغم انسان نشستنپا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدنكار كردن كار كردنآرمیدنچشم انداز بیابانهای خشك و تشنه را دیدنجرعه هایی از سبوی تازه آب پاك نوشیدنگوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندنهمنفس با بلبلان كوهی آواره خواندندر تله افتاده آهوبچگان را شیر دادننیمروز خستگی را در پناه دره ماندنگاه گاهیزیر سقف این سفالین بامهای مه گرفتهقصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدنبی تكان گهواره رنگین كمان رادر كنار بان ددینیا شب برفیپیش آتش ها نشستندل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستنآری آری زندگی زیباستزندگی آتشگهی دیرنده پا برجاستگر بیفروزیش رقص شعله اش در هر كران پیداستورنه خاموش است و خاموشی گناه ماستپیر مرد آرام و با لبخندكنده ای در كوره افسرده جان افكندچشم هایش در سیاهی های كومه جست و جو می كردزیر لب آهسته با خود گفتگو می كردزندگی را شعله باید برفروزندهشعله ها را هیمه سوزندهجنگلی هستی تو ای انسانجنگل ای روییده آزادهبی دریغ افكنده روی كوهها دامنآشیان ها بر سر انگشتان تو جاویدچشمه ها در سایبان های تو جوشندهآفتاب و باد و باران بر سرت افشانجان تو خدمتگر آتشسر بلند و سبز باش ای جنگل انسانزندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروزشعله ها را هیمه باید روشنی افروزكودكانم داستان ما ز آرش بوداو به جان خدمتگزار باغ آتش بودروزگاری بودروزگار تلخ و تاری بودبخت ما چون روی بدخواهان ما تیرهدشمنان بر جان ما چیرهشهر سیلی خورده هذیان داشتبر زبان بس داستانهای پریشان داشتزندگی سرد و سیه چون سنگروز بدنامیروزگار ننگغیرت اندر بندهای بندگی پیچانعشق در بیماری دلمردگی بیجانفصل ها فصل زمستان شدصحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شددر شبستان های خاموشیمی تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشیترس بود و بالهای مرگكس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگسنگر آزادگان خاموشخیمه گاه دشمنان پر جوشمرزهای ملكهمچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامانبرجهای شهرهمچو باروهای دل بشكسته و ویراندشمنان بگذشته از سر حد و از باروهیچ سینه كینه ای در بر نمی اندوختهیچ دل مهری نمی ورزیدهیچ كس دستی به سوی كس نمی آورد هیچ كس در روی دیگر كس نمی خندیدباغهای آرزو بی برگآسمان اشك ها پر بارگر مرو آزادگان دربندروسپی نامردان در كارانجمن ها كرد دشمنرایزن ها گرد هم آورد دشمنتا به تدبیری كه در ناپاك دل دارندهم به دست ما شكست ما بر اندیشندنازك اندیشانشان بی شرمكه مباداشان دگر روزبهی در چشمیافتند آخر فسونی را كه می جستندچشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می كردوین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می كردآخرین فرمان آخرین تحقیرمرز را پرواز تیری می دهد سامانگر به نزدیكی فرود آیدخانه هامان تنگآرزومان كورور بپرد دورتا كجا ؟ تا چند ؟آه كو بازوی پولادین و كو سر پنجه ایمان ؟هر دهانی این خبر را بازگو می كردچشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می كردپیرمرد اندوهگین دستی به دیگر دست می ساییداز میان دره های دور گرگی خسته می نالیدبرف روی برف می باریدباد بالش را به پشت شیشه می مالیدصبح می آمد پیر مرد آرام كرد آغازپیش روی لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سربازآسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دستبی نفس می شد سیاهی دردهان صبحباد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرزلشكر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آوردو دو و سه سه به پچ پچ گرد یكدیگركودكان بر بامدختران بنشسته بر روزنمادران غمگین كنار دركم كمك در اوج آمد پچ پچ خفتهخلق چون بحری بر آشفتهبه جوش آمدخروشان شدبه موج افتادبرش بگرفت وم ردی چون صدفاز سینه بیرون دادمنم آرشچنین آغاز كرد آن مرد با دشمنمنم آرش سپاهی مردی آزادهبه تنها تیر تركش آزمون تلختان رااینك آمادهمجوییدم نسبفرزند رنج و كارگریزان چون شهاب از شبچو صبح آماده دیدارمبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندشگوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندششما را باده و جامهگوارا و مبارك باددلم را در میان دست می گیرمو می افشارمش در چنگدل این جام پر از كین پر از خون رادل این بی تاب خشم آهنگكه تا نوشم به نام فتحتان در بزمكه تا بكوبم به جام قلبتان در رزمكه جام كینه از سنگ استبه بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ استدر این پیكاردر این كاردل خلقی است در مشتمامید مردمی خاموش هم پشتمكمان كهكشان در دستكمانداری كمانگیرمشهاب تیزرو تیرمستیغ سر بلند كوه ماوایمبه چشم آفتاب تازه رس جایممرا نیر است آتش پرمرا باد است فرمانبر و لیكن چاره را امروز زور و پهلوانی نیسترهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیستدر این میدانبر این پیكان هستی سوز سامان سازپری از جان بباید تا فرو ننشیند از پروازپس آنگه سر به سوی آٍمان بر كردبه آهنگی دگر گفتار دیگر كرددرود ای واپسین صبح ای سحر بدرودكه با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بودبه صبح راستین سوگندبه پنهان آفتاب مهربار پاك بین سوگندكه آرش جان خود در تیر خواهد كردپس آنگه بی درنگی خواهدش افكندزمین می داند این را آسمان ها نیزكه تن بی عیب و جان پاك استنه نیرنگی به كار من نه افسونینه ترسی در سرم نه در دلم باك استدرنگ آورد و یك دم شد به لب خاموشنفس در سینه های بی تاب می زد جوشز پیشم مرگنقابی سهمگین بر چهره می آیدبه هر گام هراس افكنمرا با دیده خونبار می پایدبه بال كركسان گرد سرم پرواز می گیردبه راهم می نشیند راه می بنددبه رویم سرد می خنددبه كوه و دره می ریزد طنین زهرخندش راو بازش باز میگیرددلم از مرگ بیزار استكه مرگ اهرمن خو آدمی خوار استولی آن دم كه ز اندوهان روان زندگی تار استولی آن دم كه نیكی و بدی را گاه پیكاراستفرو رفتن به كام مرگ شیرین استهمان بایسته آزادگی این استهزاران چشم گویا و لب خاموشمرا پیك امید خویش می داندهزاران دست لرزان و دل پر جوشگهی می گیردم گه پیش می راندپیش می آیمدل و جان را به زیور های انسانی می آرایمبه نیرویی كه دارد زندگی در چشم و در لبخندنقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم كندنیایش را دو زانو بر زمین بنهادبه سوی قله ها دستان ز هم بگشادبرآ ای آفتاب ای توشه امیدبرآ ای خوشه خورشیدتو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاببرآ سر ریز كن تا جان شود سیرابچو پا در كام مرگی تند خو دارمچو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارمبه موج روشنایی شست و شو خواهمز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهمشما ای قله های سركش خاموشكه پیشانی به تندرهای سهم انگیز می ساییدكه بر ایوان شب دارید چشم انداز رویاییكه سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می كوبیدكه ابر آتشین را در پناه خویش می گیریدغرور و سربلندی هم شما را بادامدیم را برافرازیدچو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داریدغرورم را نگه داریدبه سان آن پلنگانی كه در كوه و كمر داریدزمین خاموش بود و آسمان خاموشتو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوشبه یال كوه ها لغزید كم كم پنجه خورشیدهزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشیدنظر افكند آرش سوی شهر آرامكودكان بر بامدختران بنشسته بر روزنمادران غمگین كنار درمردها در راهسرود بی كلامی با غمی جانكاهز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراهكدامین نغمه می ریزدكدام آهنگ آیا می تواند ساختطنین گام های استواری را كه سوی نیستی مردانه می رفتند ؟طنین گامهایی را كه آگاهانه می رفتند ؟دشمنانش در سكوتی ریشخند آمیزراه وا كردندكودكان از بامها او را صدا كردندمادران او را دعا كردندپیر مردان چشم گرداندنددختران بفشرده گردن بندها در مشتهمره او قدرت عشق و وفا كردندآرش اما همچنان خاموشاز شكاف دامن البرز بالا رفتوز پی اوپرده های اشك پی در پی فرود آمدبست یك دم چشم هایش را عمو نوروزخنده بر لب غرقه در رویاكودكان با دیدگان خسته وپی جودر شگفت از پهلوانی هاشعله های كوره در پروازباد غوغاشامگاهانراه جویانی كه می جستند آرش را به روی قله ها پی گیرباز گردیدندبی نشان از پیكر آرشبا كمان و تركشی بی تیر آری آری جان خود در تیر كرد آرشكار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر كرد آرشتیر آرش را سوارانی كه می راندند بر جیحونبه دیگر نیمروزی از پی آن روزنشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدندو آنجا را از آن پسمرز ایرانشهر و توران بازنامیدندآفتابدرگریز بی شتاب خویشسالها بر بام دنیا پاكشان سر زدماهتاببی نصیب از شبروی هایش همه خاموشدر دل هر كوی و هر برزن سر به هر ایوان و هر در زدآفتاب و ماه را در گشتسالها بگذشتسالها و بازدر تمام پهنه البرزوین سراسر قله مغموم و خاموشی كه می بینیدوندرون دره های برف آلودی كه می دانیدرهگذرهایی كه شب در راه می مانندنام آرش را پیاپی در دل كهسار می خوانندو نیاز خویش می خواهندبا دهان سنگهای كوه آرش می دهد پاسخمی كندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاهمی دهد امیدمی نماید راهدر برون كلبه می باردبرف می بارد به روی خار و خارا سنگكوه ها خاموشدره ها دلتنگراهها چشم انتظاری كاروانی با صدای زنگكودكان دیری است در خوابنددر خوابست عمو نوروزمی گذارم كنده ای هیزم در آتشدانشعله بالا می رود پر سوز

    شنبه 23 اسفند 1337​
     
  2. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,083
    تشکر شده:
    84,755
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن

    آفتابا
    مدد کن که امروز
    باز بالنده تر قد برآرم
    یاریم ده که رنگین تر از پیش
    تن به لبخند گرمت سپارم
    چشم من
    شب همه شب نخفته است
    آفتابا
    قدح واژگون کن
    گونه ى رنگ شبْ شسته ام را
    ساقی پاک دل، پر ز خون کن


    سیاوش_کسرایی
    ✯ ҉★
    ‌‎‌‎