دنیایی كه انسان ناگزیر باشد برای اثبات ناچیزترین حقوق خویش، تا حد مرگ سرود بخواند، دنیای بسیار زشتی است؛ دنیایی وارونه با مفاهیم وارونه...! "احمد شاملو"
شبانه من سرگذشتِ یأسم و امید با سرگذشتِ خویش: میمُردم از عطش، آبی نبود تا لبِ خشکیده تر کنم میخواستم به نیمهشب آتش، خورشیدِ شعلهزن بهدرآمد چنان که من گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم با سرگذشتِ خویش من سرگذشتِ یأس و امیدم… احمدشاملو
شاملوی بزرگ دستی هم در ترجمه داستان ،کتب روانشناسی،فلسفه و اشعار شاعران معاصر زمان خودشو رو داشته و بیش از یکبار سابقه زندانی شدن و بازداشت شدن را در کارنامه سیاسی خود دارد احساس میکنم که بیوگرافی که دوستان تهیه کردند بیشتر جهت سرگرمی داشته تا معرفی جناب شاملو
شعر دیگری از احمد شاملو روزی ما دوباره کبوتر های مان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری است روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه یی ست و قلب برای زندگی بس است روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم. روزی که هر لب ترانه یی ست تا کمترین سرود، بوسه باشد روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود. روزی که ما دوباره برای کبوترهای مان دانه بریزیم . . . و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم
دهانت را میبویند مبادا که گفته باشی دوستت میدارم. دلت را میبویند روزگارِ غریبیست، نازنین و عشق را کنارِ تیرکِ راهْبَنْد تازیانه میزنند. عشق را در پستویِ خانهْ نهان باید کرد در این بُنبستِ کجوپیچِ سرما آتش را به سوختبارِ سرود و شعر فروزان میدارند. به اندیشیدنْ خطر مکن. روزگارِ غریبیست، نازنین آن که بر دَر میکوبد شباهنگام به کُشتنِ چراغ آمده است. نور را در پستویِ خانهْ نهان باید کرد آنَکْ قَصّابانند بر گُذَرگاهها مستقر با کُنده و ساتوری خونآلود روزگارِ غریبیست، نازنین و تبسم را بر لبها جرّاحی میکنند و ترانه را بر دهان. شوق را در پستویِ خانه نهان باید کرد کبابِ قناری بر آتشِ سوسن و یاس روزگارِ غریبیست، نازنین ابلیسِ پیروزْمست سورِ عزایِ ما را بر سفره نشسته است. خدا را در پستویِ خانه نهان باید کرد احمد شاملو – ۳۱ تیرِ ۱۳۵۸
– توکجایی؟ در گستره ی بی مرز این جهان تو کجایی؟ – من در دوردست ترین جای جهان ایستاده ام : کنار تو . – تو کجایی؟ در گستره ی ناپاک این جهان تو کجایی ؟ – من در پاک ترین مقام جهان ایستاده ام : بر سبزه شور این رود بزرگ که می سراید برای تو !
از رنجی خستهام که از آنِ من نیست بر خاکی نشستهام که از آنِ من نیست با نامی زیستهام که از آنِ من نیست از دردی گریستهام که از آنِ من نیست از لذتی جانگرفتهام که از آنِ من نیست به مرگی جان میسپارم که از آنِ من نیست