ما در ظلمتایم بدان خاطر که کسی به عشق ما نسوخت ما تنهاییم چرا که هرگز کسی ما را به جانب خود نخواند عشقهای معصوم ، بیکار و بی انگیزهاند و دوست داشتن از سفرهای دراز تهیدست باز میگردد دیگر امید درودی نیست امید نوازشی نیست
ای كاش آب بودم گر می شد آن باشی كه خود می خواهی... آدمی بودن حسرتا مشكلی ست در مرز ناممكن، نمی بینی؟ ... احمد شاملو
شنیده بودم قلب هرکس به اندازه مشت گره کرده اش است ! مشت میکنم و خیره می شوم به انگشتهای گره خورده ام ؛ دستم را می چرخانم و دور تا دورش را نگاه می کنم ، چقدر کوچک و نحیف باید باشد قلبم ! در عجبم از این کوچک نحیف که چه به روزم آورده ! وقتی تنگ می شود میخواهم زمین و زمان را بهم بدوزم ، وقتی می شکند چنگ می اندازد به گلویم و نفس را سخت می کند ، وقتی که می خواهد و نمی تواند موج موج اشک می فرستد سراغ چشمهایم ! در عجبم از این کوچک نحیف ، که عجیب بزرگ است و قدرتمند . احمد شاملو
فریادی … مرا عظیمتر از این آرزویی نمانده است که به جُستجوی فریادی گمشده برخیزم. با یاریِ فانوسی خُرد یا بییاریِ آن، در هر جای این زمین یا هر کجای این آسمان. فریادی که نیمشبی از سرِ ندانم چه نیازِ ناشناخته از جانِ من برآمد و به آسمانِ ناپیدا گریخت… ای تمامیِ دروازههای جهان! مرا به بازیافتنِ فریادِ گمشدهی خویش مددی کنید!
حتی بگذار آفتاب نيز برنيايد به خاطر فردایِ ما اگر بر ماش منّتی است؛ چرا كه عشق، خود فرداست خود هميشه است...
«ــ در برزخِ احتضار رها میکنمت تا بکِشی! ننگِ حیاتت را تلختر از زخمِ خنجر بچشی قطرهبهقطره چکهبهچکه... تو خود این سُنّت نهادهای که مرگ تنها شایستهی راستان باشد.» "شاملو"
ما در ظلمتایم بدان خاطر که کسی به عشق ما نسوخت ما تنهاییم چرا که هرگز کسی ما را به جانب خود نخواند عشقهای معصوم ، بیکار و بی انگیزهاند و دوست داشتن از سفرهای دراز تهیدست باز میگردد دیگر امید درودی نیست امید نوازشی نیست احمد شاملو
دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار کز شمع او بتابد نوری ز روزن ام . فکرم به جست و جوی سحر راه می کشد اما سحر کجا! در خلوتی که هست؛ نه شاخه ای زجنبش مرغی خورد تکان نه باد روی بام و دری آه می کشد. حتی نمی کند سگی از دور شیونی حتی نمی کند خسی از باد جنبشی غول سکوت می گزدم با فغان خویش ومن درانتظار که خواند خروس صبح! کشتی به شن نشسته به دریای شب مرا وز بندر نجات چراغ امید صبح سوسو نمی زند. احمد شاملو
زیباترین حرفت را بگو شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن و هراس مدار از آنکه بگویند ترانه یی بی هوده می خوانید . ــ چرا که ترانه ی ما ترانه ی بی هوده گی نیست چرا که عشق حرفی بیهوده نیست . حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید به خاطر ِ فردای ما اگر بر ماش منتی ست ؛ چرا که عشق خود فرداست خود همیشه است . "احمد شاملو"