1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

کیک تولد

شروع موضوع توسط Zarirr ‏16/11/10 در انجمن داستان

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    [​IMG]



    دانیل لیونز


    برگردان: شراره صادقی گرمارودی



    متولد ماساچوست آمریکا، سال 1960



    دانیل لیونز در چارلستون ، ماساچوست زندگی می‌کند. لیونز روزنامه‌نگار مستقلی است که داستان هم می‌نویسد و مجموعة داستان کوتاه، آخرین مرد خوب( 1993)، که داستان " کیک تولد" نیز از آن گرفته شده، و رمان" روزهای سگی" ( 1998) را منتشرکرده است. داستان "‌Greyhound " جایزة داستان کالج پلی‌بوی را برده است. درباره مجموعة " آخرین مرد خوب" گفته شده" داستان‌های لیونزعلی‌رغم نگاه تاریکی که به شخصیت‌هایش دارد ، خواننده را با حسی ماندگار از رستگاری ، و با اعتقاد به قدرت روحی بشر برای بقا و اشتیاق برای خوب بودن به تأمل وا‌می‌دارد."( Boston Book Review)



    هوا سرد بود و روشنایی روز از پهنة آسمان عقب می‌نشست. بوی میوة پوسیدة توی گاری‌ها خیابان را برداشته بود و با این‌که بوی ترشال در هوا موج می‌زد ولی آن‌قدرها هم نامطبوع نبود. لوچیا به این بوها عادت داشت و چون روزهای خوش بچگی را به یادش می‌آورد از آن لذت می‌برد ، همان‌طور که پیش خودش خیال می‌کرد مردم از بوی کود توی مزرعه‌ها هم لذت می‌بردند.



    ساعت از شش گذشته بود و مغازه‌های خیابان نیوبری بسته بودند ولی لوچیا می‌دانست مغازه لورنزو باز است.لوچیا هم عجله‌ نداشت : پیرزن بود و پیری قوت پاهایش را از او گرفته بود . پاهایش کلفت شده و آب آورده بودند، و وقتی راه می‌رفت و کفل‌هایش تکان می‌خوردند درد بیشتری می‌کشید.



    لوچیا کنار یک نیمکت ایستاد، می‌خواست بنشیند ولی می‌دانست که دولا‌‌شدن و بعد بلند شدن به‌مراتب سخت‌تر از یک لم ساده به پشتی نیمکت است. صبر کرد تا نفسش جا بیاید، بعد به طرف آخرین ساختمان نزدیک قنادی راه افتاد. لورنزو آن‌جاست. منتظر لوچیاست. مگر از جنگ به این طرف لوچیا هر شنبه سراغ قنادی نرفته؟ و مگر همان کیک سفید با لایة شکلاتی مورد علاقة نیکو را نخریده؟



    وقتی آویز بالای در جرنگ‌جرنگ صدا کرد و در سنگین شیشه‌ای پشت سر لوچیا بسته شد لورنزو گفت: « بونا سرا1، سینیورا رانساولی، امروز خیلی به فکرتان بودم.»



    لورنزو ناپولی جوان‌تر از آن بود که دائم نگران چیزی باشد. لوچیا تعجب کرد. هیچ‌وقت آن‌طور که به پدر لورنزو اعتماد داشت به لورنزو نداشت.



    ماریا مندز دختر ریزه‌میزة پورتوریکویی که توی رخت‌شوی‌خانه کار می‌کرد پشت قفسة شیرینی‌‌ها ایستاده بود. لورنزو به اسپانیایی به ماریا گفت: « این همان خانم است.» حالا پورتوریکویی‌ها همه جا بودند، با ماشین‌های پرسروصدا و بچه‌های جیغ‌جیغو و مردهایی که توی پیاده‌رو آبجو می‌خوردند، تو درومحل ولو بودند. اجاره‌ها بالا می‌رفت و صاحبان بنگاه‌های املاک از ایتالیایی‌ها می‌خواستند که به خانه‌های سالمندان بروند. حتی پدر آگوستینو هم بهشان کمک می‌کرد. کشیش به لوچیا گفته بود:« لوچیا، شما هم باید همکاری کنی.»



    ماریای رختشوی بچه داشت ولی شوهر نداشت. ماریا به لوچیا لبخند زد ، بعد به دقت نگاهش را به قفسة شیشه‌ای دوخت .



    قناد گفت:« دوشیزه مندز می‌خواهد یک لطفی در حقش بکنید.»



    لوچیا دست‌کش‌های چرمی‌اش را درآورد و آن‌ها را توی کیفش گذاشت. « یک لطف؟»



    ماریا گفت:« دختر کوچولوی من، امروز روز تولدش است. هفت سالش می‌شود.»



    لورنزو گفت:« شما باید ترزا کوچولو را بشناسید.»



    لوچیا گفت:« بله.» درواقع بچه را با دوستهایش دیده بود که کرت‌های سبزی حیاط پشتی‌ خانه‌اش را لگد می‌کردند.



    « و امروز تو رختشوی‌خانه سرم خیلی شلوغ بود، خیلی شلوغ، تمام روز کار داشتیم و نتوانستم بروم بیرون کیک تولد برای بچه‌ام بخرم.»



    « بله.» لوچیا یادش آمد که محکم کردن نرده‌های باغچة گوجه‌فرنگی‌اش دو روز وقتش را گرفته بود.



    لورنزو گفت:« اجازه بدهید بگویم که دوشیزه مندز به یک کیک احتیاج دارد و من هم غیر از کیک شما کیکی ندارم. بهش گفتم شما بهترین مشتری ما هستید ، و البته ما باید صبر کنیم و از شما تقاضا کنیم.»



    ماریا گفت:« تمام قنادی‌ها بسته‌اند. امروز تولد دختر کوچولویم است.»



    دست‌های لوچیا شروع به لرزیدن کردند. حرف‌هایی را که دکتر دربارة عصبانیت بهش گفته بود یادش آمد؛ ولی این قضیه بیش از حد عصبی‌اش کرده بود. « هر هفته من کیک خودم را می‌خرم. چند سال است که این کار را می‌کنم؟ و حالا سروکلة این پررو پیدا شده و تو می‌خواهی کیک من را به او بدهی؟»



    « لوچی.» لورنزو دستهایش را مثل یک پسر بچه از هم باز کرد. « عصبی نشو. خواهش می‌کنم ، لوچی.»



    لوچیا با انگشت روی سینه‌اش زد.« نه. به من نگو لوچی. اسم من لوچیاست.»



    لورنزو گفت:« خواهش می‌کنم، لوچی.»



    « این‌قدر نگو" خواهش می‌کنم، لوچی." مثل انگلیسی‌ها حرف نزن. من ایتالیایی‌ام .»



    لورنزو گفت:« امشب شیرینی شکری یا چند تا کانولیس بهت می‌دهم. همین الان پختمشان. خیلی خوشگلند.»



    « من هفته‌ای یک دفعه می‌آیم این‌جا و کیک نیکو را می‌خرم.»



    لورنزو سرش را کج کرد. انگار می‌خواست چیزی بگوید ولی حرفی نزد. بازچند لحظة صبر کرد.



    گفت: « لوچیا، به آن دختر کوچولوی بیچاره فکر کن. روز تولدش است.»



    « پس یک کیک براش بپز. اگر خیلی دوستش داری خودت این لطف را در حقش بکن.»



    « لوچیا، وقت ندارم.» لورنزو گفت مهمانی تا چند دقیقة دیگر شروع می‌شود. به‌علاوه لورنزو تازه وسائلش را شسته بود و آرد و تخم‌مرغ و شکر را سر جایش گذاشته بود.



    گفت: « لوچیا، کار درست این است. از خودت بپرس این‌جور وقت‌ها نیکو یا پدر من چه کار می‌کردند؟»



    « من می‌دانم آن‌ها چه کار نمی‌کردند. آن‌ها فراموش نمی‌کردند که مردمشان کی بودند. آن‌ها به خاطر این غربتی‌ها اسپانیایی حرف نمی‌زدند. »



    لوچیا آن‌قدر به لورنزو زل زد که لورنزو نگاهش را برگرداند. بیرون ، باد یک روزنامه را از پیاده‌رو بلند کرده بود و ورق‌های آن را به پنجره جلو قنادی می‌‌زد. از یک جایی تو خیابان کامن صدای موتور یک ماشین مسابقه بلند شد. لوچیا یاد نیکو افتاد که چطور وقتی آخرین روزهای عمرش را ناخوش تو رخت‌خواب افتاده بود بیرون می‌آمد و از بچه‌ها می‌خواست که سروصدا نکنند و بچه‌ها بهش می‌خندیدند و دم می‌گرفتند پیرزن دیوانه برگرد برو تو خانه.



    لورنزو بدون این‌که به کسی نگاه کند با صدایی که تقریباَ زمزمه بود حرف می‌زد. گفت:« لوچیا، فقط همین یک دفعه.»



    لوچیا گفت:« نه، نه. من کیکم را می‌خواهم.»



    ماریا گریه‌اش گرفت. گفت:« دل دختر کوچولوی من را نشکنید.»



    لورنزو روی دستهاش خم شد. « متأسفم ، دوشیزه مندز.»



    ماریا به طرف لوچیا برگشت. گریه می‌کرد. گفت:« روز تولد دخترم است . هیچ‌وقت من را نمی‌بخشد. شما بچه ندارید؟»



    لوچیا گفت:« من سه تا بچه دارم. و هرگز روز تولدشان را فراموش نکرده‌ام. هیچ‌وقت مجبور نشده‌ام کارهایم را دم آخر سرهم‌بندی کنم. »



    ماریا گفت:« من سر کار بودم. فقط من هستم و ترزا. باید تنهایی بزرگش کنم. »



    لوچیا رو به لورنزو چرخید. گفت: « و مقصر کیه؟ زود باش، کیکم را آماده کن.»



    لورنزو کیک را از قفسة شیرینی‌ها بیرون آورد و توی یک جعبة شیرینی سفید مقوایی گذاشت. دست‌هایش نرم و سفید بودند. چند دور نخ قند را از قرقره‌اش بیرون کشید ، دور جعبه بست ، بعد به مچ‌هایش فشار آورد و نخ را از سر قرقره پاره کرد.



    لوچیا دستکش‌‌هایش را دستش کرد. به طرف در که چرخید ماریا بازویش را گرفت. گفت:« التماس می‌کنم. خواهش می‌کنم، کیک را از شما می‌خرم. ده دلار به شما می‌دهم.»



    لوچیا بازویش را کشید دستش را آزاد کرد. « من پول تو را نمی‌خواهم.»



    « خوب، بیست دلار می‌دهم.» ماریا یک اسکناس تاشده از جیب لباسش بیرون کشید و توی دست لوچیا گذاشت.« خانم رانساولی، خواهش می‌کنم قبول کنید.»



    لوچیا سعی کرد اسکناس را توی دست‌های ماریا بچپاند ولی ماریا انگشت‌هایش را مشت کرده بود و زد زیر گریه. گفت:« شما نمی‌توانید این کار را بکنید.»



    لوچیا اسکناس مچاله شده را زمین انداخت و در را باز کرد. ماریا روی پاهایش افتاد و اسکناس را برداشت. جیغ زد:« تو شیطانی! تو آشغالی ! کثافت! »



    لوچیا به پشت سرش نگاه نکرد. آهسته به طرف پایین خیابان نیوبری راه افتاد، مواظب بود پا روی یخ نگذارد. اصلاَ آن دخترة رخت‌شوی، یا حتی لورنزو، چه فکری دربارة لوچیا می‌کردند؟ آن‌ها از فداکاری چی می‌دانستند؟



    لوچیا از کوچة پشت خانه‌اش صدای جیغ شنید، فریاد میخ‌کوب‌کنندة ترس‌آوری که در خیابان طنین می‌انداخت و تو کوچه می‌پیچید و پژواک صدایش به دیوارها و قوطی‌های آشغال می‌خورد. لوچیا ماریای رخت‌شوی را که تلوتلوخوران دست خالی به خانه پیش دخترش می‌رفت و صورت قرمز کج‌وکولة دختر بچه را وقتی که دوستهایش می‌آمدند و از کیک هم خبری نبود پیش خودش مجسم کرد.



    با این‌همه آیا آن‌ها هیچ‌وقت از معنای رنج سردرمی‌آورند؟ آن‌ها چیزی نمی‌دانند. چراغ راه‌پله کم نور بود و لوچیا با دست آزادش نرده‌ها را گرفت. سر هر پله می‌ایستاد؛ می‌گذاشت لرزش جریان درد از پشتش رد بشود، بعد از پله بالا می‌رفت.



    تو آشپزخانه، درپوش شیشه‌ای را برداشت و کیک هفتة گذشته را بیرون آورد.هوای زیر درپوش بوی شیرینی و پختگی می‌داد. کیک دست نخورده بود؛ انگار یک قالب گِلی از کیک تازه بود. وقتی لوچیا کیک را به طرف ظرف آشغال می‌برد، لایة سفت‌شدة شکلاتی شکست و مثل خرده‌های یک ظرف سفالی روی زمین پخش‌وپلا شد.



    لوچیا خرده‌های شکلات را جارو کرد، با اسفنج لکه‌های شکلاتی خشک‌شده چسبیده به بشقاب زیر کیک را شست، بعد در جعبة کیک را باز کرد ، کیک تازه را درآورد و زیر درپوش شیشه‌ای گذاشت. بیرون تاریک بود، و نور پنجره‌های صدها خانه بالای تپه‌های اطراف شهر مثل گوی‌های روشن کوچک لابلای درخت کریسمس می‌درخشیدند. لوچیا به بچه‌هایش فکر کرد؛ بچه‌هایی که تو همین تپه‌ها بزرگ شده بودند ، بچه‌هایی که حالا با فرزندان‌شان شام و ناهار می‌خوردند – همان پسربچه‌ها و دختر کوچولوهای سفیدی که از بغل مادرهاشان آویزان بودند، ژاکتشان را می‌چسبیدند ، و تا وقت رفتن با هم پچ‌پچ می‌کردند. نزدیک پنجره سرد بود؛ لوچیا لرزش گرفت و از کنار پنجره دور شد.



    لوچیا پشت میز آشپزخانه ، زیر عکس‌های نیکو و بچه‌ها نشست. و در حالی‌که مثل همیشه آرزو می‌کرد شاید ضربه‌ای به در بخورد، یا این‌که در باز بشود و یکی از بچه‌ها، فقط یکی‌شان، از در بیاید تو، به در خیره شد.



    1 - Buona seraایتالیایی به معنای شب‌بخیر در زبان



    این داستان از مجموعه داستانی است به نام : Birthday Stories که با انتخاب و معرفی هاروکی موراکامی نویسنده سرشناس ژاپنی گردآوری و در سال 2006 توسط انتشارات Vintage Books در لندن چاپ شده است.