1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

کلیات استاد سخن سعدی شیرازی+ زندگینامه

شروع موضوع توسط paasto ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    ماه رویا روی خوب از من متاب

    بی خطا کشتن چه می‌بینی صواب


    دوش در خوابم در آغوش آمدی

    وین نپندارم که بینم جز به خواب


    از درون سوزناک و چشم تر

    نیمه‌ای در آتشم نیمی در آب


    هر که بازآید ز در پندارم اوست

    تشنه مسکین آب پندارد سراب


    ناوکش را جان درویشان هدف

    ناخنش را خون مسکینان خضاب


    او سخن می‌گوید و دل می‌برد

    و او نمک می‌ریزد و مردم کباب


    حیف باشد بر چنان تن پیرهن

    ظلم باشد بر چنان صورت نقاب


    خوی به دامان از بناگوشش بگیر

    تا بگیرد جامه‌ات بوی گلاب


    فتنه باشد شاهدی شمعی به دست

    سرگران از خواب و سرمست از شراب


    بامدادی تا به شب رویت مپوش

    تا بپوشانی جمال آفتاب


    سعدیا گر در برش خواهی چو چنگ

    گوشمالت خورد باید چون رباب
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    سرمست درآمد از خرابات

    با عقل خراب در مناجات


    بر خاک فکنده خرقه زهد

    و آتش زده در لباس طامات


    دل برده شمع مجلس او

    پروانه به شادی و سعادات


    جان در ره او به عجز می‌گفت

    کای مالک عرصه کرامات


    از خون پیاده‌ای چه خیزد

    ای بر رخ تو هزار شه مات


    حقا و به جانت ار توان کرد

    با تو به هزار جان ملاقات


    گر چشم دلم به صبر بودی

    جز عشق ندیدمی مهمات


    تا باقی عمر بر چه آید

    بر باد شد آن چه رفت هیهات


    صافی چو بشد به دور سعدی

    زین پس من و دردی خرابات
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    متناسبند و موزون حرکات دلفریبت

    متوجه است با ما سخنان بی حسیبت


    چو نمی‌توان صبوری ستمت کشم ضروری

    مگر آدمی نباشد که برنجد از عتیبت


    اگرم تو خصم باشی نروم ز پیش تیرت

    و گرم تو سیل باشی نگریزم از نشیبت


    به قیاس درنگنجی و به وصف درنیایی

    متحیرم در اوصاف جمال و روی و زیبت


    اگرم برآورد بخت به تخت پادشاهی

    نه چنان که بنده باشم همه عمر در رکیبت


    عجب از کسی در این شهر که پارسا بماند

    مگر او ندیده باشد رخ پارسافریبت


    تو برون خبر نداری که چه می‌رود ز عشقت

    به درآی اگر نه آتش بزنیم در حجیبت


    تو درخت خوب منظر همه میوه‌ای ولیکن

    چه کنم به دست کوته که نمی‌رسد به سیبت


    تو شبی در انتظاری ننشسته‌ای چه دانی

    که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت


    تو خود ای شب جدایی چه شبی بدین درازی

    بگذر که جان سعدی بگداخت از نهیبت
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    هر که خصم اندر او کمند انداخت

    به مراد ویش بباید ساخت


    هر که عاشق نبود مرد نشد

    نقره فایق نگشت تا نگداخت


    هیچ مصلح به کوی عشق نرفت

    که نه دنیا و آخرت درباخت


    آن چنانش به ذکر مشغولم

    که ندانم به خویشتن پرداخت


    همچنان شکر عشق می‌گویم

    که گرم دل بسوخت جان بنواخت


    سعدیا خوشتر از حدیث تو نیست

    تحفه روزگار اهل شناخت


    آفرین بر زبان شیرینت

    کاین همه شور در جهان انداخت
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

    که یک دم از تو نظر بر نمی‌توان انداخت


    بلای غمزه نامهربان خون خوارت

    چه خون که در دل یاران مهربان انداخت


    ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم

    که روزگار حدیث تو در میان انداخت


    نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو

    برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت


    تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار

    که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت


    به چشم‌های تو کان چشم کز تو برگیرند

    دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت


    همین حکایت روزی به دوستان برسد

    که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

    جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت


    غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم

    که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت


    تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین

    به چین زلف تو آید به بتگری آموخت


    هزار بلبل دستان سرای عاشق را

    بباید از تو سخن گفتن دری آموخت


    برفت رونق بازار آفتاب و قمر

    از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت


    همه قبیله من عالمان دین بودند

    مرا معلم عشق تو شاعری آموخت


    مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه

    که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت


    مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من

    وجود من ز میان تو لاغری آموخت


    بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع

    چنان بکند که صوفی قلندری آموخت


    دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن

    کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت


    من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش

    ندیده‌ام مگر این شیوه از پری آموخت


    به خون خلق فروبرده پنجه کاین حناست

    ندانمش که به قتل که شاطری آموخت


    چنین بگریم از این پس که مرد بتواند

    در آب دیده سعدی شناوری آموخت
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    کهن شود همه کس را به روزگار ارادت

    مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت


    گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت

    کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت


    مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد

    که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت


    شنیدمت که نظر می‌کنی به حال ضعیفان

    تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت


    گرم به گوشه چشمی شکسته وار ببینی

    فلک شوم به بزرگی و مشتری به سعادت


    بیایمت که ببینم کدام زهره و یارا

    روم که بی تو نشینم کدام صبر و جلادت


    مرا هرآینه روزی تمام کشته ببینی

    گرفته دامن قاتل به هر دو دست ارادت


    اگر جنازه سعدی به کوی دوست برآرند

    زهی حیات نکونام و رفتنی به شهادت
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت

    نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت


    به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن

    که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت


    نه چمن شکوفه‌ای رست چو روی دلستانت

    نه صبا صنوبری یافت چو قامت بلندت


    گرت آرزوی آنست که خون خلق ریزی

    چه کند که شیر گردن ننهد چو گوسفندت


    تو امیر ملک حسنی به حقیقت ای دریغا

    اگر التفات بودی به فقیر مستمندت


    نه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد

    به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندت


    تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی

    که نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

    تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت


    جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

    گر در آیینه ببینی برود دل ز برت


    جای خنده‌ست سخن گفتن شیرین پیشت

    کب شیرین چو بخندی برود از شکرت


    راه آه سحر از شوق نمی‌یارم داد

    تا نباید که بشوراند خواب سحرت


    هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را

    هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت


    بارها گفته‌ام این روی به هر کس منمای

    تا تأمل نکند دیده هر بی بصرت


    بازگویم نه که این صورت و معنی که تو راست

    نتواند که ببیند مگر اهل نظرت


    راه صد دشمنم از بهر تو می‌باید داد

    تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت


    آن چنان سخت نیاید سر من گر برود

    نازنینا که پریشانی مویی ز سرت


    غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی

    زحمت خویش نمی‌خواهد بر رهگذرت
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    بنده وار آمدم به زنهارت

    که ندارم سلاح پیکارت


    متفق می‌شوم که دل ندهم

    معتقد می‌شوم دگربارت


    مشتری را بهای روی تو نیست

    من بدین مفلسی خریدارت


    غیرتم هست و اقتدارم نیست

    که بپوشم ز چشم اغیارت


    گر چه بی طاقتم چو مور ضعیف

    می‌کشم نفس و می‌کشم بارت


    نه چنان در کمند پیچیدی

    که مخلص شود گرفتارت


    من هم اول که دیدمت گفتم

    حذر از چشم مست خون خوارت


    دیده شاید که بی تو برنکند

    تا نبیند فراق دیدارت


    تو ملولی و دوستان مشتاق

    تو گریزان و ما طل*****


    چشم سعدی به خواب بیند خواب

    که ببستی به چشم سحارت


    تو بدین هر دو چشم خواب آلود

    چه غم از چشم‌های بیدارت
     
    یک شخص از این تشکر کرد.