1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

کلیات استاد سخن سعدی شیرازی+ زندگینامه

شروع موضوع توسط paasto ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا

    سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا


    نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر

    تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا


    شربتی تلختر از زهر فراقت باید

    تا کند لذت وصل تو فراموش مرا


    هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین

    روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا


    بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند

    به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا


    سعدی اندر کف جلاد غمت می‌گوید

    بنده‌ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را

    چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را


    سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند

    عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را


    دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت

    سر من دار که در پای تو ریزم جان را


    کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن

    تا همه خلق ببینند نگارستان را


    همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی

    تا دگر عیب نگویند من حیران را


    لیکن آن نقش که در روی تو من می‌بینم

    همه را دیده نباشد که ببینند آن را


    چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب

    گفت یک بار ببوس آن دهن خندان را


    گفتم آیا که در این درد بخواهم مردن

    که محالست که حاصل کنم این درمان را


    پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم

    غایت جهل بود مشت زدن سندان را


    سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات

    غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را


    سر بنه گر سر میدان ارادت داری

    ناگزیرست که گویی بود این میدان را
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را

    یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را


    اول پدر پیر خورد رطل دمادم

    تا مدعیان هیچ نگویند جوان را


    تا مست نباشی نبری بار غم یار

    آری شتر مست کشد بار گران را


    ای روی تو آرام دل خلق جهانی

    بی روی تو شاید که نبینند جهان را


    در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت

    حسن تو ز تحسین تو بستست زبان را


    آنک عسل اندوخته دارد مگس نحل

    شهد لب شیرین تو زنبورمیان را


    زین دست که دیدار تو دل می‌برد از دست

    ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را


    یا تیر هلاکم بزنی بر دل مجروح

    یا جان بدهم تا بدهی تیر امان را


    وان گه که به تیرم زنی اول خبرم ده

    تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را


    سعدی ز فراق تو نه آن رنج کشیدست

    کز شادی وصل تو فرامش کند آن را


    ور نیز جراحت به دوا باز هم آید

    از جای جراحت نتوان برد نشان را
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    کمان سخت که داد آن لطیف بازو را

    که تیر غمزه تمامست صید آهو را


    هزار صید دلت پیش تیر بازآید

    بدین صفت که تو داری کمان ابرو را


    تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجی

    که روز معرکه بر خود زره کنی مو را


    دیار هند و اقالیم ترک بسپارند

    چو چشم ترک تو بینند و زلف هندو را


    مغان که خدمت بت می‌کنند در فرخار

    ندیده‌اند مگر دلبران بت رو را


    حصار قلعه باغی به منجنیق مده

    به بام قصر برافکن کمند گیسو را


    مرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمر

    چنان اسیر گرفتی که باز تیهو را


    لبت بدیدم و لعلم بیوفتاد از چشم

    سخن بگفتی و قیمت برفت لؤلؤ را


    بهای روی تو بازار ماه و خور بشکست

    چنان که معجز موسی طلسم جادو را


    به رنج بردن بیهوده گنج نتوان برد

    که بخت راست فضیلت نه زور بازو را


    به عشق روی نکو دل کسی دهد سعدی

    که احتمال کند خوی زشت نیکو را
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    لاابالی چه کند دفتر دانایی را

    طاقت وعظ نباشد سر سودایی را


    آب را قول تو با آتش اگر جمع کند

    نتواند که کند عشق و شکیبایی را


    دیده را فایده آنست که دلبر بیند

    ور نبیند چه بود فایده بینایی را


    عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست

    یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را


    همه دانند که من سبزه خط دارم دوست

    نه چو دیگر حیوان سبزه صحرایی را


    من همان روز دل و صبر به یغما دادم

    که مقید شدم آن دلبر یغمایی را


    سرو بگذار که قدی و قیامی دارد

    گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را


    گر برانی نرود ور برود بازآید

    ناگزیرست مگس دکه حلوایی را


    بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس

    حد همینست سخندانی و زیبایی را


    سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت

    یا مگر روز نباشد شب تنهایی را
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    تفاوتی نکند قدر پادشایی را

    که التفات کند کمترین گدایی را


    به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد

    که در به روی ببندند آشنایی را


    مگر حلال نباشد که بندگان ملوک

    ز خیل خانه برانند بی‌نوایی را


    و گر تو جور کنی رای ما دگر نشود

    هزار شکر بگوییم هر جفایی را


    همه سلامت نفس آرزو کند مردم

    خلاف من که به جان می‌خرم بلایی را


    حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر

    به سر نکوفته باشد در سرایی را


    خیال در همه عالم برفت و بازآمد

    که از حضور تو خوشتر ندید جایی را


    سری به صحبت بیچارگان فرود آور

    همین قدر که ببوسند خاک پایی را


    قبای خوشتر از این در بدن تواند بود

    بدن نیفتد از این خوبتر قبایی را


    اگر تو روی نپوشی بدین لطافت و حسن

    دگر نبینی در پارس پارسایی را


    منه به جان تو بار فراق بر دل ریش

    که پشه‌ای نبرد سنگ آسیایی را


    دگر به دست نیاید چو من وفاداری

    که ترک می‌ندهم عهد بی‌وفایی را


    دعای سعدی اگر بشنوی زیان نکنی

    که یحتمل که اجابت بود دعایی را
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را

    وین دلاویزی و دلبندی نباشد موی را


    روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدن

    مشک غمازست نتواند نهفتن بوی را


    ای موافق صورت و معنی که تا چشم منست

    از تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی را


    گر به سر می‌گردم از بیچارگی عیبم مکن

    چون تو چوگان می‌زنی جرمی نباشد گوی را


    هر که را وقتی دمی بودست و دردی سوختست

    دوست دارد ناله مستان و هایاهوی را


    ما ملامت را به جان جوییم در بازار عشق

    کنج خلوت پارسایان سلامت جوی را


    بوستان را هیچ دیگر در نمی‌باید به حسن

    بلکه سروی چون تو می‌باید کنار جوی را


    ای گل خوش بوی اگر صد قرن بازآید بهار

    مثل من دیگر نبینی بلبل خوشگوی را


    سعدیا گر بوسه بر دستش نمی‌یاری نهاد

    چاره آن دانم که در پایش بمالی روی را
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما

    فرمای خدمتی که برآید ز دست ما


    برخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانک

    هر جا که هست بی تو نباشد نشست ما


    با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی

    ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ما


    جرمی نکرده‌ام که عقوبت کند ولیک

    مردم به شرع می‌نکشد ترک مست ما


    شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد

    باشد که توبه‌ای بکند بت پرست ما


    سعدی نگفتمت که به سرو بلند او

    مشکل توان رسید به بالای پست ما
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها

    بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها


    گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل

    با یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها


    ای مهر تو در دل‌ها وی مهر تو بر لب‌ها

    وی شور تو در سرها وی سر تو در جان‌ها


    تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم

    بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها


    تا خار غم عشقت آویخته در دامن

    کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها


    آن را که چنین دردی از پای دراندازد

    باید که فروشوید دست از همه درمان‌ها


    گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید

    چون عشق حرم باشد سهلست بیابان‌ها


    هر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آید

    ما نیز یکی باشیم از جمله قربان‌ها


    هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو

    باید که سپر باشد پیش همه پیکان‌ها


    گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش

    می‌گویم و بعد از من گویند به دوران‌ها
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    اگر تو برفکنی در میان شهر نقاب

    هزار مؤمن مخلص درافکنی به عقاب


    که را مجال نظر بر جمال میمونت

    بدین صفت که تو دل می‌بری ورای حجاب


    درون ما ز تو یک دم نمی‌شود خالی

    کنون که شهر گرفتی روا مدار خراب


    به موی تافته پای دلم فروبستی

    چو موی تافتی‌ای نیکبخت روی متاب


    تو را حکایت ما مختصر به گوش آید

    که حال تشنه نمی‌دانی ای گل سیراب


    اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد

    و گر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب


    دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهلست

    که با شکردهنان خوش بود سؤال و جواب


    کجایی ای که تعنت کنی و طعنه زنی

    تو بر کناری و ما اوفتاده در غرقاب


    اسیر بند بلا را چه جای سرزنشست

    گرت معاونتی دست می‌دهد دریاب


    اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیست

    همی‌کنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب


    تو باز دعوی پرهیز می‌کنی سعدی

    که دل به کس ندهم کل مدع کذاب
     
    یک شخص از این تشکر کرد.