1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

کلیات استاد سخن سعدی شیرازی+ زندگینامه

شروع موضوع توسط paasto ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,054
    تشکر شده:
    84,738
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
    الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

    قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد
    سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را

    گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
    دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

    گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم
    تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را

    خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید
    دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را

    باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن
    تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را

    از سر زلف عروسان چمن دست بدارد
    به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را

    سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان
    چون تأمل کند این صورت انگشت نما را

    آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت
    که سراپای بسوزند من بی سر و پا را

    چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان
    خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را

    همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن
    خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را

    مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند
    به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را

    هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را
    قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری
     
    سایه و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  2. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,054
    تشکر شده:
    84,738
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
    گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

    باری به چشم احسان در حال ما نظر کن
    کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را

    سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت
    حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را

    من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم
    کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را

    چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد
    آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را

    حال نیازمندی در وصف می‌نیاید
    آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را

    بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت
    دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را

    یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت
    چندان که بازبیند دیدار آشنا را

    نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان
    وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را

    ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی
    تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را

    سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی
    پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را
     
    سایه و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  3. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,054
    تشکر شده:
    84,738
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را
    اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را

    من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این
    روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را

    هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد
    چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را

    من صید وحشی نیستم دربند جان خویشتن
    گر وی به تیرم می‌زند استاده‌ام نشاب را

    مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس
    ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را

    وقتی در آبی تا میان دستی و پایی می‌زدم
    اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را

    امروز حالی غرقه‌ام تا با کناری اوفتم
    آن گه حکایت گویمت درد دل غرقاب را

    گر بی‌وفایی کردمی یرغو بقا آن بردمی
    کان کافر اعدا می‌کشد وین سنگ دل احباب را

    فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او
    آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را

    سعدی چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو
    ای بی بصر من می‌روم او می‌کشد قلاب را
     
    سایه و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  4. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,054
    تشکر شده:
    84,738
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    گر ماه من برافکند از رخ نقاب را
    برقع فروهلد به جمال آفتاب را

    گویی دو چشم جادوی عابدفریب او
    بر چشم من به سحر ببستند خواب را

    اول نظر ز دست برفتم عنان عقل
    وان را که عقل رفت چه داند صواب را

    گفتم مگر به وصل رهایی بود ز عشق
    بی‌حاصلست خوردن مستسقی آب را

    دعوی درست نیست گر از دست نازنین
    چون شربت شکر نخوری زهر ناب را

    عشق آدمیتست گر این ذوق در تو نیست
    همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را

    آتش بیار و خرمن آزادگان بسوز
    تا پادشه خراج نخواهد خراب را

    قوم از شراب مست وز منظور بی‌نصیب
    من مست از او چنان که نخواهم شراب را

    سعدی نگفتمت که مرو در کمند عشق
    تیر نظر بیفکند افراسیاب را
     
    سایه و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  5. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,054
    تشکر شده:
    84,738
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را
    جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را

    من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب
    با یکی افتاده‌ام کو بگسلد زنجیر را

    چون کمان در بازو آرد سروقد سیمتن
    آرزویم می‌کند کآماج باشم تیر را

    می‌رود تا در کمند افتد به پای خویشتن
    گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر را

    کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرینتر سخن
    شکر از پستان مادر خورده‌ای یا شیر را

    روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست
    نقد را باش ای پسر کآفت بود تأخیر را

    ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز
    هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را

    زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار
    پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را

    سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی
    همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را
     
    سایه و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  6. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,054
    تشکر شده:
    84,738
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را
    ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را

    امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنست
    آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را

    دوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌دهد
    باری حریفی جو که او مستور دارد راز را

    روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی
    بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را

    چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می‌زنند
    یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را

    شور غم عشقش چنین حیفست پنهان داشتن
    در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را

    شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت
    ترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را

    من مرغکی پربسته‌ام زان در قفس بنشسته‌ام
    گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را

    سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آورده‌ام
    مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را
     
    سایه و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  7. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,054
    تشکر شده:
    84,738
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را
    تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

    شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود
    کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را

    وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او
    تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را

    گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم
    جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را

    کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
    بر زمستان صبر باید طالب نوروز را

    عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند
    این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را

    عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست
    کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را

    دیگری را در کمند آور که ما خود بنده‌ایم
    ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را

    سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست
    در میان این و آن فرصت شمار امروز را
     
    سایه و m naizar از این پست تشکر کرده اند.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    زندگی نامه سعدی
    سعدی در شیراز مرکز فارس در حوالی سال 563 دیده به جهان گشود و نام او رامصلح الدین یا به قولی مشرف الدین عبد الله گذاشتند

    در آن زمان در شیراز اتابکان فرمان میراندند . به مرور که قدرت سلجوقیان کاهش یافت سلسله های محلی به وجود میامدند و نیرو میگرفتند اتابکان نه تنها در شیراز بلکه در دمشق ، موصل ، بین النهرین ، حلب و آذربایجان دستی داشتند این حکومت های کوچک که اهمیت آنها از یک شهرستان تا یک سلطان نشین تغییر میکرد نسبت به یک پادشاه ابراز اطاعت میکردند ولی در عمل مستقل بودند

    هنگام تولد سعدی حکمران شیراز اتابک مظفر الدین تکله سومین پادشاه از اتابکان فارس بود از ده سال پیش تکله در مقابل اتبکان عراق بدشواری مقاومت میکرد و همچنین مورد دستبرد و غارت اتابکان آذربایجان نیز قرار میگرفت

    شاعر پر آوازه در میان همه این بی نظمی ها در شهر شیراز رشد میکرد پدر سعدی ، عبدالله در خدمت سعد بن زنگی بود که احتمال دارد شاعر شیرین سخن شیراز نیز به عنوان حق شناسی تخلص سعدی را برای خود انتخاب کرده باید

    یکی از مشخصات نبوغ سعدی در این است که از کوچکترین حادثه زندگی خود درسی اخلاقی میدهد در چندین جای کلیات کودکی او مطرح است و چنین مینماید که وی از دوران طفولیت خود خاطره ای دلنشین و در عین حال حزن انگیز دارد چگونگی سالهای خردسالیش در بوستان آمده که از 1آنجا میتوان فهمید پدرش از کارکنان ساده دیوان اما در رفاه بوده

    ز عهد پدر یاد دارم همی که باران رحمت بر او هر دمی

    که طفلیم لوح و دفتر خرید ز بهر یکی خاتم زر خرید

    بدر کرد ناگه یکی مشتری به خرمایی و از دستم انگشتری

    بعد از مرگ پدر سعدی در شیراز تنها ماند در سایه توجه اتابک سعدی که در از همان دورانبر اثر هوش و ذکاوت بالای خود نزد همه انگشت نما بود رهسپار بغداد گشت و وارد مدرسه نظام شد و از سال 574 تا 604 یعنی تا سال فوت اتابک سعد بن زنگی و بر تخت نشستن فرزندش ابوبکردر بغداد ماند

    هنگامی که سعدی برای تحصیل به نظامیه رفت ، مدرسه از گذشته ای پر اتخار بر خوردار بود . تا زمان سعدی متعدد نظامیه کتبی در مورد الهیات ، فقه ، تفسیر قرآن تالیف کرده بودند که نشان دهنده بزرگی و اعتبار مدرسه در آن زمان میباشد

    سالهای مسافرت

    سعدی در کلیات از سفر به آسیای مرکزی ، هندوستان ، شام ، مصر ، عربستان ، حبشه و مغرب بدون کمترین سرنخی برای ترتیب این سفرها معلوم شود نام برده است

    میتوان چنین تصور کرد که سعدی سفرهای خود را با عزیمت مجدد به سمت مشرق آغاز کرد . اگر سعدی از شیراز عزیمت میکرد می توانست یک راست از راه کرمان و سیستان و خراسان به بلخ رسد . مسافر بلخ ناچار به جنوب شرقی عزیمت می کرد و از گردنه های کوه بابا میگذشت و به بامیان میرسید و از آنجا راهی هندوستان

    در مورد سفر به هندوستان و مدت اقامت و مکان های بازید سعدی در هند تناقص های زیادی وجود دارددر عین حال هنگام بازگشت از هند سعدی به همرا یک کشتی بازرگانی وارد جزیره کیش میشود - که در آن زمان مرکز اقتصادی ایران به شمار میرفته است - حال پایان سفر نیست چون شاعر به جای بازگشت به زادگاه خود شیراز به زیارت خانه خدا میرود در مسیر حرکت خود به سوی شهر مقدس مکه در صهعا توقف میکند وی در این شهر یکبار دیگر ازواج میکند که حاصل آن یک فرزند کوچک هست که رشته ایس که او را به آن سرزمین پیوند داده است . ناگهان این کودک در گذشت درد و غضه پدر همان بود که معمولا به پدران در چنین مصیبتی وارد میشود

    به صنعا درم طفلی اندر گذشت چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت

    در این باغ سروی نیامد بلند که باد اجل بیخ عمرش نکند

    عجب نیست بر خاک اگر گل شکفت که چندین گل اندام در خاک خفت

    خانواده سعدی از هم میپاشد و او دیگر جز به ادامه سفر نمی اندیشد تا شاید از اندوهی که در این شهر محصور در میان کوهها خفه اش میکند رهایی یابد ، سعدی عازم مکه شده و بعد از انجام مناسک حج ، عازم مصر میشود و بعد از چندی به دلیل شروع جنگ های صلیبی عازم تونس شد و بعد ار آرام شدن جنگ سعدی با کشتی به سمت شیراز راه افتاد که ابتدا در بیت المقدس توقفی کوتاه میکند و از آنجا به سوی دمشق رهسپار می شود و در سایه امنیت شهر دمشق فرصت مطالعه و بحث با دانشمندان را نیز بدست آورد

    حال موقع بازگشت رسیده ; سعدی رفته رفته خستگی و حسرت دیدار آسمان ایران را در دل خود احساس میکند

    در اقصای عالم بگشتم بسی بسر بردم ایام با هر کسی

    تمتع ز هر گوشه ای یافتم ز هر خرمی خوشه ای یافتم

    چو پاکان شیراز خاکی نهاد ندیدم که رحمت بر آن خاک باد

    تولای مردان این پاک بوم بر انگیختم خاطر از شام و روم

    دریغ آمدم زان همه بوستان تهیدست رفن بر دوستان



    دوران کهولت

    سرانجام در حالی که قلب سعدی میتپید شیراز جلو چشمان او نمایان گشت و در واقع موقع تقاعد سعدی از مسافرت فرا رسیده بود ، تقاعدی داوطلبانه و سرشار از سربلندی و مجاهدت

    تا این زمان سعدی فقط اشعاری بصورت مجزا سروده بود ، در طی دو سال دو شاهکار شعر اخلاقی او یعنی بوستان در سال 636 و گلستان در سال بعد آن 637 خاتمه یافت که نام سعدی را جاودان کردند

    سعدی با خاطری آسوده به آرامی به پایان عمر خود نزدیک میشد . از مرگ بانیان عظیم الشان اندیش ایرانی مانند خواجه نصیر الدین طوسی ، شمس تبریزی ، جلال الدین رومی دیری نمیگذشت و سعدی در میان شاعران موفق نسل جدید تنها به جا مانده بود

    از طرف دیگر به مرور که سعدی سالخرده تر میشد آشکار بود که تاثیر سخن او رفته رفته نه تنها در شیراز بلکه در دیگر شهر های ایران نیز به شعر فارسی رنگ و بویی تازه می بخشید

    تاریخ وفات سعدی موضوعی بسیار مبهم و بحث انگیزست زیرا شرح حال نویسان دو تاریخ وفات برای او ترسیم کردند یکی 17 آذر 670 و دیگری ( بزرگانی مانند جامی ) مهر ماه سال 671 را تاریخ وفات این بزرگ مرد پارسی میدانند

    سعدی در بحبوحه اشتهار از دنیا رفت و شهرتی پایدار از خود بجا نهاد ، وی از زندگی چیزی انتظار نداشت و تا میتوانست از زیاده طلبی پرهیز میکرد به این اکتفا مینمود که افتخاری برای شیراز زادگاه خود میراث بگذارد ، شیراز نیز نبوغ شاعر خود را درک کرده بود . سعدی در نزدیکی بقعه خود در حومه شهر به خاک سپرده شد دیری نپایید که مرقد او زیارتگاه عشاق زبان و ادب پارسی شد

    اخلاق سعدی

    سعدی مانند لوکرس یا وینیی شاعر فیلسوف نیست . سعدی شاعری است که تعالیم اخلاقی میدهد ، تعلیم دهنه اخلاقی به معنی دقیق کلمه ، یعنی مصنفی است که رسوم و عادات و افعال و خلقیات معاصران خود را مورد مطالعه قرار میدهد

    اما این اخلاق بیش از هر چیز حائز جنبه عملی است و در وهله اول باید همین جنبه عملی اخلاق سعدی را در نظر گرفت . سعدی پیش از آن انسان را بذاته مورد مطالعه قرار دهد به موضع گیری وی در برابر همنوعان مینگرد: خطاها و عیب ها را می بیند و به دور از هر نوع انتقاد نیشدار میکوشد در اشعار خو آداب و قوعاد بهتری را پیشنهاد دهد خود این موضوع را به کرات و آشکارا گوشزد میکند

    اگر در سرای سعادت کس است ز گفتار سعدیش حرفی بس است

    پند سعدی به گوش جان بشنو ره چنین است مرد باش و برو

    سخن سودمند است اگر بشنوی به مردان رسی گر طریقت روی

    اما سخنان سعدی مثال است و پند ،خواننده باید پند را در بین سطور حکایات جستجو کند .از این پندهای گوناگون یک فاسفه عملی حاصل میشود که بواقع اندک مبهم و دشوار یاب است ولی کامل

    بر این اخلاق - که به آدم طرز رفتار در برابر همنوعان را تعلیم میدهد - یک رشته نکات روان شناختی نیز افزوده میشود که سیمای انسان آرمانی سعدی را میسر میسازد و چون فرد بی ایمان به آفریدگار همیشه بشری ناقص است بنابر این سعدی بارها مساله ارتباط بین انسان و خداوند رو طرح میکند



    سبک شعری سعدی

    شیوه اصلی ترکیب کلام سعدی چنین به نظر می آید : نخست یک حقیقت اخلاقی را بیان میکند سپس آن را با یک سلسله تمثیلها بنوعی مجسم میسازد

    «

    عدو را بکوچک نباید شمرد که کوه کلان دیدم از سنگ خرد

    نبینی که چون باهم آیند مور ز شیران جنگی برارند شور

    نه موری ، که مویی کزان کمتر است چو پر شد ز زنجیر محکم ترست

    »

    گاهی نیز بر عکس ، تصویر حکایت از برای تجسم یک اندیشه به کار میرود حتی غالبا از یک داستان ساده یا خاطره ساده جوانی یک اندیشه عارفانه بدست می آید که اصلا انتظار نمیرفت

    سعدی گاه نیز شیوه تضاد را در پیش میگیرد ومیداند که چگونه تاثیر جملات کوتاه و دقیق رابیشتر سازد « مثلا در گلستان چنین مینویسد : هرگز از دور زمان ننالیدم و روی از گردش آسمان در هم نکشیدم مگر وقتی که پایم برهنه ماند بود و استطاعت پاپوشی نداشتم به جامع کوفه در آمدم دلتنگ یکی را دیدم پا نداشت . سپاس نعمت حق بجا آوردم و بر بی کفشی صبر کردم»

    شیوه دیگر سعدی این است که اندیشه را مطرح میکند ودلائل موافق و مخالف را باهم بیان میکند « مثلا در پند نامه پس از ستایش کرم و سخاوت بلافاصله انتقاد از بخل شروع میشود »

    یا اینکه موضوع را میان دو شخص مورد بحث قرار میدهد ودلائل موفق و مخالفرا مطرح میسازد « مثلا حکایت مناظره پدر و پسر درباره منافع و مضرات سفر »

    اما در مورد اشخاص داستان ، سعدی با شیوه ای که رایحه قرون وسطی از آن به مشام میرسد نه تنها افراد بشر و زنده ها را بسخن در می اورد بلکه حیوانات و حتی اشیا را نیز به حرف زدن وا میدارد « مانند گفتگوی فرح انگیز طوطی و زاغ و مباحثه ایی میان رایت و پرده قصر در گلستان »

    تمام لذت سبک سعدی از پیوند اندیشه ها با هم سر چشمه میگیرد و این لذت به اندازه ایی عالی است که حتی ترجمه نیز ان را از بین نمیبرد . این پیوند خشک و انتزاعی نیست بلکه یک اندیشه است که با تصویر تحقق یافته است ، اندیشه و تصویر چنان با هم آمیخته است که خواننده از خود میپرسد آیا امکان دارد اندیشه ای بدون تصویری ملموس به مغز سعدی خطور کرده باشد در آثار سعدی قسمتهای بسیاری دیده میشود که در آنها تصویر و اندیشه در می آمیزد و حتی چنان با اندیشه آمیخته میشود که تصویر تبدیل به همان اندیشه میشود

    آثار سعدی

    .

    از سعدی، آثار بسیاری در نظم و نثر برجای مانده‌است:

    1. بوستان: کتابی‌است منظوم در اخلاق.

    2. گلستان: به نثر مسجع

    3. دیوان اشعار: شامل غزلیات و قصاید و رباعیات و مثنویات و مفردات و ترجیع‌بند و غیره (به فارسی) و چندین قصیده و غزل عربی.

    1. صاحبیه: مجموعه چند قطعه فارسی و عربی‌است که سعدی در ستایش شمس‌الدین صاحب دیوان جوینی، وزیر اتابکان سروده‌است.

    2. قصاید سعدی: قصاید عربی سعدی حدود هفتصد بیت است که بیشتر محتوای آن غنا، مدح، اندرز و مرثیه‌است. قصاید فارسی در ستایش پروردگار و مدح و اندرز و نصیحت بزرگان و پادشاهان آمده‌است.

    3. مراثی سعدی:قصاید بلند سعدی است که بیشتر آن در رثای آخرین خلیفه عباسی المستعصم بالله سروده شده‌است و در آن هلاکوخان مغول را به خاطر قتل خلیفه عباسی نکوهش کرده‌است.سعدی چند چکامه نیز در رثای برخی اتابکان فارس و وزرای ایشان سروده‌است.

    4. مفردات سعدی:مفردات سعدی شامل مفردات و مفردات در رابطه با پند و اخلاق است.

    4. رسائل نثر:

    1. کتاب نصیحةالملوک

    2. رساله در عقل و عشق

    3. الجواب

    4. در تربیت یکی از ملوک گوید

    5. مجالس پنجگانه

    5. هزلیات سعدی



    نام و آوازه سعدی و شهرت آثار گران قدر او دیری است از مرزهای ایران و قلمره زبان پارسی فراتر رفته و خطه ها و کشور های دیگر را در این جهان پهناور در نوردیده

    از این رو علاوه بر ترجمه شعر و نثر او به دیگر زبانها پژوهشهایی که در مورد فکر و اندیشه و نوشته هایش به زبان های گوناگون توسط محققان کشور های مختلف صورت گرفته است اندک نیست
     
    m naizar و جواد 1357 از این پست تشکر کرده اند.
  9. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏31/7/17
    ارسال ها:
    16
    تشکر شده:
    87
    امتیاز دستاورد:
    13
    جنسیت:
    زن
    تو آن نه ای که چو غایب شوی زِ دل بروی! تفاوتی نکند قُربِ دل به بُعدِ مکان ....! #سعدی
     
    Dorhato، M!TRA و mahsa68 از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏31/7/17
    ارسال ها:
    16
    تشکر شده:
    87
    امتیاز دستاورد:
    13
    جنسیت:
    زن
    دل به تو سجده میکند قبله اگرچه نیستی ....#سعدی
     
    M!TRA و mahsa68 از این پست تشکر کرده اند.