1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

کلیات استاد سخن سعدی شیرازی+ زندگینامه

شروع موضوع توسط paasto ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    مرا خود با تو چیزی در میان هست

    و گر نه روی زیبا در جهان هست


    وجودی دارم از مهرت گدازان

    وجودم رفت و مهرت همچنان هست


    مبر ظن کز سرم سودای عشقت

    رود تا بر زمینم استخوان هست


    اگر پیشم نشینی دل نشانی

    و گر غایب شوی در دل نشان هست


    به گفتن راست ناید شرح حسنت

    ولیکن گفت خواهم تا زبان هست


    ندانم قامتست آن یا قیامت

    که می‌گوید چنین سرو روان هست


    توان گفتن به مه مانی ولی ماه

    نپندارم چنین شیرین دهان هست


    بجز پیشت نخواهم سر نهادن

    اگر بالین نباشد آستان هست


    برو سعدی که کوی وصل جانان

    نه بازاریست کان جا قدر جان هست
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست

    بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست


    روا بود که چنین بی‌حساب دل ببری

    مکن که مظلمه خلق را جزایی هست


    توانگران را عیبی نباشد ار وقتی

    نظر کنند که در کوی ما گدایی هست


    به کام دشمن و بیگانه رفت چندین روز

    ز دوستان نشنیدم که آشنایی هست


    کسی نماند که بر درد من نبخشاید

    کسی نگفت که بیرون از این دوایی هست


    هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی

    از این طرف که منم همچنان صفایی هست


    به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت

    هنوز جهل مصور که کیمیایی هست


    به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید

    و گر به کام رسد همچنان رجایی هست


    به جان دوست که در اعتقاد سعدی نیست

    که در جهان بجز از کوی دوست جایی هست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    هر چه در روی تو گویند به زیبایی هست

    وان چه در چشم تو از شوخی و رعنایی هست


    سروها دیدم در باغ و تأمل کردم

    قامتی نیست که چون تو به دلارایی هست


    ای که مانند تو بلبل به سخندانی نیست

    نتوان گفت که طوطی به شکرخایی هست


    نه تو را از من مسکین نه گل خندان را

    خبر از مشغله بلبل سودایی هست


    راست گفتی که فرج یابی اگر صبر کنی

    صبر نیکست کسی را که توانایی هست


    هرگز از دوست شنیدی که کسی بشکیبد

    دوستی نیست در آن دل که شکیبایی هست


    خبر از عشق نبودست و نباشد همه عمر

    هر که او را خبر از شنعت و رسوایی هست


    آن نه تنهاست که با یاد تو انسی دارد

    تا نگویی که مرا طاقت تنهایی هست


    همه را دیده به رویت نگرانست ولیک

    همه کس را نتوان گفت که بینایی هست


    گفته بودی همه زرقند و فریبند و فسوس

    سعدی آن نیست ولیکن چو تو فرمایی هست
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

    یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست


    به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

    که به هر حلقه موییت گرفتاری هست


    گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

    در و دیوار گواهی بدهد کاری هست


    هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید

    تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست


    صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم

    همه دانند که در صحبت گل خاری هست


    نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس

    که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست


    باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد

    آب هر طیب که در کلبه عطاری هست


    من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود

    جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست


    من از این دلق مرقع به درآیم روزی

    تا همه خلق بدانند که زناری هست


    همه را هست همین داغ محبت که مراست

    که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست


    عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند

    داستانیست که بر هر سر بازاری هست
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    زهی رفیق که با چون تو سروبالاییست

    که از خدای بر او نعمتی و آلاییست


    هر آن که با تو دمی یافتست در همه عمر

    نیافتست اگرش بعد از آن تمناییست


    هر آن که رای تو معلوم کرد و دیگربار

    برای خود نفسی می‌زند نه بس راییست


    نه عاشقست که هر ساعتش نظر به کسی

    نه عارفست که هر روز خاطرش جاییست


    مرا و یاد تو بگذار و کنج تنهایی

    که هر که با تو به خلوت بود نه تنهاییست


    به اختیار شکیبایی از تو نتوان بود

    به اضطرار توان بود اگر شکیباییست


    نظر به روی تو هر بامداد نوروزیست

    شب فراق تو هر شب که هست یلداییست


    خلاص بخش خدایا همه اسیران را

    مگر کسی که اسیر کمند زیباییست


    حکیم بین که برآورد سر به شیدایی

    حکیم را که دل از دست رفت شیداییست


    ولیک عذر توان گفت پای سعدی را

    در این لجم چو فروشد نه اولین پاییست
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    مرا از آن چه که بیرون شهر صحراییست

    قرین دوست به هر جا که هست خوش جاییست


    کسی که روی تو دیدست از او عجب دارم

    که باز در همه عمرش سر تماشاییست


    امید وصل مدار و خیال دوست مبند

    گرت به خویشتن از ذکر دوست پرواییست


    چو بر ولایت دل دست یافت لشکر عشق

    به دست باش که هر بامداد یغماییست


    به بوی زلف تو با باد عیش‌ها دارم

    اگر چه عیب کنندم که بادپیماییست


    فراغ صحبت دیوانگان کجا باشد

    تو را که هر خم مویی کمند داناییست


    ز دست عشق تو هر جا که می‌روم دستی

    نهاده بر سر و خاری شکسته در پاییست


    هزار سرو به معنی به قامتت نرسد

    و گر چه سرو به صورت بلندبالاییست


    تو را که گفت که حلوا دهم به دست رقیب

    به دست خویشتنم زهر ده که حلواییست


    نه خاص در سر من عشق در جهان آمد

    که هر سری که تو بینی رهین سوداییاست


    تو را ملامت سعدی حلال کی باشد

    که بر کناری و او در میان دریاییست
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  7. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏21/6/12
    ارسال ها:
    17
    تشکر شده:
    12
    امتیاز دستاورد:
    0
    زندگینامه: سعدی شیرازی

    [h=1]زندگینامه: سعدی شیرازی (-) [/h][​IMG] کتاب > شاعران - همشهری آنلاین:
    شیخ مصلح‌الدین مشرف بن عبدالله مشهور به سعدی شیرازی در حدود سال‌های 571 تا 606 هجری قمری به دنیا آمد و در حدود سال‌های 690 تا 695 درگذشته است. درباره نام و نام پدر شاعر و همچنین تاریخ تولد سعدی اختلاف بسیار است.
    سعدی در شیراز پا به هستی نهاد و هنوز کودکی بیش نبود که پدرش درگذشت. پس از تحصیل مقدمات علوم از شیراز به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه به تکمیل دانش خود پرداخت.
    [​IMG]
    آرامگاه سعدی شیرازی
    وی در نظامیه بغداد که مهمترین مرکز علم و دانش آن زمان به حاسب می‌آمد در درس استادان معروفی چون سهروردی شرکت کرد. سعدی پس از این دوره به حجاز، شام و سوریه رفت و در آخر راهی سفر حج شد.
    او در شهرهای شام (سوریه امروزی) به سخنرانی هم می‌پرداخت ولی در همین حال، بر اثر این سفرها به تجربه و دانش خود نیز می‌افزود.
    سعدی در روزگار سلطنت اتابک ابوبکر بن سعد به شیراز بازگشت و در همین ایام دو اثر جاودان بوستان و گلستان را آفرید و به نام «اتابک» و پسرش سعد بن ابوبکر کرد. برخی معتقدند که او لقب سعدی را نیز از همین نام "سعد بن ابوبکر" گرفته است.
    در پی از بین رفتن حکومت سلغریان، سعدی بار دیگر از شیراز خارج شد و به بغداد و حجاز رفت. در بازگشت به شیراز، با آن که مورد احترام و تکریم بزرگان فارس بود، بنابر مشهور به خلوت پناه برد و مشغول ریاضت شد.
    سعدی، شاعر جهاندیده، جهانگرد و سالک سرزمین‌های دور و غریب بود؛ او خود را با تاجران ادویه و کالا و زئران اماکن مقدس همراه می‌کرد. از پادشاهان حکایت‌ها شنیده و روزگار را با آنان به مدارا می‌گذراند.
    سفاکی و سخاوتشان را نیک می‌شناخت و گاه عطایشان را به لقایشان می‌بخشید. با عاشقان و پهلوانات و مدعیان و شیوخ و صوفیان و رندان به جبر و اختیار همنشین می‌شد و خامی روزگار جوانی را به تجربه سفرهای مکرر به پختگی دوران پیری پیوند می‌زد.
    سفرهای سعدی تنها جستجوی تنوع، طلب دانش و آگاهی از رسوم و فرهنگ‌های مختلف نبود؛ بلکه هر سفر تجربه‌ای معنوی نیز به شمار می‌آمد.
    ره آورد این سفرها برای شاعر، علاوه بر تجارب معنوی و دنیوی، انبوهی از روایت، قصه‌ها و مشاهدات بود که ریشه در واقعیت زندگی داشت؛ چنان که هر حکایت گلستان، پنجره ای رو به زندگی می‌گشاید و گویی هر عبارتش از پس هزاران تجربه و آزمایش به شیوه ای یقینی بیان می شود. گویی، هر حکایت پیش از آن که وابسته به دنیای تخیل و نظر باشد، حاصل دنیای تجارب عملی است.
    شاید یکی از مهم‌ترین عوامل دلنشینی پندها و اندرزهای سعدی در میان عوام و خواص، وجه عینی بودن آنهاست. اگرچه لحن کلام و نحوه بیان هنرمندانه آنها نیز سهمی عمده در ماندگاری این نوع از آثارش دارد.
    از سویی، بنا بر روایت خود سعدی، خلق آثار جاودانی همچون گلستان و بوستان در چند ماه، بیانگر این نکته است که این شاعر بزرگ از چه گنجینه ی دانایی، توانایی، تجارب اجتماعی و عرفانی و ادبی برخوردار بوده است.
    آثار سعدی علاوه بر آن که عصاره و چکیده اندیشه ها و تأملات عرفانی و اجتماعی و تربیتی وی است، آیینه خصایل و خلق و خوی و منش ملتی کهنسال است و از همین رو هیچ وقت شکوه و درخشش خود را از دست نخواهد داد.
     
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏29/8/11
    ارسال ها:
    3,711
    تشکر شده:
    4,792
    امتیاز دستاورد:
    113
    حرفه:
    مدرس زبان فرانسه
    پاسخ : سعدي

    [STICK]ادغام شد[/STICK]
     
  9. داره راه میوفته!

    تاریخ عضویت:
    ‏28/11/14
    ارسال ها:
    44
    تشکر شده:
    45
    امتیاز دستاورد:
    18
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    مهندس
    اشعار عاشقانه سعدی

    چرا دل به تو دادم
    من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی

    یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی


    دلو جانم به تو مشغول و نظر بر چپ وراست

    تا حریفان ندانند که تو منظور مني

    دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

    تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

    تو بدین نعت و صفت گر خرامی در باغ

    باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی

    سعدی

    [​IMG]

    تو خواهی ماند…
    مرا خود با تو سری در میان هست

    وگرنه روی زیبا در جهان هست

    وجدی دارم از مهرت گدازان

    وجودم رفت و مهرت همچنان هست

    مبر،ظن کز سرم سودای عشقت

    رود تا بر زمینم استخوان هست

    اگر پیشم نشینی دل نشاني

    وگر غایب شوی در دل نشان هست

    سعدی

    [​IMG]

    من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

    عهد نابستن به از آن که ببندی و نپایی

    دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

    باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

    ای که گقتی مرو اندر پی خوبان زمانه

    ماکجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

    عشق و درویشی و انگشت نمايي
    همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

    گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

    چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

    خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

    نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی



    [​IMG]

    ای ساربان آهسته را ،کارام جانم میرود

    وان دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود

    من مانده ام مهجور ازو،درمانده و رنجور ازو

    گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود

    گفتم به نیرنگ وفسون ،پنهان کنم ریش درون

    پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود

    محمل بدار ای ساربان ،تندی مکن با کاروان

    کز عشق آن سرو روان،گویی روانم می رود

    او می رود دامن کشان ،من زهر تنهایی چشان

    دیگر مپرس از من نشان،کز دل نشانم میرود

    با این همه بیداد او،وان عهد بی بنیاد او

    در سینه دارم یاد او،یا بر زبانم می رود

    باز آی و بر چشمم نشین ،ای دل ستان نازنین

    کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود

    در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

    سعدی،فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا

    طاقت نمی دارم جفا ،کار از فغانم میرود
     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏1/11/15
    m naizar، وضعیت سفید و -Silence- از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. Rosie

    تاریخ عضویت:
    ‏15/8/14
    ارسال ها:
    2,010
    تشکر شده:
    14,076
    امتیاز دستاورد:
    113
    تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا
    سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا

    نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر تا به خاطر
    بود آن زلف و بناگوش مرا

    شربتی تلختر از زهر فراقت باید
    تا کند لذت وصل تو فراموش مرا

    هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین
    روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا

    بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند
    به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا

    سعدی اندر کف جلاد غمت می‌گوید
    بنده‌ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا
     
    M @ H @ K، m naizar، leon s.kendi و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.