1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

کلیات استاد سخن سعدی شیرازی+ زندگینامه

شروع موضوع توسط paasto ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست

    موقف آزادگان بر سر میدان اوست


    ره به در از کوی دوست نیست که بیرون برند

    سلسله پای جمع زلف پریشان اوست


    چند نصیحت کنند بی‌خبرانم به صبر

    درد مرا ای حکیم صبر نه درمان اوست


    گر کند انعام او در من مسکین نگاه

    ور نکند حاکمست بنده به فرمان اوست


    گر بزند بی‌گناه عادت بخت منست

    ور بنوازد به لطف غایت احسان اوست


    میل ندارم به باغ انس نگیرم به سرو

    سروی اگر لایقست قد خرامان اوست


    چون بتواند نشست آن که دلش غایبست

    یا بتواند گریخت آن که به زندان اوست


    حیرت عشاق را عیب کند بی بصر

    بهره ندارد ز عیش هر که نه حیران اوست


    چون تو گلی کس ندید در چمن روزگار

    خاصه که مرغی چو من بلبل بستان اوست


    گر همه مرغی زنند سخت کمانان به تیر

    حیف بود بلبلی کاین همه دستان اوست


    سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر

    کعبه دیدار دوست صبر بیابان اوست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    صبح می‌خندد و من گریه کنان از غم دوست

    ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست


    بر خودم گریه همی‌آید و بر خنده تو

    تا تبسم چه کنی بی‌خبر از مبسم دوست


    ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی

    که کسی جز تو ندانم که بود محرم دوست


    گو کم یار برای دل اغیار مگیر

    دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست


    تو که با جانب خصمت به ارادت نظرست

    به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست


    من نه آنم که عدو گفت تو خود دانی نیک

    که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست


    نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی

    تا غباری ننشیند به دل خرم دوست


    هر کسی را غم خویشست و دل سعدی را

    همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست

    تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست


    دل زنده می‌شود به امید وفای یار

    جان رقص می‌کند به سماع کلام دوست


    تا نفخ صور بازنیاید به خویشتن

    هرک اوفتاد مست محبت ز جام دوست


    من بعد از این اگر به دیاری سفر کنم

    هیچ ارمغانیی نبرم جز سلام دوست


    رنجور عشق به نشود جز به بوی یار

    ور رفتنیست جان ندهد جز به نام دوست


    وقتی امیر مملکت خویش بودمی

    اکنون به اختیار و ارادت غلام دوست


    گر دوست را به دیگری از من فراغتست

    من دیگری ندارم قایم مقام دوست


    بالای بام دوست چو نتوان نهاد پای

    هم چاره آن که سر بنهی زیر بام دوست


    درویش را که نام برد پیش پادشاه

    هیهات از افتقار من و احتشام دوست


    گر کام دوست کشتن سعدیست باک نیست

    اینم حیات بس که بمیرم به کام دوست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست

    با ما مگو بجز سخن دل نشان دوست


    حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود

    یا از دهان آن که شنید از دهان دوست


    ای یار آشنا علم کاروان کجاست

    تا سر نهیم بر قدم ساربان دوست


    گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار

    ما سر فدای پای رسالت رسان دوست


    دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت

    دستم نمی‌رسد که بگیرم عنان دوست


    رنجور عشق دوست چنانم که هر که دید

    رحمت کند مگر دل نامهربان دوست


    گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد

    تسلیم از آن بنده و فرمان از آن دوست


    گر آستین دوست بیفتد به دست من

    چندان که زنده‌ام سر من و آستان دوست


    بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در

    الا شهید عشق به تیر از کمان دوست


    بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد

    وان کیست در جهان که بگیرد مکان دوست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    تا دست‌ها کمر نکنی بر میان دوست

    بوسی به کام دل ندهی بر دهان دوست


    دانی حیات کشته شمشیر عشق چیست

    سیبی گزیدن از رخ چون بوستان دوست


    بر ماجرای خسرو و شیرین قلم کشید

    شوری که در میان منست و میان دوست


    خصمی که تیر کافرش اندر غزا نکشت

    خونش بریخت ابروی همچون کمان دوست


    دل رفت و دیده خون شد و جان ضعیف ماند

    وان هم برای آن که کنم جان فدای دوست


    روزی به پای مرکب تازی درافتمش

    گر کبر و ناز بازنپیچد عنان دوست


    هیهات کام من که برآرد در این طلب

    این بس که نام من برود بر زبان دوست


    چون جان سپرد نیست به هر صورتی که هست

    در کوی عشق خوشتر و بر آستان دوست


    با خویشتن همی‌برم این شوق تا به خاک

    وز خاک سر برآرم و پرسم نشان دوست


    فریاد مردمان همه از دست دشمنست

    فریاد سعدی از دل نامهربان دوست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست

    بیا بیا که غلام توام بیا ای دوست


    اگر جهان همه دشمن شود ز دامن تو

    به تیغ مرگ شود دست من رها ای دوست


    سرم فدای قفای ملامتست چه باک

    گرم بود سخن دشمن از قفا ای دوست


    به ناز اگر بخرامی جهان خراب کنی

    به خون خسته اگر تشنه‌ای هلا ای دوست


    چنان به داغ تو باشم که گر اجل برسد

    به شرعم از تو ستانند خونبها ای دوست


    وفای عهد نگه دار و از جفا بگذر

    به حق آن که نیم یار بی‌وفا ای دوست


    هزار سال پس از مرگ من چو بازآیی

    ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست


    غم تو دست برآورد و خون چشمم ریخت

    مکن که دست برآرم به ربنا ای دوست


    اگر به خوردن خون آمدی هلا برخیز

    و گر به بردن دل آمدی بیا ای دوست


    بساز با من رنجور ناتوان ای یار

    ببخش بر من مسکین بی‌نوا ای دوست


    حدیث سعدی اگر نشنوی چه چاره کند

    به دشمنان نتوان گفت ماجرا ای دوست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست

    هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست


    چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم

    که یاد می‌نکند عهد آشیان ای دوست


    گرم تو در نگشایی کجا توانم رفت

    به راستان که بمیرم بر آستان ای دوست


    دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دست

    بگو بیار که گویم بگیر هان ای دوست


    تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود

    هنوز مهر تو باشد در استخوان ای دوست


    جفا مکن که بزرگان به خرده‌ای ز رهی

    چنین سبک ننشینند و سرگران ای دوست


    به لطف اگر بخوری خون من روا باشد

    به قهرم از نظر خویشتن مران ای دوست


    مناسب لب لعلت حدیث بایستی

    جواب تلخ بدیعست از آن دهان ای دوست


    مرا رضای تو باید نه زندگانی خویش

    اگر مراد تو قتلست وارهان ای دوست


    که گفت سعدی از آسیب عشق بگریزد

    به دوستی که غلط می‌برد گمان ای دوست


    که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار

    ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    آب حیات منست خاک سر کوی دوست

    گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست


    ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار

    فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست


    داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگار

    مرهم عشاق چیست زخم ز بازوی دوست


    دوست به هندوی خود گر بپذیرد مرا

    گوش من و تا به حشر حلقه هندوی دوست


    گر متفرق شود خاک من اندر جهان

    باد نیارد ربود گرد من از کوی دوست


    گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل

    روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست


    هر غزلم نامه‌ایست صورت حالی در او

    نامه نوشتن چه سود چون نرسد سوی دوست


    لاف مزن سعدیا شعر تو خود سحرگیر

    سحر نخواهد خرید غمزه جادوی دوست ​
     
    یک شخص از این تشکر کرد.
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    شادی به روزگار گدایان کوی دوست

    بر خاک ره نشسته به امید روی دوست


    گفتم به گوشه‌ای بنشینم ولی دلم

    ننشیند از کشیدن خاطر به سوی دوست


    صبرم ز روی دوست میسر نمی‌شود

    دانی طریق چیست تحمل ز خوی دوست


    ناچار هر که دل به غم روی دوست داد

    کارش به هم برآمده باشد چو موی دوست


    خاطر به باغ می‌رودم روز نوبهار

    تا با درخت گل بنشینم به بوی دوست


    فردا که خاک مرده به حشر آدمی کنند

    ای باد خاک من مطلب جز به کوی دوست


    سعدی چراغ می‌نکند در شب فراق

    ترسد که دیده باز کند جز به روی دوست
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : دیوان اشعار سعدی

    صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست

    بوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست


    دوست گر با ما بسازد دولتی باشد عظیم

    ور نسازد می‌بباید ساختن با خوی دوست


    گر قبولم می‌کند مملوک خود می‌پرورد

    ور براند پنجه نتوان کرد با بازوی دوست


    هر که را خاطر به روی دوست رغبت می‌کند

    بس پریشانی بباید بردنش چون موی دوست


    دیگران را عید اگر فرداست ما را این دمست

    روزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست


    هر کسی بی خویشتن جولان عشقی می‌کند

    تا به چوگان که در خواهد فتادن گوی دوست


    دشمنم را بد نمی‌خواهم که آن بدبخت را

    این عقوبت بس که بیند دوست همزانوی دوست


    هر کسی را دل به صحرایی و باغی می‌رود

    هر کس از سویی به دررفتند و عاشق سوی دوست


    کاش باری باغ و بستان را که تحسین می‌کنند

    بلبلی بودی چو سعدی یا گلی چون روی دوست
     
    2 نفر از این پست تشکر کرده اند.