دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم وین دردِ نهان سوز نهفتن نتوانم تو گرمِ سخن گفتن و از جامِ نگاهت من مست چنانم که شنفتن نتوانم شادم به خیالِ تو چو مهتابِ شبانگاه گر دامنِ وصلِ تو گرفتن نتوانم با پرتوِ ماه آیم و چون سایه ی دیوار گامی ز سرِ کوی تو رفتن نتوانم دور از تو، منِ سوخته در دامنِ شب ها چون شمعِ سَحَر یک مژه خفتن نتوانم فریاد ز بی مهری ات ای گل که درین باغ چون غنچه ی پاییز شکفتن نتوانم ای چشمِ سخن گوی تو بشنو ز نگاهم دارم سخنی با تو وگفتن نتوانم
دور از تو رودی کوچکم قفل اسکله را می بوسم توقع دریایی ندارم... دور از تو فواره ی بی قرارم پرپر می زنم که از آسمان تهی به خانه ی اولم برگردم....
دیگر از امشب به تو فکر نخواهم کرد از تو نخواهم نوشت از امشب تا شب های دیگر تو را تو را فراموش... تو که بازخودکارت را جا گذاشتی ...
لبریزِ توام ، لبریز تو و غمگین لبریز ، تنها ، ترسیده و غمگین ببین که کابوسِ نبودن با بودنِ یک آدم چه می کند ....
خلوتم چراغان کن ای چراغ روحانی ای ز چشمه نوشت چشم و دل چراغانی سرفرازی جاوید در کلاه درویشی است تا فرو نیارد کس سر به تاج سلطانی تا به کوی میخانه ایستاده ام دربان همتم نمیگیرد شاه را به دربانی تا کران این بازار نقد جان به کف رفتم شادیش گران دیدم اندهش به ارزانی هر خرابه خود قصریست یادگار صد خاقان چون مدائنش بشنو خطبههای خاقانی عقده سرشک ای گل بازکن چو بارانم چند گو بگیرد دل در هوای بارانی از غبار امکانت چشمه بقا زاید گر به اشک شوق ای دل این غبار بنشانی برشدن ز چاه شب از چراغ ماه آموز تا به خنده در آفاق گل به دامن افشانی شمع اشکبارم داد در شب جدائی یاد با زبان خاموشی شیوه خدا خوانی از حصار گردونم شب دریچه ای بگشا گو رسد به حرگاهت ناله های زندانی گله اش به پیرامن زهره ام چراند چشم چند گو در این مرتع نی زنی و چوپانی ساحل نجاتی هست ای غریق دریا دل تا خراج بستانی زین خلیج طوفانی وقت خواجه ماخوش کز نوای جاویدش نغمه ساز توحید است ارغنون عرفانی روی مسند حافظ شهریار بی مایه تا کجا بیانجامد انحطاط ایرانی
آدم هـا می تواننـد آدم هـا را دوسـت داشتـه باشنـد به شرطـی كه آدمها بعد از دوسـت داشته شـدن آدم بماننــد . . . از آدم هـایـی که میفهمـن دوستشـون داریم و همچنان آدم باقـی میمـونن ، کمـال تشکـر رو داریم !