ترا من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در شاخ « تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم ترا من چشم در راهم. شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمیکاهم ترا من چشم در راهم نیما یوشیج
گاهی دلم هیچ چیز نمی خواهد جز گپ ریز ریز با مادرم ... هی من حرف بزنم هی او چای تازه دم بریزد... هی چای ام سرد بشود هی دلم گرم... آنجا که چای ات سرد می شود و دلت گرم "خانه مادر است"
دو هواییم ، دمی صاف و دمی بارانی ما همانیم ؛ همانی که خودت میدانی پیشبینی شدن ِ حال من و تو سخت است دو هواییم ...ولی بیشترش توفانی دل من اهل کجا بوده که امروز شدهست با دل تنگ ِقلمهای تو هماستانی ؟! شاید این بار به شوق تو بتابد خورشید رو به این پنجرهی در شُرُف ویرانی باز باید بکشی عکس پریشان ِ مرا گوشهی قاب ِهمان روسری ِ لبنانی آب با خود همهی دهکده را خواهد برد اگر این رود ، زمانی بشود طغیانی ...
پرنده ای که مال شما نیست اگر صدقفس بسازی باز هم می پرد برای خودت زندگــــی کن کسی که تورا دوست داشته باشد با تو میماند ، برای داشتنت می جنگد... امـا اگــــر دوســــــت نداشته باشد به هر بهانه ای میرود...
من عادت کرده ام شعرهایم را با لهجه ی مردی بنویسم که زبانِ مادری اش را فراموش کرده و ماه هاست با لحنِ تبدارِ آغوشش برایم سپید می گوید .. با منطقِ مردی که از موهایم فلسفه می بافد .. حتم دارم یکی از همین روزها نفس هایش را چاپ خواهم کرد !! { سمانه سوادی }
آیین عشق بازی دنیا عوض شده ست یوسف عوض شده ست ، زلیخا عوض شده ست .. سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی در عشق سال هاست که فتوا عوض شده ست .. خو کن به قایقت که به ساحل نمیرسیم خو کن که جای ساحل و دریا عوض شده ست .. آن با وفا کبوتر جلدی که پر کشید اکنون به خانه آمده اما عوض شده ست .. حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق من همچنان همانم و دنیا عوض شده ست .. { فاضل نظری }