چون رود جاریام کن وچون کوه استوار مانند باد ... پر عطش گشت باغها مثل ستاره ... آینه دار چراغ ها گاهی برای بازی خیل فرشتگان تن را میان حادثه ها رهسپار کن تا خود ببینی از همه دنیا بریده ام دل را برای دیدن خود بی قرار کن ...
گفت بنویس بنویس تا بداند .. از انار و پونه و شراب و یلدا .. از نفسهایی که به شتاب در حرم شب می پیچید از دستان پولادینی که گرد گیسوانت می پیچید و حریر بوسه بر پیشانی و گونه هایت می ریخت از ساز و آواز و تار و باران و ماه و مهتاب از سنگینی رازها و خواهش ها و نگاه بی تاب سیری ناپذیر و اشک آمیخته در انجماد غرور و سردی حزن تنیده بر جدایی از روز و تن دادن به بایدها و نبایدهای سنگین قواعد و سکوت و سکوت و سکوت ! گفت : می مانم ...
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شُعاری شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی، زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو بــه پایین سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری! با نگاهی سر شکسته، چشمهایی پینه بسته خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری... صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده خنده های لب پریده، گریه های اختیاری عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری رو نوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم: شنبه های بی پناهی… جمعه های بی قراری... عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزی، باد خواهد بُرد، باری روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری
ویران نموده آن پل زیبای بین ما من مانده این طرف باور عبور تو ، سمت دیگر احساس عاشقی پل نیست بین ما اما صدای تو می ایدم به گوش می خوانی ام به خویش در جستجوی تو اینک رها ز "من" می خوانمت ، نه آنچنانکه در این واژه های گنگ می جویمت به خواهشی که فرو ریزد از نگاه می سازم این پل زیبا به دست خویش از تکه تکه ی آن خاطرات ناب با خشت خشتِ مانده از آن مهرِ بی شمار هیهات از انکه جدایی میان ما من باشم و تو باشی و دوری میان ما ؟ هرگز چنین مباد اغاز می کنم ، دوباره بیایم کنار تو زیبا پلی برای عبور از تمام خویش وانگه رسیدن آن سوی اشتیاق مشتاق کن مرا بطلب این نگاه خیس پل می شود نگاه تو آن دست مهربان تا بگذرم ز خویش آغوش را بگشایی ، رسیده ام من می رسم دوباره همان سو ، که سمت توست