1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

4u

شروع موضوع توسط aloneboy ‏19/12/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    در آمد از در
    بيگانه وار سنگين تلخ
    نگاه منجمدش
    به راستاي افق مات در هوا مي ماند
    نگاه منجمدش را به من نمي تاباند
    عزاي عشق كهن را سياه
    پوشيده
    رخش همان سمن شير ماه نوشيده
    نگاه منجمدش خالي از نوازش و نور
    نگاه منجمدش كور
    از غبار غرور
    هزار صحرا از شهر آشنايي دور
    نگاه منجمدش
    همين نه بر رخم از آِتي دري نگشود
    كه پرس و جوي دو نا آشنا در آن گم بود
    نگاه منجدش را نگاه مي كردم
    تنم ازين همه
    سردي به خويش مي پيچيد
    دلم ازين همه بيگانگي فروپاشيد
    نگاه منجمدش را نگاه ميكردم
    چگ.نه آن همه پيوند را ز خاطر برد ؟
    چگونه آن همه احساس را به هيچ شمرد
    چگونه آن همه خورشيد را به خاك سپرد
    درين نگاه
    درين منجمد درين بي درد
    مگر چه بود كه پاي مرا به سنگ آورد
    مگر چه بود كه روح مرا پريشان كرد
    به خويش مي گفتم
    چگونه م يبرد از راه يك نگاه تو را
    چگونه دل به كساني سپرده اي كه به قهر
    رها كنند و بسوزند بي گناه تو را
    نگاه منجمدش را نگاه مي كردم
    چگونه صاحب اين چهره سنگدل بوده ست
    دلم به ناله در آمد كه
    اي صبور
    ملول
    درون سينه اينان نه دل
    كه گل بوده ست
     
  2. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    شعر "آن سوي مرز بهت و حيرت"
    با برق اشكي در نگاه روشن خويش
    ما را گذر مي داد در احساس آهو
    ما را خبر مي داد از بيداد صياد
    من اين ميان مجذوب شور و حالت او
    از راز هر نفش
    با ما سخن گفت و ما
    زنجيريان برج افسوس
    در ما نظر مي كرد و ما
    سرگشتگان شهر جادو
    مي راندمان رندانه از آن پرده سرخ
    ويرانه جنگ
    رنگين به خون بي گناهان
    مي خواند مان مستانه
    با آرامش مهر
    در آبي صبح صفاهان
    مي بردمان از كوچه باغ
    دور تاريخ
    همراه خيل دادخواهان
    يكراست تا دربار كوروش شاه شاهان
    شهنامه را در نقش هايي جاوداني
    از نو شنيديم
    محمود را در پيشگاه شاعر توس
    بر تخت ديديم
    در هر قدم جانهاي ما شيداتر از پيش
    در قلم احساس او نازكتر از مو
    از تار و پود نقش ها
    موسيقي رنگ
    مي زد به تار و پود ما چنگ
    تالار مي رقصيد انگار
    بر روي بال اين همه آواو آهنگ
    گفتم كه اين رسام ماني است
    آورده نقشي تازه همچون نقش ارژنگ
    آن سوي مرز بهت و حيرت
    ما مات از پا مي نشستيم
    در پيش آن اعجوبه ذوق و ظرافت
    مي شكستبم
    مبهوت آن همت هنر احساس
    نيرو
    رسام بود و حاصل انديشه او
    بيرون ازين هنگامه هاي رنگ و تصوير
    پيوند تار و پود جان ها پيشه او
    دنبال اين صياد دلها
    همراه آهو
    ما
    با زبان بي زباني
    آفرين گو
     
  3. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    چشمهايم شكسته است

    و از مژه‌هايم گريه مي‌چكد

    حال، تو را چگونه باور كنم

    سايه ها آنقـدر آفتاب خورده‌اند

    كه پوسيدن را انكار مي كنند

    از نگاهت بارها زمين خوردن را آزموده ام

    اكنون تو در چشمهاي شكسته ام

    كدام آفتاب را جستجو مي كني

    در حاليكه سالهاست

    كفشها يم را بر گـردن آويخته‌ام

    و پاهايم فاصله را در سكوت كوچه مي‌نوشد
     
  4. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    وقتي از قتل قناري گفتي

    دل پر ريخته ام وحشت كرد .

    وقتي آواز درختان تبر خورده باغ

    در فضا مي پيچد

    از تو مي پرسيدم :

    به كجا بايد رفت ؟

    غمم از وحشت پوسيدن نيست

    غم من غربت تنهائي هاست

    برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد

    تن به وارستن از ورطه هستي مي داد

    يك نفر دارد فرياد زنان مي گويد

    در قفس طوطي مرد

    و زبان سرخش

    سر سبزش را بر باد سپرد

    من كه روزي فريادم بي تشويش

    مي توانست جهاني را آتش بزند

    در شب گيسوي تو

    گم شد از وحشت خويش
     
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    تو اي شكوهمند من

    شكوه دلپسند من

    تو آن ستاره بوده اي

    كه مهر آسمان شدي

    ز مهر برتر آمدي

    فراز كهكشان شدي

    به دره ها نگاه كن

    به ژرف دره ها نگر

    به تكه سنگهاي سرد

    به ذره ها نگاه كن

    به من بتاب

    كه سنگ سرد دره ام

    كه كوچكم

    كه ذره ام

    به من بتاب

    مرا ز شرم مهر خويش آب كن

    مرا به خويش جذب كن

    مرا هم آفتاب كن
     
  6. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    كلاس درس يادش خوش ، اگر چه يافته پايان

    كتاب زندگي ياران ، هميشه پيشمان باز است…

    وداع هر چند ديگر است

    به معنايي خود آغاز است

    مثال جوجه اي چون مي پرد از شاخه اول بار

    و يا چون ماهي كوچك كه از خواب يكي بركه ، پي دريا شود بيدار…

    همين ديروز بود انگار…

    ميان وسعت خاكي ، به روي شاخهء سروي

    فلك بنشاندمان تا شيوهء پرواز آموزيم

    ز سرو آموختيم آزاد بودن را

    ز لاله جان فشاندن را

    وپرپر شد شقايق گل شهيد عشق

    كه گويد زندگي بي عشق بي معناست…

    و چون امروز شد آغاز

    رسيد از دور آوازي :

    " پرنده يكه پر بگشا ، كنون پرواز مي داني

    بپر از شاخهء اين باغ ، جز اين بر شاخه مي ماني
     
  7. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    "خاطره"

    دفتر خاطره‌هامون پر شده از غم و حسرت

    چند صفحه حرف نگفته، چند صفحه ماتم غربت

    تا به كي گوشه نشستن، عكس فردا رو كشيدن

    تا به كي رفتن و رفتن، اما هيچ جا نرسيدن

    يا كه موندن پشت ديوار و يه توجيه

    اينه بن بست، بسه رفتن

    مثل اون پرنده‌اي كه تو قفس فكر فراره

    ولي وقتي مي‌ره بيرون، نمي‌دونه كي رو داره

    تو هم يه اسيري اما، اسير قلبت و نقشت

    نقشي كه خودت نوشتي، ولي دنيا نمي‌ذاره

    بيا اين نقش رو رها كن، فكر تازه‌اي بنا كن

    بگذر از حرف نگفته، بگذر از غم غريبي

    به جاي حسرت روزهاي گذشته

    يا شمردن سرانگشتي قاب‌هاي شكسته

    به ستاره‌ها نگاه كن، به طلوع گرم خورشيد

    به حضور ماه و مهتاب، به طراوت شقايق

    كه يه فرداي ديگه، تو دفتر خاطره‌هامون بمونه

    چند صفحه حرفاي تازه، چند تا شاخه گل پونه
     
  8. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    پشت این پنجره ها

    همه دیوار و سکوت

    پشت تنهایی من

    لحظه هاییست که طاقت فرساست

    در نبودت قلبم

    همه شب بی تپش و بی روح است

    و چه دیرین قرنیست

    که بدون تو در این کرخه سرد

    زندگی بی معناست....
     
  9. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    تمام تمنای تنهایی من به دستان سردت

    صدای سکوتیست

    کز کاخ نمناک قلبم

    به اوج غرور و گلوگاه

    تشدید تاریکیم بود...
     
  10. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    تو مهربان بودی

    آغاز ماجرا اما،

    چه سخت تشنه جام محبتت بودم...

    سخن تمام نشد،

    ختم ماجرا پیدا

    امید با تو نشستن

    تلاش بی ثمری بود

    چه کوشش شب و روزم

    بسان شخم زدن روی سینه دریا

    و استغاثه به درگاهت

    گره به باد زدن،

    و همچو کوفتن آب بود در هاون

    ****

    مرا رها کردی؟

    مرا به مسلخ سلاخان

    چرا رها کردی؟

    مرا که رام تو بودم

    اسیر دام تو بودم

    ****

    گذشتم از تو و آن پر فریب شهر بزرگ

    کنون کنار کویرم،

    کویر بی باران

    و مهربانی این مهربان ترین یاران

    و کاشکی تو از این صالحان صلح و صبوری - از این مردمان کرماتی-

    به قدر یک ارزن

    وفا و خوبی را

    به وام بستانی

    که مثل مهر درخشان شهر بخشنده

    و همچو مردم این مُلک

    مهربان باشی

    ****

    تو ای بلای دل من

    بلند بالایم

    تو ای برازنده

    تو ای بلندتر از سروها و افراها

    تو بر تمام بلندان باغ بالنده

    بر این اسیر به غربت گذر توانی کرد؟

    بر این کویر نشین

    بر این ز مهر تو محروم

    نظر توانی کرد؟