آهنگ وطن فریدون آسرایی ای وطن من تورو میخوام تو و مردمون خوبت جنگل سبز شمالت ساحل داغ جنوبت روی ماسه های دریا اون غروبای قشنگو توی رقصای محلی دستمالای رنگارنگو همه ی افسانه هایی که تو ذهنم میدرخشه واسه من رستم دستان هنوزم سوار رخشه عطر چایی نون تازه لبی که به خنده بازه همه ی دنیا میدونن ایرونی مهمون نوازه ای وطن من تورو میخوام تو و مردمون خوبت جنگل سبز شمالت ساحل داغ جنوبت دیده بوسی سال تحویل تنگ ماهی ظرف آجیل هم بازی های قدیمی گپ زدن با اهل فامیل توی اون بوهای کاهگل همه ی کبوتراتو عاشقای سر به زیرو کوچه باغ خاطراتو گل سرخ و سبزه و برف رنگ پرچم قشنگت ای وطن من تو رو میخوام تو و مردم یه رنگت ای وطن من تورو میخوام تو و مردمون خوبت جنگل سبز شمالت ساحل داغ جنوبت
ما که اطفال این دبستانیم همه از خاک پاک ایرانیم همه با هم برادر وطنیم مهربان همچو جسم با جانیم اشرف و اَنجَبِ تمام ملل یادگار قدیم دورانیم وطن ما به جای مادر ماست ما گروه وطن پرستانیم شکر داریم کز طفولیت درس حب الوطن همی خوانیم چون که حبِ وطن ز ایمانست ما یقیناً ز اهل ایمانیم گر رسد دشمنی برای وطن جان و دل رایگان بیفشانیم ایرج میرزا
دوباره میسازمت وطن از بانوی شعر ایران (سیمین بهبهانی) : دوباره میسازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش ستون به سقف تو میزنم اگرچه با استخوان خویش دوباره یک روز روشنا سیاهی از خانه میرود به شعر خود رنگ میزنم ز آبی آسمان خویش کسی که عظم رمیم را دوباره انشا کند به لطف چو کوه می بخشدم شکوه به عرصه امتحان خویش اگر چه پیرم ولی هنوز مجال تعلیم اگر بود جوانی آغاز میکنم کناره نو باوگان خویش حدیث حب الوطن ز شوق بدان روشن ساز میکنم که جان شود در کلام دل چو برگشایم دهان خویش هنوز در سینه آتشی به جاست کز تاب شعله اش گمان ندارم به کاهشی ز گرمی دودمان خویش دوباره می بخشمت توان اگر چه شعرم به خون نشست دوباره میسازمت به جان اگر چه بیش از توان خویش
من که فرزند این سرزمینم در پی توشهای خوشه چینم شادم از پیشهٔ خوشه چینی رمز شادی بخوان از جبینم قلب ما بود مملو از شادی بیپایان سعی ما بود بهر آبادی این سامان خوشهچین کجا اشک محنت به دامن ریزد خوشهچین کجا دست حسرت زند بر دامان ای خوشا پس از لحظهای چند آرمیدن همره دلبران خوشه چیدن از شعف گهی همچو بلبل نغمه خواندن گه از این سو به آن سو پریدن برپا بود جشن انگور ای افسونگر نغمه پرداز در کشور سبزه و گل با شور و شعف نغمه کن ساز
قلب ما بود مملو از شادی بی پایان سعی ما بود بهر آبادی این سامان خوشه چین کجا اشک محنت به دامن ریزد خوشه چین کجا دست حسرت زند بر دامان
اگر ايران به جز ويرانسرا نيست من اين ويرانسرا را دوست دارم اگر تاريخِ ما افسانهرنگ است من اين افسانهها را دوست دارم نواى ناى ما گر جانگداز است من اين ناى و نوا را دوست دارم اگر آب و هوايش دلنشين نيست من اين آب و هوا را دوست دارم به شوق خارِ صحراهاى خشکش من اين فرسوده پا را دوست دارم من اين دلکش زمين را خواهم از جان من اين روشن سما را دوست دارم اگر بر من ز ايرانى رود زور من اين زورآزما را دوست دارم اگر آلوده دامانيد، اگر پاک من اى مردم! شما را دوست دارم پژمان بختیاری
که ایران بهشت است یا بوستان همی بوی مشک آید از بوستان سپندار پاسبان ایران تو باد ز خرداد روشن روان تو باد ندانی که ایران نشست من است جهان سر به زیر دو دست من است هنر نزد ایرانیان است و بس ندادند شیر ژیان را به کس همه یکدلانند و یزدان شناس به نیکی ندارند از بد هراس دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود همه جای جنگی سواران بدی نشستن گه شهریاران بدی چو ایران نباشد تن من مباد بر این بوم و بر زنده یک تن مباد همه روی یکسر به جنگ آوریم جهان بر بد اندیش تنگ آوریم ز بهر بر و بوم و پیوند خویش زن و کودک وخرد و فرزند خویش همه سر به سر تن به کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم
حسین منزوی وطنم تنم چه باشد که بگویمت تنی تو که تو جانی و سراپا همه جان روشنی تو وطنم تو بوی باران به شب ستاره باران که خوشی و خوشترینی به مذاق میگساران من اگر سروده باشم وطنم تو شعر نابی من اگر ستاره باشم وطنم تو آفتابی وطنم ، وطنم، وطنم ایران همه جانی به تنم وطنم ایران وطنم خوشا نسیمت که وزیدنش گل از گل وطنم خوشا شمیمت که دمیدنش تغزل وطنم که شعر حافظ شده وصله تن تو که شکفته شعر سعدی به بهار دامن تو وطنم درودی از من به تو و به عاشقانت که سپرده ام به پیکت به نسیم مهربانت ایران من ،ایران من ای مهر تو برجان من
من از آن روز که در بند توام آزادم پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم همه غمهای جهان هیچ اثر مینکند در من از بس که به دیدار عزیزت شادم خرم آن روز که جان میرود اندر طلبت تا بیایند عزیزان به مبارک بادم من که در هیچ مقامی نزدم خیمهٔ انس پیش تو رخت بیَفکندم و دل بنهادم دانی از دولت وصلت چه طلب دارم؟ هیچ یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم به وفای تو کز آن روز که دلبند منی دل نبستم به وفای کس و در نگشادم تا خیال قد و بالای تو در فکر من است گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم به سخن راست نیاید که چه شیرینسخنی وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک حاصل آن است که چون طبل تهی پُربادم مینماید که جفای فلک از دامن من دست کوته نکند تا نکند بنیادم ظاهر آن است که با سابقهٔ حکم ازل جهد سودی نکند تن به قضا در دادم ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم؟ داوری نیست که از وی بستاند دادم دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت وقت آن است که پرسی خبر از بغدادم هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح نتوان مُرد به سختی که من این جا زادم
ایران... فدای اشک و خنده تو دل پر و تپنده تو فدای حسرت و امیدت رهایی رمنده تو اگر دل تو را شکستند تو را به بند کینه بستند چه عاشقان بینشانی که پای درد تو نشستند کلام شد گلوله باران به خون کشیده شد خیابان ولی کلام آخر این شد که جان من فدای ایران تو ماندی و زمانه نو شد خیال عاشقانه نو شد هزار دل شکست و اخر هزارو یک بهانه نو شد به خاک خسته تو سوگند به بغض خفته دماوند که شوق زنده ماندن من به شادی تو خورده پیوند افشین یداللهی