نهادند بر فرق هم مشت را شکستند در مشت انگشت را بیا تا ببینی زشرب شراب کند بیگمان خانمان ها خراب بپرهیز کین آب آتش نهاد بسی خانمانها برآتش نهاد بیندیش از آشوب شرب مدام که باشد خرابی سرانجام خام کباب و شراب ار نداری مشور که فرجام این هر دو تلخست و شور مخور می که میخواره فرجام کار به تلخی گذارد همین روزگار
گر مِی نخوری طعنه مزن مستان را بنیاد مکَن تو حیله و دستان را تو غره بدان مشو که مِی مینخوری صد لقمه خوری که مِی غلام است آن را