ثانیهها میگذرند، بیآنکه بدانند کجا میروند... نه شب تمام میشود، نه روز از نو شروع. در میان این خاکسترِ زمان، من ماندهام با خاطرهی نوری خاموش، که نه میسوزاند، نه میگذارد یخ کنم. ساعت، بیصدا میچرخد، مثل زخمِ کهنهای که یادش مانده باشد. میان هر تیک و تاک، چیزی از من فرو میریزد. دستم به هیچ رؤیایی نمیرسد، حتی رؤیاها، رنگِ دود گرفتهاند... و تنها، در انتهای این ثانیههای خاکستری، یک صداست که آرام میگوید: «بمان... شاید هنوز صبحی در راه باشد.»