دنيای غمانگيزِ نادرستی داريم خيلیها سهمشان را در اشتباهِ يک باورِ ساده از دست دادهاند خيلیها رفتهاند رو به راهی دور که نه دريچهای چشم به راه وُ نه دريايی که پيشِ رو
و تمام روزنامه های جهان عکس تو را چاپ کرده بودند! به تماشای هر نمایشی رفتم تو را در صندلی کنار خود دیدم! هر عطری که خریدم، تو مالک آن شدی! پس کی؟ بگو کی از حضور تو رها میشوم!؟ مسافر همیشه همسفر من. . .
"پلکی بزن… ای مخزنِ اسرار که هر بار؛ فیروزه وُ الماس، به آفاق بپاشی…" با آن نگاه فيروزه ای در دلم شور و غوغایی به پا می شود و خیال پرواز می کند تا آبی بیکران و الماس عشق کاشته می شود در دشت سینه ام. قصه از نیشابور شروع می شود و کوچه باغ هایش و زندگی در خاک فیروزه ای رنگی که انگار هنر می ریزد در گل و لای آدم های این خطه، تا به قول «حجت اشرف زاده» در این خاک و این خطه نمی توانی هنرمند نباشی. حضور عطار و خیام در این خاك توانسته شعر را جزئی از این مردم کند. «نیشابور شاعری دارد به نام «یغما خشتمال نیشابوری» که بی سواد بوده است. اما شعرهای بسیار زیبایی می گفته، یعنی بدون آنکه سوادی داشته باشد تمام وزن و عروض هایش درست بوده. یک روز به او می گویند شعرهایت را بنویس می گوید بلد نیستم و تعدادی از شاعرها جمع می شوند به او سواد یاد می دهند تا این شعرها از دست نرود. اما با اینکه بعد از مدتی یغما معروف می شود هیچ وقت دست از خشتمالی و آجرسازی نمی کشد و می گوید من هیچ وقت اصل خودم را فراموش نمی کنم. شعرهایش را بخوانید فکر می کنید که یک نفر برای گفتن این شعرها باید سطح بالایی از سواد ادبی داشته باشد. اما یغما واقعا بی سواد بوده و این حرفها از درونش می آمده. "مردمان قصّه پرشور شنیدند مرا تا بیابند،به هر سوی دویدند مرا عشق ، دریای عمیق است، عجب نیست که خلق از سر من بگذشتند و ندیدند مرا من از آن روی ز بازار خرید افتادم که گران بود بهایم ، نخریدند مرا من به جایی زده ام بال ،که مرغان ادب بالشان سوخت ، ز هر سو که پریدند مرا سنگ بودم ،شده ام سیم و سر سندانی ننهادند و به آتش ندمیدند مرا سوختم بس که شدم پخته، تو خامم خوانی علّت آن است که خامان نپذیرند مرا چیست یغما که رسیدی به مراد دل خویش؟ نه مریدم به کسان و نه مریدند مرا" چقدر خوب است که از دل تک تک آدم ها عشق بجوشد و احساسشان در توالی آفتاب گر بگیرد آن وقت دیگر نه جنگی داریم نه شرارت. و اما ترانه ی تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
سرشار از بوی تنش بودم، طعم دهن و جای دستهاش در وجودم مثل نبض میزد، میکوبید، چیزی جادویی، آن جادوی ابدی که تمام زشتیها، بدیها و کژیهای دنیا را از یادم میبرد، خالص میشدم، شیشه میشدم و تن خود را در تن او میدیدم و او را از خودم عبور میدادم. به کسی پناه برده بودم که دنیا را بر دوش داشت.
نبودنت نقشهى خانه را عوض كرده است و هرچه مىگردم آن گوشهى ديوانهى اتاق را پيدا نمىكنم احساس مىكنم كسى كه نيست كسى كه هست را از پا درمىآورد ...
در پیش بیدردان چرا فریاد بیحاصل کنم گر شکوهای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم اول کنم اندیشهای تا برگزینم پیشهای آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم زآن رو ستانم جام را آن مایهی آرام را تا خویشتن را لحظهای از خویشتن غافل کنم از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم غرق تمنای توام موجی ز دریای توام من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی چند از غم دل چون رهی فریاد بیحاصل کنم
شاهد بودهای: لحظهی تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟ و آبی که پیش از آن چه حریصانه و ابلهانه مینوشد پرنده؟ تو آن لحظهای تو آن تیغی تو آن آبی من آن پرنده بودم ...
عاشق باشید، حتی اگر در خواب ببینید در یک جایی دور، با پای برهنه بر روی چمنزاری از گل قدم میزنید و پیراهنی گلدار مملو از عطر یاس و نرگس بر تن دارید و گیسوانتان چون سایهای بر جهان اطرافتان عشق میپراکند. عاشق باشید حتی اگر دستتان به یارتان نمیرسد. عاشق باشید چه در خواب چه در بیداری. "ای عشق تو ما را به کجا میکشی ای عشق جز محنت و غم نیستی، اما خوشی ای عشق"