از تو ممنونم که همیشه بودی و ممنونم که از میان اینهمه آدم، مرا دوست داشتی و باعث شدی بروم و بدوم و برسم و نترسم که اگر از آن بالا افتادم، کسی نباشد که مرا بگیرد...
فقط این لحظه را به یاد دارم که بهارنارنج ها در آن بندر باران زده در کوچه ها بند از درختان رها می شدند . نه حرف عشق بود ، نه تسلی بود ، نه بامدادانی که ، می خواستم در آن بامدادان متولد شوم هر چه مانده بود شور بود ، رنج بود ، گمنامی بود . در آرزوی دیدار قاصدک بود که باد نابودش کرده بود می گفتم : هرچه گمنام تربهتر اما من دوستش داشتم .
ای با تو درآمیخته چون جان، تنم امشب! لعلت گل مرجان زده بر گردنم امشب مریمصفت از فیض تو، ای نخل برومند! آبستن رسوایی فردا منم امشب ای خشکی پرهیز که جانم ز تو فرسود! روشن شودت چشم که تردامنم امشب مهتابی و پاشیده شدی در شب جانم از پرتو لطف تو چنین روشنم امشب آن شمع فروزندهی عشقم که برَد رشک پیراهن فانوس به پیراهنم امشب گلبرگ نیَم، شبنم یک بوسه بسم نیست رگبار پسندم که ز گل خرمنم امشب آتش نه، زنی گرمتر از آتشم ای دوست! تنها نه به صورت که به معنی، زنم امشب پیمانهی سیمینِ تنم پُر می عشق است زنهار از این باده! که مردافکنم امشب
باد بوی برگريزانِ عجيبی آورده است ديگر هيچ مرغی بر شاخهسارِ صنوبر پير نغمهی مغمومی حتی نخواهد خواند، من که نمیدانم چرا! شما هيچ به دردِ برهنهی دريا دقت کردهايد؟ نه، راه دريا دور و ديگر کسی هم در پسِ پنجرههای قديمی نيست، تنها در دورْدستِ جادهای مهآلود صدای پَرپَرِ نابهنگام پرندگانی از خوابِ خار میآيد. برگريزانِ عجيبِ صنوبر و ماه، مسافری خسته از نشانیِ دريا، و باريکهْراهی دور که در پيچِ شبنمِ شبْخورده از جاده جدا میشود میرود تا پُشتِ قريهی نور و پونه و نی ... ما با همان مسافرِ خسته رفتيم و باز با همان مسافرِ خسته به خانه برمیگرديم. میبينی!؟ رسيديم ریرا، رسيديم ...! جوانهی تُردی که آن سالها بر ساقهی اين اقاقيا روييده بود، حالا سرشاخهی بلندیست که به خواستگاری آسمان میرود، رفته است رفته تا وقتِ بختِ نور قد کشيده است اما چرا باد بوی غربتِ برگريزانیِ عجيب آورده است، من نمیدانم!