باران میبارد امشب دلم غم دارد امشب آرام جان خسته ره میسپارد امشب در نگاهت مانده چشمم شاید از فکر سفر برگردی امشب از تو دارم یادگاری سردی این بوسه را پیوسته بر لب قطره قطره اشک چشمم میچکد با نم نم باران به دامن بسته ای بار سفر را با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من رنگ چشمت رنگ دریا سینه من رنگ غمها یادم آید زیر باران با تو بودم با تو تنها زیر باران با تو بودم زیر باران با تو تنها ...
باز باران با ترانه اخر هفته بارانی گیلان دلچسب بود ، زیر باران یاد شعر معروف گلچین گیلانی افتادم که هر کسی کلاس چهارم دبستان را در ایران خوانده باشد حتما یادش است " باز باران با ترانه " مجدالدین میر فخرایی معروف به گلچین گیلانی در سال١٢٨٨ در رشت به دنیا آمد. تا کلاس ششم را در رشت خواند و بعد به تهران رفت و دیپلم گرفت . تحصیلات دانشگاهی را در تهران در رشته ادبیات و فلسفه و علوم تربیتی ادامه داد و لیسانس گرفت . سال ١٣١٢ با بورسیه دولت به اروپا رفت و در نهایت در انگلیس پزشکی خواند و دکتر شد و هرگز به وطن برنگشت و در سال ١٣۵١ در لندن بعلت سرطان خون از دنیا رفت . او علیرغم دوری از ایران هرگز شعر و ادبیات ایران را فراموش نکرد . شعر " باران " یک شعر تقریبا طولانی و بسیار زیبا می باشد و قسمت کمی در کتاب درسی ما چاپ می شود از یادگارهای زیبای دکتر مجدالدین میر فخرایی ( گلچین گیلانی ) میباشد . متن کامل شعر : باز باران، با ترانه، با گهر های فراوان می خورد بر بام خانه. من به پشت شیشه تنها ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده. شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو، باز هر دم می پرند، این سو و آن سو می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی، آسمان امروز دیگر نیست نیلی. یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین؛ خوب و شیرین توی جنگل های گیلان. کودکی ده ساله بودم شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک از پرنده، از خزنده، از چرنده، بود جنگل گرم و زنده. آسمان آبی، چو دریا یک دو ابر، اینجا و آنجا چون دل من، روز روشن. بوی جنگل، تازه و تر همچو می مستی دهنده. بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده. برکه ها آرام و آبی؛ برگ و گل هر جا نمایان، چتر نیلوفر درخشان؛ آفتابی. سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را؛ بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا. رودخانه، با دو صد زیبا ترانه؛ زیر پاهای درختان چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان. چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه؛ توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی. با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو، می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه. می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی. می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی، از لب باد وزنده، رازهای زندگانی هر چه می دیدم در آنجا بود دلکش، بود زیبا؛ شاد بودم می سرودم “روز، ای روز دلارا! داده ات خورشید رخشان این چنین رخسار زیبا؛ ورنه بودی زشت و بیجان. این درختان، با همه سبزی و خوبی گو چه می بودند جز پاهای چوبی گر نبودی مهر رخشان؟ روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد. ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.” اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره، بسته شد رخساره ی خورشید رخشان ریخت باران، ریخت باران. جنگل از باد گریزان چرخ ها می زد چو دریا دانه ها ی [ گرد] باران پهن میگشتند هر جا. برق چون شمشیر بران پاره میکرد ابر ها را تندر دیوانه غران مشت میزد ابر ها را. روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه، با شتابی چرخ میزد بی شماره. گیسوی سیمین مه را شانه میزد دست باران باد ها، با فوت، خوانا می نمودندش پریشان. سبزه در زیر درختان رفته رفته گشت دریا توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا. بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل! بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه. بس گوارا بود باران به، چه زیبا بود باران! می شنیدم اندر این گوهر فشانی رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛ “بشنو از من، کودک من پیش چشم مرد فردا، زندگانی – خواه تیره، خواه روشن - هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.” خدا رحمتش کند
گريد به حالم کو ه ودرو,,, ؛دشت از اين جدايی می نالد از غم اين دل دمادم فردا کجايي ســــــــــــــــــــــــــــفر بخير مسافــــر من گريه نکن به خاطــــــــــــــر مـــــــــــــــــن يادم آيد زير باران با تو بودم با تو تنها زير باران با تو بودم ؛زير باران با تو تنها کی رود از خاطـــــــــــــــــــر مــــــــــــن آخـــــــرين بوسه شبی در زير باران باران می بارد امشب دلــــم غم دارد امشب آرام جان خســــــــته ره می سپارد امشب اين کلام آخرينت برده ميل زندگی را از سر من گفته ای شاید بيا يي از ســـــفر اما نمی شه باور من الــــــــــــتماســـــــــم را ببين در اين نگاهـــــــــم زير باران گريه کردم بلکه بــــاران شويد از جانم گــــــــنا هم..
یه ساله رفتی و اسمت هنوز مونده تو این گوشی .. میدونم قهوهـتو مثل قدیما تلخ مینوشی میدونم شبها توی تختت کتابِ شعر میخونی کنارِ پنجره شادی با یه سیگار پنهونی هنوزم وقتی میخندی رو گونهـَت چال میافته هنوزم چشم به راهِ یه سوارِ زیبای خفته هنوزم عینهو فیلما، یه عشق آتشین میخوای هنوزم روحِ «هـامـونو»، تو جسم «جیمز دین» میخوای .. میدونم وقتی که بارون تو شب میباره بیداری! همون آهنگو گوش میدی ؛ هنوز بارونو دوست داری! یه ساله رفتی و عطرت هنوز مونده توی شالم بازم ردت رو میگیرن همه تو فنجون فالم تو وقتی شعر میخونی منو یادت میاد اصلن؟ تو یادت موندن اون روزا که دیگه برنمیگردن؟ همون روزا که از فیلم و شراب و شعر پر بودن یه کاناپه، دو تا گیلاس، تو و دیوونهگیِ من .. بدون حالا بدون تو یکی دلتنگه این گوشه، هنوزم قهوهـَشو تنها به عشقت تلخ مینوشه میدونم وقتی که بارون تو شب میباره بیداری! بازم «قمیشی» گوش میدی ؛ هنوز بارونو دوست داری! [کلیک]+ شعر از : یغما گلرویی + آهنگ از : : بی نام » بیننده ؛ خواننده و شنونده باشید ؛ با احترام «
من و تو ، نم نم باران و نگو ! وای خدا چاییِ داغ دو فنجان و ... نگو ! وای خدا پشت یک پنجره و ... شُرشُر باران و کمی ، عطر شب بوی پریشان و ... نگو ! وای خدا جای دست تو ... که از شیشه زدوده ست بخار و تماشای درختان و ... نگو ! وای خدا قطره ها بر سر شیشه ، همگی رقص کنان ... نرم و آهسته و غلتان و ... نگو ! وای خدا لحظه ای خیس شدن ، خاطره انگیز شدن ، پا به پای تو و باران و ... نگو ! وای خدا هُرم آغوش تو و سردی باران ، چه شود ! لبِ چون غنچه ی خندان و ... نگو ! وای خدا هوس ... بوسه ای از کنج لب یخ زده ات آتش حیله ی شیطان و ... نگو ! وای خدا بوسه ای داغ ، به سنگینی احساس گناه ... لحظه ای بعد پشیمان و ... نگو ! وای خدا بغض سنگین من و ... گریه ی پنهانی تو ، خیسیِ سطح خیابان و ... نگو ! وای خدا ............................... ⛈⛈⛈
بارونو دوست دارم هنوز چون تو رو یادم میاره حس میکنم پیش منی وقتی که بارون میباره بارونو دوست دارم هنوز بدون چتر و سرپناه وقتی که حرفای دلم جا میگیرند توی یه آه شونه به شونه میرفتیم من و تو تو جشن بارون حالا تو نیستی و خیسه چشمای من و خیابون شونه به شونه میرفتیم من و توتو جشن بارون حالا تو نیستی و خیسه چشمای من و خیابون بارونو دوست داشتی یه روز تو خلوت پیاده روپرسه پاییزی ما مرداد داغ دست تو بارونو دوست داشتی یه روز عزیز هم پرسه ی من بیا دوباره،پا به پام تو کوچه ها قدم بزن شونه به شونه میرفتیم من و تو تو جشن بارون حالا تو نیستی و خیسه چشمای من و خیابون شونه به شونه میرفتیم من و تو تو جشن بارون حالا تو نیستی و خیسه چشمای من و خیابون
وای باران باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ میپرد مرغ نگاهم تا دور وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست خواب رویای فراموشیهاست خواب را دریابم که در آن دولت خاموشیهاست من شکوفایی گل های امیدم را در رویا ها میبینم و ندایی که به من میگوید گر چه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است دل من در دل شب خواب پروانه شدن میبیندمهر در صبحدمان داس بدست خرمن خواب مرا میچیند آسمانها آبی پر مرغان صداقت آبیست دیده در آینه صبح تو را میبیند از گریبان تو صبح صادق می گشاید پر و بال تو گل سرخ منی تو گل یاس منی تو چنان شبنم پاک سحری نه از آن پاک تری تو بهاری نه بهاران از توست از تو میگیرد وام هر بهار این همه زیبایی را هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ بهارانم تو شاعر: حمید مصدق
دلم برای تو تنگ شده است اما نمیدانم چکار کنم مثل پرندهای لالم که میخواهد آواز بخواند و نمیتواند نیمی آتشم، نیمی باران. اما بارانم، آتشم را خاموش نمیکند...