دست در زلفِ تو بردم که شب آغاز شود حیف! یلدای من این بار نشد طولانی... پ.ن : بنظر من مرحوم علی مقیمی و اشعار اون واقعا مورد غفلت قرار گرفته ....
تو که از منطق ما بی خبری، بی خبری تکیه بر عقل به فتوای دلِ ماست حرام عشق درسی ست که در مدرسه حاصل نشود که در این مرتبه جز بی خبری نیست مقام...!!
و من با پتک پولادین فرو می آورم بر عرشه ی هستی که تا خیزد ز جا سیمرغ و با فریاد هجرت قاف را تنها گذارد.
شبی کمان من آبستن رهایی بود. شبی که بازوان عقیم نور نشیط صبح شکوفه را به ابتذال برکه ها می برد. شبی که در کمانه ی شب زلال قوس و قزح جاری بود.
ارزانی اتان باد هیولایی که در پیش رویتان رود را سد کرده است! و هر پگاه طعمه اش باکره ی نورسیده ای ست! ارزانی اتان باد! که به هر جرعه ای بدینسان تن به خواری سپرده اید. بگذار آن جامه ی هراس را که در جامه دان اشتیاق پیچیده اید تا از تنفر خویشتن ها کوری اتان را شفا بخشد به دست باد بسپارم. آه... ای عصاره های درمانده! ای دغدغه های فریب حیات آیا از تندیس بیقواره ای که ساخته اید آگاهید؟ آیا سجده بر تندیس های بی رمق پیوند احمقانه ای نیست تا شوربختی اتان را به الفبای کتابت سواد کنید؟ به مشیتی کور وصله بزنید! چرا برزخ؟! بر اشتری که میدان دیدتان را بر افقی وسیعتر می گشاید سوار شوید و کلام برزخ را از الفبای کتابت حذف کنید مگر آن عربده ی درمانده ای را که بر آن دیوار خشتین نشسته است نمی بینید؟!
حضرت عشق چراغ شب تار است هنوز یاد آن روی خوش و چشم خمار است هنوز به نگاهی و کلامی چو گرفتار شدیم در دلم آرزوی قامت یار است هنوز