جمله ای هست ، که باید گفت و بعد از آن گریست / جمله های بیشمار دیگری هم هست اما ..،میشود فریادشان زد بی گمان و گفتشان بی دغدغه، لاجرم زندانیه ترس از قضاوتها،درون سینه زندانی شدند و حبسشان انصاف نیست / جمله ی ،دلگیرم از دنیا سفید است و ، کمی درکم کن ای دنیا، سیاه..، جمله ای خاکستری پیدا نکردم ، نیست ، نیست / بغض سنگینی گلویم را گرفت از زردیه، سبزی ، که نیست/ باز با یک جمله سردرگم شدن !، باز آغاز زمستان سفید و برف سر تا پا سیاه ،، باز هم اشکی بنفش و گیسوان برفی و یاری ، که نیست / جمله هایی در میان باغ سبز خوش خیالی مرده اند ، قبرشان زیر درخت زندگیست/ جمله ای آخر مرا خنداند و رفت،، گفتمش در آینه ، آیینه هم با من گریست /؛؛