گاوچرانی را بود، در افق آفتاب جست و جو آب کاکتوس های غرب زده، برای گلوی او شست و شو اسبش در آفتاب دیکتاتور، کفی ز دهان بیرون داده او، عرق سرد را از موهای ظالم خود، فراری داده ترافیکِ بوفالو های بارسلون، سودای رسیدن به مادرید را دارند ساز دهنی، سوت، غرب، همه این ها در کارند صدای شلیکی رسید همی به گوش گاوچران به یاد دارد همی بوسه کودک به دوش او رفت که رفته باشد و این افسانه بماند پخته شود تا برسد به این خانه گیتار گاوچران، نیاز به کوک دارد حتی این پیر خسته، بچه ای در بغل دارد بچه آفتاب تابان... فرزندِ کویرِ سیراب از خون بود و هست این بچه، امروز، نام پدر را در پسوند خود دارد یاد پدر را حتی به خاطر هم ندارد اما این فرزند، تنها کسی بود که توانست بر صورت خورشید بی رحم ، سیلی بزند. سیلی... تیز بود مانند کاکتوس های آبدار محکم بود همچون تیر های تابدار از آن پس تا کنون، کسی خورشید را ندیده ولی داستان خورشید، در بین پچ پچ های ستاره ها، به گوشِ ماه رسیده.