هواي فاصله ممنوعه اي در كنار هم بوديم دو دوست به موازات يكديگر من در خيال خود آرام وتو در فكري ديگر نميدانستم كه دلت جا مانده درخمار چشمانم دلت عشقي از جنس من ميخاست دوست داشتي نامم را و شعرها گفتي تازه فهميدم كه بودم آن شيرينترين آرزوي پنهانت افرين بر تو بردي و راهي براي دلبري جستي چه دلبري ها كه تو نميكردي از حق نگذريم از عشق ،اي چن سخن بلد بودي عشق را از زبان شاملو خواندي دو بيتيهاي فروغ ميخاندي نوشيدي يك روز از لبان من نيم جرعه از شراب عشق راستش …. دوست داشتم انگار گرم شدم از عشقت دل بردي و دل بستم بعد ان بوسه ي ممنوعه بعد از ان من برايت خواندم "بي تو اين شهر برايم قفسي دلگير است شعر هم بي تو به بغضي ابدي زنجير أست انقدر ميفشرد فاصله راه نفسم كه اگر زود اگر زود بيايي دير أست " چه بيتاب شد دلم ،فهميدي بيتاب صدايت گشتم چه شد كه يكباره غربتم شدي كه تو را وطن ديدم هدفت چه بود از دلبردن و چه ميخاستي ؟؟؟ باز هم نميدانم باورم نيست هنوز كه تمامش كردي مثل يك خواب بود بيشتر ناخانده امدي و بي دليل رفتي نامروت بعد از عاشقي رفتي گفته بودي بلدي عشق را اما خوب درس از بر نكرده بودي تو تو وجدان دلبري نميدانستي چه مغرور خود را نشان دادي تو پنداشتي كه ننگ است ناز دلبر كشيدن را نفهميدي عشق را با غرور كاري نيست من شنيده بودم ازنامردان ديدم و باورم شد بعد تو اين را صد هزار حيف به ناچار ميبينمت بازم ولي از هفت بيگانه دورتر عجيب سعي به تظاهرداري تا نديد بگيريم اما پس چرا هنوز چشمانت ميپالدم مشتاق هواي ان بوسه هنوز مانده در خيالت پا برجا به روي خود نمياري جا ماندي در آن لحظه، در آن بوسه به روي خود نمياري عجيب آرزو داري در آغوشم بگيري باز تو اي روباه مكارم بهً روي خود نمياري دلت اين عشق را باز ميخاهد مجنون وار ولي افسوس چون مني نيست ديگر كه باشد باز دگر تكراري نخواهد بود هرگز نداري ارزشي ديگر به پيش من قول ميدهم اين را شوم آني كه آرزو كني در خواب ،بوسه اي از لبانم را . نوشته شده سپتامبر ٢٠٢٢