شیرین ننماید به دهانش شکر وصل آن را که فلک زهر جدایی نچشاند گر بار دگر دامن کامی به کف آرم تا زندهام از چنگ منش کس نرهاند سعدی ه لطفا
یارِ بارافتاده را در کاروان بگذاشتند بیوفا یاران که بربستند بار خویش را مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق دوستان ما بیازردند یار خویش را سعدی خ لطفا
خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست راحت جان و شفای دل بیمار آنجاست من در این جایْ همین صورت بیجانم و بس دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست سعدی ق لطفا