ما ز هر صاحب دلی یک رشته فن آموختیم عشق از لیلی و صبر از کوه کن آموختیم گریه از مرغ سحر، خودسوزی از پروانه ها صد سرا ویرانه شد، تا ساختن آموختیم!
یک شب ز ماورای سیاهی ها چون اختری بسوی تو می آیم بر بال بادهای جهان پیما شادان به جستجوی تو می آیم سر تا بپا حرارت و سرمستی چون روزهای دلکش تابستان پر می کنم برای تو دامان را از لالههای وحشی کوهستان یک شب ز حلقهای که بدر کوبند در کنج سینه قلب تو می لرزد چون در گشوده شد، تن من بی تاب در بازوان گرم تو می لغزد
باز هم باران ! باز هم باران با ترانه ! باز هم باران با ترانه با گوهر های فراوان ! باز هم باران با ترانه با گوهرهای فراوان و یادت در شب بارانی !
فال حافظ زدنت از پی دلتنگی کیست؟من که هر لحظه به یاد تو و دلتنگ تو امهر ستاره یه نشان از غم و دلتنگی من آسمان را بفرستم که بدانی همه جا یاد تو ام؟
آواز مهربانی تو با من در کوچه باغهای محبت مثل شکوفههای سپید سیب ایثار سادگی است افسوس آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس میکند؟ حمید مصدق
عشق میگوید دل و دلبر یکیاست عقل حیران دست بر سر میزند دل بهجان نقش خیالش میکشد مهر مهرش نیک بر زر میزند