" اول بحث پیدا کردن استاد راهنما بود. همانطور که گفتم بعضی از دانشجویان خوراک اساتید بودند و اسانید برای قاپیدن آنها از دست هم به جان هم می افتادند؛ مثلا خانم ش، اما آن وقت دانشجویان دیگر باید خودشان را به استاد راهنما قالب می کردند و می انداختند، که البته کار سختی بود. خوب شرایط دانشجو هم مهم بود، ولی بزرگترین مشکل ما که گریبانمان را گرفته بود، پخمگی عجیب همه مان از نظر علمی بود؛ یعنی مطلقا به نظر میرسید صلاحیت تحصیل در این مقطع را نداشتیم و برای همین شوق و ذوقی هم در اساتید برای کار با ما نبود. خوب یکی از کارهایی که اساتید با دانشجویان می کردند، انتظار مقاله نویسی از دانشجو بود که بعدا اسم خودشان را هم کنار آن بگذارند و از آن امتیازی از دانشگاه بگیرند. ما که اهل مقاله نویسی نبودیم. دوم اینکه دانشجو خودش برود دنبال کار و وبال گردن استاد نباشد که این هم طبعا از ما با آن همه فرومایگی علمی بر نمی آمد و به هر حال وبال گردن استاد میشدیم. دیگر اینکه جذابیت دانشجو برای استاد میتوانست یکی دو چیز دیگر باشد؛ مثلا جنسیت میدانستم مهم است، دوست داشتند غالبا با جنس لطیف کار کنند، به هر حال کلنجار رفتن با یک خرس گنده کجا در اتاقک استاد راهنما، تا اینکه در آن دو وجب جا با زن جوان ملایمی به بحث های علمی بپردازند و او را راهنمایی کنند. یک مسئله دیگر هم برای اساتید این بود که با دانشجو بتوانند وارد یک بده بستان از هر نوعش بشوند. مثلا اگر دانشجو کارمند با نفوذ اداره ای دولتی بود، او را در هوا میزدند. طرح دوستی با چنین آدمی میتوانست برایشان امتیاز یا کسب موقعیت خاصی داشته باشد. به هر حال اگر طرف کارمند بانک، بیمه یا گمرک بود می خواستنش؛ زیرا حتما کارشان در بانک یا بیمه یا گمرک یک روزی گیر می کرد، آن وقت همین دانشجو کارشان را درست میکرد، یا اگر میدانستند طرف از نظر اوضاع مالی وضعش خوب است به شدت خواهان او بودند و جذبش میکردند و یک چیز دیگر که متوجه شدم، اینکه طرف جوان عذب بود هم می خواستنش و آن همکلاسی جوان لرمان این یک ویژگی را داشت، اما در حالا و هوای دیگری بود و اصلا به این چیزها فکر نمی کرد و محل استادها نمی گذاشت و خودش در همان دانشگاه که می پلکید بالاخره دختری را می توانست گوشه و کنار تور کند و اگر قرار بود کاری کند از بین آن همه دختر یکی را انتخاب می کرد و لازم نبود استاد او را به غلامی قبول کند، آخر هم که نه به غلامی قبول شد نه شاگردی و اصلا سر به بیابان گذاشت و بد سرنوشتی پیدا کرد بیچاره و کارش به حمالی در اهواز کشید." یک بخش از کتاب جهالت سرگذشت یا خاطرات خودم در تحصیل دوره کارشناسی ارشد که امیدوارم یک روز بتوانم آن را چاپ کنم.