1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان نفس با نویسندگی بچه های تاپ فروم

شروع موضوع توسط ****FERESHTEH**** ‏8/2/16 در انجمن داستان

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏2/5/15
    ارسال ها:
    837
    تشکر شده:
    12,360
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    قانون این تاپیک :

    - لطفا سعی کنید داستان در یک قالب خاص نوشته بشه و حدالمقدور در یک چهارچوب قرار بگیره

    - نوشتن جملات طنز تا جایی که به قالب جدی داستان صدمه نزنه اشکالی نداره ( به هرحال طنز هم قسمتی از واقعیت زندگی ماست)

    - از نوشتن جمله های رکیک و ... پرهیز کنید


    - تا جایی که ممکنه تخیل نفر قبلی رو ادمه داده و یا سعی بشه تخیل جدید لطمه ای به قالب داستان نزنه

    - لطفا از قلم تاهوما با سایز ۵ و رنگ سیاه استفاده کنید




     
    آخرین ویرایش: ‏5/3/16
    af3hin، Pari_A، ARROW و 15 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏2/5/15
    ارسال ها:
    837
    تشکر شده:
    12,360
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]



    فصل اول

    تاکسی جلو یک ساختمان شیک و دو طبقه ویلایی در شمال تهران ایستاد. بفرمایید خانم همینجاست. نفس با صدای راننده به خودش اومد.راننده چمدونو از صندوق عقب بیرون کشید و کنار نفس گذاشت. نفس با پرداخت کرایه از راننده تشکر کرد، و سمت خانه ، بسوی سرنوشت نا معلومی براه افتاد.
    آدرس و همچنین معرفی نامه رو، از خاله ی دوست صممیش نسیم گرفته بود، نفس از اونها خواهش کرده بود تا براش یک کار خارج از شیراز پیدا کنند .خانم اقبالی ،هم به نفس گفت که یکی از آشناهاشون در تهران، دنبال پرستار شبانه روزی هستند، اگه تمایل داره و تصمیمش جدی هست ، می تونه نفس رو بهشون معرفی کنه.نفس با خوشحالی قبول کرده بود ، اما از نسیم و خانم اقبالی خواسته بود که، خانواده مذکور چیزی از زندگیش ندونن. نفس دوست نداشت، کسی بدونه که اون از یک خانواده مرفه و صاحب نام درشیراز هست.در ضمن نمی خواست خانواده خودش هم آدرس اونجا رو داشته باشن و اصلا از نفس خبری بگیرن.بدین ترتیب نفس به عنوان پرستار به خانواده تاج بخش ،برای پرستاری شبانه روزی از خانم خونه که سکته کرده بود معرفی شد.
    نفس زنگ رو زد و با باز شدن در وارد حیاط شد .احساس ترس و پشیمانی میکرد. حس عجیب و تازه ای داشت. قدمهایش آرام، لرزان ،اما در تصمیمش مصمم بود...
    از کنار حوض بزرگی که وسط حیاط بود گذشت ، وسط حوض فواره زیبایی بود . حیاط هم چمن کاری منظمی شده بود . این حیاط جلویی بود، و از دو طرف ساختمان راهی بود که ، معلوم میشد به حیاط پشتی منتهی میشد. حیاط مملو از گلها و درختان میوه بود، سمت راست نزدک ساختمان هم یک بید مجنون قرارداشت.نفس نگاهش رو مثل یه دوربین اروم اروم از حوض و فواره و گلها به شیشه قدی ایوون رسوند و چشمش به صندلی چرخداری که خانمی حدودا 60 ساله رو تو خودش گنجونده بود، افتاد.
    تو همین حال و هوا بود که یهو صدایی شنید.
    -سلام, خوش اومدین. خانم مسنی پشت سرش بود که از ظاهرش مشخص بود پیشخدمت خونه هست. نفس گفت: سلام... که خانم سریع جواب داد به من بگو زینت.. نفس گفت: سلام زینت خانوم. زینت خانوم, نفس رو به داخل خونه هدایت کرد. اونا وارد ورودی خونه شدند.
    از ورودی که داخل خانه میشدی دست راست قبل از ایوان یک اتاقی بود که زینت خانم به اون اشاره کرد و گفت :بفرمایید تو اون اتاق بشینید تا به خانم خبر بدم .
    نفس چمدونشو کنار دیوار گذاشت و روی مبل راحتی روبروی میز کار نشست.احساس خستگی میکرد.
    نگاهی به ساعتش انداخت، از 9 شب گذشته بود، اما چون تابستون بود و روزها بلند،هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود .
    بعد از چند دقیقه زینت خانم با یک سینی چای و شیرینی برگشت و گفت خانم کمی سر درد دارند. تا شما چایتونو میل کنید، من یه اتاق براتون اماده میکنم که امشب رو اونجا باشین تا کمی خستگی راه رو از تنتون بیرون کنید.فردا خانم با شما صحبت میکنن.
    خانم اقبالی از قبل اطلاع داده بود که نفس چه ساعتی میرسه. برای همین نفس توقع همچین برخوردی رو نداشت ، اما چاره ای نبود، باید منتظر میموند.
    همونجور که چای مینوشید نگاهی گذرا بە اتاق انداخت .
    اتاق تقریبا بزرگی بود،بالای اتاق یک میز تحریر بزرگ قرار داشت . و کمی دور تر، یه دست مبل راحتی بود، سمت چپ یک میز ناهار خوری 8 نفره ، که معلوم بود برای جلسات ازش استفاده میشه، و سمت راست هم یک کتابخونه بود. رو میز کار هم یه چراغ مطالعه با یه سری ورق بود . در مجموع اتاق ساده ای بود.
    تو فکر بود که زینت خانم وارد شد، و گفت که اتاقتون حاضره .
    نفس تشکر کرد و پشت سر زینت خانم راه افتاد. اتاق طبقه بالا بود زینت خانم گفت:خوب دخترم بفرمایید، اینم اتاق شما. تا کمی استراحت کنی من برات شام حاضر میکنم. نفس گفت: ممنون زینت خانم من راه یه چیزی خوردم . زینت خانم گفت : باشه خانم، اما مبادا تعارف کنی .نفس گفت : نه زینت خانم ممنون سیرم . دخترم این اتاق سرویش بهداشتی هم داره،یه دوش بگیری راحت می خوابی . اگر هم با من کار داشتی کافیه شماره 100 رو بگیری ، پایین زنگ میخوره.
    نفس گفت: از لطفتون ممنونم زینت خانم، چشم. راستی می تونم یه سوال کنم؟ زینت خانم : بله خانم جان بفرمایید؟ وفتی میومدم، یه خانم رو صندلی چرخدار داخل ایوون بود، ایشون کی بودن؟ زینت خانم گفت: آهان زهرا خواهرمه.از مشهد اومده اینجا بره پیش دکتر .دیسک کمر داره ، چند باری عمل کرده اما، فایده نداشته .خانم اجازه دادند، چند روزی پیش من مهمان باشه.فردا صبح ، پسرش میاد دنبالش برمیگردن مشهد. گاهی که دیگه نمی تونه راه بره روی صندلی چرخدار میشنه.خدا هیچ کسی رو مریض نکنه، سلامتی یه نعمت مادر ،شماها که جوونید قدرشو بدونید. اینو گفت و از اتاق خارج شد.
    نفس از داخل چمدون یک دست لباس راحتی برداشت و رفت تا دوش بگیره ،بعد از دوش رو تخت دراز کشید, و به سقف خیره شد .کل زندگیش مثله یک فیلم از جلو چشماش گذشت, هم غصه گذشته رو می خورد و هم نگران آینده بوذ. یاد مادر خدا بیامرزش افتاد که چه زود اونو تنها گذاشت،اهی کشید و یک قطره اشک از چشماش سرازیر شد. دلش هوای خونشونو کرد، دلش برای پدرش تنگ شد ، روزگاری که نفس باباش بود، اما پدرش بعد از ازدواج با نامادریش خیلی عوض شده بود، طوری که نفس رو مچبور کرده بود با برادر نا مادریش که مردی مطلقه و عیاش بود ازدواج کنه، نامادری نفس بچه دار نمی شد، به همین خاطر می خواست ثروت پدر نفس از طریق نفس به اون و برادرش برسه. اما نفس با گفتن نه جلوی نامادریش ایستاد، و اون زن هم با بدگویی های مکرر نفس رو از چشم پدرش انداخت، طوری که پدر تهدید کرد یا زن سیامک میشی یا دیگه دختر من نیستی .نفس هم تصمیم گرفت از اون خونه و از اون شهر بره. حالا اینجا بود، یک شهر غریب، یک خانواده غریب .تو همین خیالات بود که نفهمید کی صبح شده.
    حدودا ساحت 6 صبح بوذ که بیدار شد. لباس مناسبی به تن کرد و داخلی 100 رو گرفت اما کسی جواب نداد .تصمیم گرفت به طبقه پایین بره .وقتی پایین رسید، خانم مسنی رو ذید ,مودبانه گفت: سلام خانم ، صبح بخیر. ولی جوابی بجز یه نگاه همراه با اخم نداشت.بین موندن و رفتن مردد بود .اصلا نمیدونست چه کار باید کنه. شمرده و آروم گفت: خانم من پرستاریم که دیروز رسیدم . ولی باز جوابی نگرفت. عسی توام با نا امیدی و ترس داشت. کمی هم عصبی بود .با خودش میگفت :چرا این پیرزن جواب نمیده, اصلا چرا از دست من اعصبانیه .و اینکه اصلا چرا اینکارو قبول کرذه.اما سعی کرد با یک نفس عمیق آرامشش رو بدست بیاره.
    در همین حین زینت خانم از آشپزخانه بیرون اومد و خودشو به هال پیش نفس و خواهرش رسوند. نفس سلام و صبح بخیر گفت. زینت خانم با خوشرویی جواب داد، و کمی دستپاچه گفت، زهرا خانم خواهرم هستن، ایشون هم نفس ،پرستار خانم تاچ بخش. نفس به آرومی گفت :خوشبختم. اما خواهر زینت خانم همونجور با اخم به نفس نگاه میکرد. زینت خانم هم برای اینکه به این غائله پایان بده، با کمی دستپاچگی گفت: خوب خواهر جان علیرضا جلو در منتظره. اینم یه ناهار مختصر برای راهتون. و بعد هم خواهرش رو به طرف در هدایت کرد.
    زینت خانم وقتی برگشت، رو به نفس کرد و گفت خانم هنوز بیدار نشدن. بیا با هم بریم آشپزخونه ،صبحانه حاضره.هر دو به سمت آشپزخانه راه افتادن.
    نفس وارد اشپزخانه شد ؛ آشپزخانه ای بزرگ و شیک که یک میز شش نفره وسط آن قرار داشت . دست کمی از آشپزخانه خونه خودشان نداشت . زینت اشاره به صندلی کردو گفت : - بشین دخترم . نفس به آرامی پشت میز نشست . زینت خانم به نفس گفت: از خواهرم دلگیر نشو ، خیلی دلش می خواست که دخترش پرستار خانم بشه اما، خانم از کارش راضی نبود و خوشش نیومد، برای همین ناراحت با دیدن پرستار جدید کمی ناراعت بود، وگرنه خیلی هم مهربون و خونگرمه. نفس هم برای اینکه زینت خانم ناراحت نباشه ، گفت که نه بابا زینت خانم ، بنده خدا که کاری نکرد.زینت ابتدا به سراغ یخچال رفت و از درون آن بساط یک صبحانه کامل را بیرون اورد و روی میز چید . نفس با دیدن آنها گفت : زینت خانم زحمت نکشید من زیاد نمی خورم . زینت خانم در حال ریختن چای و بی توجه به اعتراض نفس گفت : - اینجا باید بخوری تا جون پذیرایی کردن از خانمو داشته باشی . نفس لحظه ای به فکر فرو رفت ؛ اینکه مگر پذیرایی کردن از خانم چقدر انرژی لازم داره که من از حالا برای بدست آوردنش باید خودمو آماده کنم ؟
     
    آخرین ویرایش: ‏19/2/16
    af3hin، Pari_A، ARROW و 12 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏2/5/15
    ارسال ها:
    837
    تشکر شده:
    12,360
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]






    فصل دوم
    بالاخره بعد از ساعتها انتظار زینت خانم اعلام کرد ، که خانم تاج بخش مایل به دیدن نفس هستند.نفس کمی احساس دلشوره داشت. با خودش می گفت :یعنی با چه جور خانمی روبرو میشم، مهربون، بد اخلاق. اصلا از کجا معلوم از من خوشش بیاد. تو دلش به خدا توکل کرد و پشت سر زینت خانم وارد پذیرایی شد. یک سالن پذیرایی ال مانند خیلی بزرگ، که به دو دست مبل استیل و میز ناهارخوری 18 نفره و ویترین و کنسول خیلی زیبا،،مزین شده بود،روی دیوار هم چند نقاشی زیبا و تابلو فرش به چشم می خورد ، یک طرف پذیرایی هم دارای شیشه های بزرگ تمام قد و رو به حیاط پشت بود، که با پرده های زیبایی پوشاننده شده بود. سمت چپ پذیرایی هم که به همان ال منتهی میشد ، به صورت سنتی تزیین شده بود . یک خانم حدود 60-55 ساله که نفس حدس میزد باید خانم تاج بخش باشه، روی یک مبل راحتی نشسته و کتابی در دست داشت، صندلی چرخدار هم کنار مبل بود. نفس با گفتن سلام . روزتون بخیر، خانم تاج بخش رو متوجه خودش کرد. خانم تاج بخش هم سرش رو از روی کتاب بلند کرد، و جواب نفس رو داد، و تعارف کرد که بشینه. نفس مبل روبروی خانم رو انتخاب کرد و با اجازه ای گفت و نشست.


     
    آخرین ویرایش: ‏19/2/16
    af3hin، Pari_A، ARROW و 12 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121
    [​IMG]




    چند لحظه ای از نشستن نفس میگذشت اما خانوم تاج بخش هنوز ساکت بود تا اینکه با یه سرفه کوچیک برا صاف کردن صداش شروع کرد
    خب خانوم جوان قبل از هر صحبتی میخوام یه نکته ایی رو بهت بگم که خیلی خیلی مهمه و شاید چون بهم گفتن همون طوری که میخوایم هستین قبول کردم اینجا باشی اطلاع چندانی از وضعیت خانواده ات ندارم کاری هم ندارم اما دختر جون اگر میخوای اینجا بمونی کار کنی به هر دلیلی ، نباید فضولی کنی تو هیچ کاری امیدوارم متوجه شده باشی ....
    هنگام بیان این جملات با نگاه دقیق و جدی به نفس میزان جدی بودنش رو نشون میداد نفس کمی دستپاچه بود اون ذاتا دختر ارومی بود و از فضولی کردن و سرک کشیدن تو کارای دیگران خوشش نمی اومد اما مگه چه چیز مهمی وجود داشت که اینقدر مهمه که نباید نفس از اون ها سردر بیاره !!!اما در پاسخ به سکوت معنی دار خانوم تاج بخش که منتظر جوابی از طرف نفس برای این به قولی قانون شماره یک لبخند کوچکی زد و به ارامی گفت ،خانوم من برای کار اینجام همونطوری که گفتید دلایلی دارم که باعث شده بخوام کاری به این شکل ۲۴ ساعته رو برای خودم انتخاب کنم اهل فضولی کردن نیستم به هیچ عنوان و خیالتون راحت من اینجا فقط پرستار شخصیه شما هستم و نه یک کاراگاه یا یه جاسوس دوباره لبخندی زد.
    ما خانوم تاج بخش همچنان با نگاه جدی به اون خیره شده بود.
    این نگاه نفس رو دستپاچه میکرد هنوز هیچ شناختی از اهالی این عمارت نداشت تنها کسانی که از هنگام ورودش دیده بود خدمتکار و خواهرش و الان هم خود خانوم عمارت با تمام دستپاچگی به ارامی نشسته و با لبخندی که معمولا همیشه بر چهره داشت به خانوم نگاه میکرد.
    دوباره خانوم با سرفه ای صداشو صاف کرد انگار یک عادت همیشگی بود و شاید هم نه این تازه اولین برخورد نفس بود و برای اظهار نظر خیلی زود.
    خب دختر جون به هر حال من باید میگفتم و گفتم تا فردا روزی دچار مشکل نشیم چون پسرم خیلی رو این موارد حساسه پرستارای قبلی هم بنا به خواست و صلاح دید اون اخراج شدند پس اگر میخوای اینجا بمونی رعایت کن.
    اما بقیه چیزایی که باید بدونی :شما اینجایی تا به کلیه کارای شخصیه من رسیدگی کنی من هیچ مستخدم شخصی ندارم نمیخوام بگم تو خدمتکارمی اما دوست ندارم کارهام رو چندین نفر انجام بدن کارای زیادی هم لازم نیست انجام بدی داروهام و مسائل پزشکیم و بعد از اون خورده کاری های شخصیه من که کم کم متوجه اشون میشی فقط منظم بودن برام خیلی مهمه همه چیز درست به موقع من راس ساعت هفت و نیم صبحانه میخورم و اصلا از تنهایی سر میز نشستن خوشم نمیاد صبحانه رو با من هستی و حتی بقیه وعده ها البته روزهایی که برادر و پسرم در خانه نیستن این وظیفه بر عهده شماست.
    دوباره با یک نگاه دقیق و منتظر به نفس خیره شده ود و نفس با یک بله خانوم متوجه هستم پاسخ نگاه رو داد خانوم دوباره ادامه دادند
    روزهای تعطیل میتونید تایم هایی که من دارو ندارم از عمارت خارج بشید برای اون روزها نیازی به اجازه نیست اما در بقیه روزهای هفته در صورتی که نیاز داشتید بیرون برید حتما هماهنگ کنید و درست طبق زمانی که مرخصی گرفتید برگردید ...درباره طرز پوشش .. نگاه دقیقی به نفس که با یک مانتو شلوار کاملا ساده و شالی که به سادگی موهاش رو پوشونده بود گفت من موردی در پوشش الانتون نمیبینم اما برای راحتی خودت نیازی به پوشش رسمی خاصی نیست اما من شیک پوش بودن افراد خانه ام برام مهمه فعلا تا همین حد کافیه خانومه جوان میتونید برید و خودتونو اماده انجام کارها بکنید از زینت میتونی لیست و زمان بندی داروهام و کارهای شخصیم رو بگیری از امروز بعد از نهار رسما کار شما در این عمارت شروع میشه.
    نگاه کوتاهی به نفس انداخت و بدون منتظر بودن برای پاسخی از طرف نفس کتابی رو که بعد از اِاز صحبت ا نفس بر روی میز گذاشته بودن برداشتن و مشغول مطالعه شدند.
    نفس هم بلند شد و به ارامی با اجازه ای گفت و به سمت اشپزخانه حرکت کرد.




     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏19/2/16
    af3hin، -Silence-، Shahab و 11 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏2/5/15
    ارسال ها:
    837
    تشکر شده:
    12,360
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]




    نفس انتظار چنین برخوردی رو نداشت. حس میکرد چقدر تحقیر شده. اما چاره ای نبود. یه کاری و شروع کرده بود و باید تا اخر می رفت، باید به خودش و بقیه ثابت میکرد که می تونه بدون کمک مالی پدرش هم ادامه بده، می خواست دست روی زانوی خودش بگذاره و بلند شه.
    زینت خانم مشغول سرخ کردن سبزی بود، از رنگ و بویی که راه انداخته بود ،معلوم بود ناهار قرمه سبزی بار گذاشته. نفس: زینت خانم خسته نباشید، اگه کاری هست ، خوشحال میشم کمکتون کنم. زینت خانم: نه دخترم کاری نیست.چای تازه دمه،یدونه برای خودت بریز، منم الان میام پیشت. نفس 2 تا لیوان چای ریخت و سینی رو روی میز گذاشت. زینت خانم هم برنج به دست روی صندلی نشست و مشغول پاک کردن شد .نفس رو به زینت خانم کرد و پرسید: راستی ، چند وقته خانم تاج بخش سکته کردن؟ زینت خانم آهی کشید و گفت : 5 سال پیش آقای تاجبخش در اثر سرطان فوت شدن. یکسال بعد هم با پسر کوچکشون سهند با ماشین از شمال بر می گشت، که تو جاده با یه کامیون تصادف کردن،و جابجا فوت میکنن . خانم هم بعد از شنیدن این خبر سکته کردند و پاهاشون فلج شد. الان با برادر و پسر بزرگشون سپهر زندگی میکنن . در اصل خونه آقان کاوه تو دبی هست ، اما بعد مرگ آقای تاجبخش ، خانم رو تنها نذاشتن و اکثرا اینجا میان . اقا سپهر به خاطر کارشون اکثرا مسافرت هستند. الان هم به خاطر کارها و پروژه هاشون تو دبی پیش داییشون هستند .
    نفس : راستی خانم تاج بخش گفتن که برنامه روزانشونو از شما بپرسم .
    زینت: وا... خانم از 7 صبح پا میشن، از اون اولشم سحر خیز بودن،بعدش صبحانه میل می کنند و وقت داروهاشون میشه . معمولا یک روز در میون دوش میگیرن. یه دوری تو حیاط میزنن، کمی به باغ پشتی با گل و درختای میوه سر گرم هستند. 2 روز در هفته ، شنبه و چهارشنبه فیزیوتراپی میرن. جمعه ها هم امام زاده صالح ،برای زیارت و هم سر خاک اقا و پسرشون. روزهای فرد هم که به کارای شخصیشون میرسن که خودشون بهت میگه.






     
    آخرین ویرایش: ‏19/2/16
    af3hin، ARROW، -Silence- و 12 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏29/12/15
    ارسال ها:
    389
    تشکر شده:
    4,913
    امتیاز دستاورد:
    113
    [​IMG]





    نفس از زینت خانوم تشکر کردو رفت سمت اتاق خانوم تاجبش که خانوم تاجبخشو ببره داخل حیاط اما خانوم تاجبخش تو اتاقش نبود،نگاهش به قاب عکس روی دیوار افتاد. یه دختر زیبا با چشمای عسلی روشن و پوست سفید ،که موهای بلند قهوه ای رنگشو یک طرفش ریخته بود و ،با لبخندی توام با غرور به لنز دوربین زل زده بود .همانطور که داشت به قاب عکس نگاه میکرد خانوم تاجبخش تک سرفه ای کردو نفس دستپاچه شدو سریع خودشو جمع کرد با لرزشی که تو صداش مشخص بود گفت:خ ....خا..خانوم ببخشید من اومده بودم شما رو ببرم داخل حیاط .
    خانوم تاجبخش بدون هیچ حرفی چرخ ویلچرو که نصفش داخل اتاق بود به خارج اتاقا حرکت داد.با این حرکت نفس به کمک اومد و خانم رو داخل حیاط برد وقتی رسیدن به پشت عمارت خانوم تاجبخش بدون اینکه به نفس نگاهی کنه گفت:میخام تنها باشم .نفسم از اونجا دور شد،وارد عمارت شد از زینت خانوم راجع به صاحب قاب عکس پرسید زینت خانم جواب داد:اون خانوم اسمش آزاده اس برادر زاده تاج خانومه ....




     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏19/2/16
    af3hin، ARROW، -Silence- و 10 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏2/5/15
    ارسال ها:
    837
    تشکر شده:
    12,360
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]





    خانم تاجبخش آه بلندی کشید، یاد آزاده قلبشو به درد آورده بود، آزاده برادرزاده عزیزش، یادگار همسر برادرش و بهترین دوستش آسمان که موقع زایمان از دنیا رفته بود. و عشق پسرش سپهر بود. هیچوقت اون روز رو فراموش نمی کرد، روزی که آسمان درد میکشید و رمقی براش نمونده بود، دکترها گفته بودن قلب ضعیفش طاقت زایمان رو نخواهد داشت و نباید بچه دار بشه ، ولی آسمان عاشق کاوه بود، و می دونست چقدر بچه دوست داره. برای همین خطر مرگ رو به جون خرید و با تمام مخالفتها باردار شد. اما قلب مهربونش طاقت نیاورد. تو لحظات اخر ، کاوه و دخترشو به مرجان سپرد. با یادآوری این خاطرات ،قطره اشکی رو گونه هاش چکید .خانم تاجبخش حس میکرد امانتدار خوبی نبوده. ازاده رو خودش بزرگ کرده بود، هنوز هم صدای خنده هاشو با سهند و سپهر میشنید .هیچکس نفهمید چرا یهو آزاده اینقدر تغییر کرد . 3 سال پیش از روزی که آریا دوست و همکار سپهر پاش به خونه خانم تاجبخش باز شد.آزاده کم کم شروع کرد به بهانه گرفتن .هیچ چیزی راضی و خوشحالش نمیکرد .آخر سر هم یکروز جلو همه ایستاد و گفت که دیگه احساسی به سپهر نداره و نمی خواد ازدواج فامیلی کنه. بعد هم خیلی زود با آریا ازدواج کرد و به کانادا رفت. از اون موقع هم کسی ازش خبری نداره. دایی کاوه چند باری خواسته بود عکس آزاده رو از دیوار برداره اما با مخالفت سپهر روبرو شده بود. بعد از اون هم کسی از آزاده حرفی به میون نیاورد. سپهر هم کلا از همه دخترها زده شده بود و به هیچ دختری اعتماد نداشت.


     
    آخرین ویرایش: ‏19/2/16
    af3hin، ARROW، -Silence- و 13 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. [​IMG]




    سپهر اطرافشو پر کرده بود از کار ؛ با مأموریتهای پی در پی به کشورهای دیگه وقت آزادی برای خودش نذاشته بود ؛ اینطوری کمتر فکر میکرد . اوائل اونقدر عصبی و کم تحمل شده بود که کسی جرأت نمی کرد با او حرف بزند .
    اما حالا کمتر فکر میکرد و کمتر حرف میزد . آزاده همبازی دوران بچگی اش و عشق دوران بزرگی او بود چطور می توانست به این زودی او را فراموش کند ؟ این اتفاق اورا اخمو و جدی کرده بود کسی صدای خنده اش را
    نمی شنید خیلی تلاش میکرد فوقش یک لبخند تلخ گوشه لبانش نقش می بست . اهالی خانه رعایت حالش را میکردند و در زما حضورش در خانه او را به حال خودش می ذاشتند نظر؛ نظر سپهر بود نمی خواستند
    بهانه ای به دست او بدهند .



     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏19/2/16
    af3hin، -Silence-، Shahab و 12 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏2/5/15
    ارسال ها:
    837
    تشکر شده:
    12,360
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]




    نفس از پشت شیشه خانم تاجبخش رو نگاه میکرد، با خودش فکر میکرد زن بیچاره چه غمی تو دلش داره که اینقدر پریشون و ناراحته. خدایا بهش صبر بده.یک جور حس محبت و دلسوزی نسبت به خانم تاجبخش پیدا کرد. فکر میکرد یه درد مشترک با هم دارن، هر دوی اونها عزیزانشونو از دست داده بودن،و نیازمند همدردی بودن .با خودش زمزمه کرد: از امروز همه تلاشمو میکنم تا کمتر غصه بخوره. نشد از مادر عزیز و بیمارم رو خیلی زود از دست دادم، خدایا کمکم کن کاری رو که برای مادرم نتونستم کنم ، برای خانم تاجبخش انجام بدم. با اینکه میخواد نشون بده که آدم سخت گیر و پر مدعاست ، اما معلومه قلب مهربونی تو سینه داره. این زن پر از عشق و عاطفه ست ، بعد رو به آسمون کرد و دست رو قلبش گذاشت و به یاد مادرش قطره اشکی چکوند .



     
    آخرین ویرایش: ‏19/2/16
    af3hin، ARROW، -Silence- و 10 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. [​IMG]



    نفس همانطور که غرق در افکار خودش بود احساس کرد که خانم تاجبخش قصد حرکت دارد پس بلافاصله از پشت پنجره کنار امد و با سرعت خودش را به حیاط پشتی رساند . خانم تاجبخش با دیدن نفس لبخند محوی روی لبش
    نشست . انگار داشت با خودش فکر میکرد که چقدر افکار ما با هم در ارتباط است . چون در آن لحظه داشت از خدا حضور نفس را طلب میکرد . دوست نداشت با صدای بلند کسی را صدا کند کسی هم اطراف نبود که به او
    بگوید برای همین درست در زمانی که داشت با افکار خودش کلنجار میرفت نفس را در یک قدمی خود دید . نفس متوجه لبخند محو خانم تاجبخش شد احساس کرد که رضایت اورا جلب کرده است . پشت صندلی چرخ دار
    قرار گرفت و در حالی که آن را به جلو هول میداد لبخند عمیقی زد .



     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏19/2/16
    af3hin، ARROW، Shahab و 10 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.