1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگی‌نامه سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار + اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏27/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    از زنــدگــانیــــم گــــله دارد جــوانیــــــم----- شرمنده‌ی جوانـــی از این زندگانیـم

    دارم هـــوای صحبت یــــاران رفتـــــه را -----یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

    پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق----- داده نویــــــد زندگــــی جــاودانیـــــم
     
    Αli язza، AmiR.TNT و Amoo Dexy از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    مُشـــرکان کز هر ســـــــلاحی فتنه و شــر میکُنند ----- از عـبا هنگامه وز عمّـــامه محشـر میکنند

    این محبت محتسب با دکّـــــــهۀ گـــــــــبران نــکرد ----- کایـن گروه تُحفه با محراب و منبر میـکنند

    یک ســخن کز دل برآید برلب اینــــقوم نیســــــت ----- گرچه از بانگ اذان گوش فلک کر میــکنند

    در دل مــــــــــردم هراس کیفر انـــــدازنـــدگــــــــان ----- خود چــرا کمتر هراس از روز کیـفر میکنند

    سـاقیان کوثرند امّا شـــــب از دســــت خــمـــــــار -----پای خُم هم میـخزند و می بساغر میکنند

    در کمین اهــل ایــمــان بــا کمـند کیـــد و کـیـــــــن -----پشت هر سنگی که میابند سنگر میکنند

    آنچــــه دین در قرنـــها کافر مســـلــمان کـــرده بود ----- این حریــفان جمـله را یکروزه کافر میکنند

    چون حقایق مسخ شده دین جز یک افسانه نیست----- کور دل آنانـــکه این افســانه باور میکنـنـد

    زنـــدگــی را آخــور و آبشـــــخوری داننــــد و بـــس -----وه که انسان همقطار اسب و استر میکنند

    وای از این بدخبره عـــطــاران کــــــــه از خبط دماغ -----پشگ را نایب مناب مشگ و عنبر میکنند

    کوره دهها غـــــافلند از کیــــمیاکــاران عشــــــــق ----- کز نگاهی سـکۀ قلب مسـین زر میــکنند

    در خرابــــات آی کــاینجا مســـلـــم و گـبر و یهـــود ----- جمله از یـکجُرعه می باهم برادر میـکنند

    ناز درویشــــــــان و اســــتغنای ایشــــــان کز بشر ----- سرفرو بردند و از افرشته ســر بر میــکنند

    جام جادوئی است بار نــدان که تا سر میکشیش -----جان به جانان وصل و دل پیوند دلبر میکنند

    گر تو بی کفش و کُله جَســـتی بکــــوی میــــکده ----- بی سر و پایان عشقت تاج بر سر میکنند

    آری اســـــتغنای طبـــــع و کیـــــمیـــــای تربیـــــت ----- لعل را همسنگ خـاک و خاکرا زیر میکنند

    ســینه صافی کن که از باران رحمـت چون صــدف ----- دامن دریــــا دلان پُر دُرّ و گـــــوهر میـکنند

    شـــــهریار از پلـــــه هـــــای عـرش اگــــر بالا روی-----قدسـیان بینی که شعر حافظ از بر میکنند
     
    Αli язza و Amoo Dexy از این پست تشکر کرده اند.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
    کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی
    هر کس آزار من زار پسندید ولی
    نپسندید دل زار من آزار کسی
    آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
    هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی
    سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من
    هر که با قیمت جان بود خریدار کسی
    سود بازار محبت همه آه سرد است
    تا نکوشید پی گرمی بازار کسی
    من به بیداری از این خواب چه سنجم که بود
    بخت خوابیدهٔ کس دولت بیدار کسی
    غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
    کس مبادا چو من زار گرفتار کسی
    تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید
    بارالها که عزیزی نشود خوار کسی
    آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
    به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی
    لطف حق یار کسی باد که در دورهٔ ما
    نشود یار کسی تا نشود بار کسی
    گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل
    شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی
    شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم
    به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی
     
    Amoo Dexy از این پست تشکر کرده است.
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    شیعیان دیگر هوای کربلا دارد حسین
    روی دل با کاروان کربلا دارد حسین

    از حریم کعبه جدش به اشکی شست چشم
    مروه پشت سر نهاد٬ اما صفا دارد حسین


    می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
    بیش از اینها٬ حرمت کوی منا دارد حسین...

    بس که محمل ها رود منزل به منزل با شتاب
    کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین

    رخت دیبای حرم چون گل به تاراجش برند
    تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسین

    بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب
    ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین؟

    سروران٬ پروانگان شمع رخسارش٬ ولی
    چون سحر٬ روشن٬ که سر از تن جدا دارد حسین

    سر به قاچ زین نهاده راه پیمای عراق
    می نماید خود٬ که عهدی با خدا دارد حسین

    او وفای عهد را با سر کند سودا٬ ولی
    خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین

    دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا
    با کدامین سر کند؟ مشکل دوتا دارد حسین

    سیرت آل علی(ع) با سرنوشت کربلاست
    هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین

    آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
    عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین

    دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
    داوری بین با چه قوم بی حیا دارد حسین

    ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان٬ زخمه ای
    گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین

    دست آخر کز همه بیگانه شد٬ دیدم هنوز
    با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین

    شمر گوید: گوش کردم تا چه خواهد از خدای
    جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین

    اشک خونین گو بیا بنشین به چشم «شهریار»
    کاندر این گوشه عزایی بی ریا دارد حسین
     
    Αli язza و Amoo Dexy از این پست تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    شبست و چشم من و شمع اشکبارانند

    مگر به ماتم پروانه سوگوارانند

    چه می کند بدو چشم شب فراق تو ماه

    که این ستاره شماران ستاره بارانند

    مرا ز سبز خط و چشم مستش آید یاد

    در این بهار که بر سبزه میگسارانند

    به رنگ لعل تو ای گل پیاله های شراب

    چو لاله بر لب نوشین جویبارانند

    بغیر من که بهارم به باغ عارض تست

    جهانیان همه سرگرم نوبهارانند

    بیا که لاله رخان لاله ها به دامنها

    چو گل شکفته به دامان کوهسارانند

    نوای مرغ حزینی چو من چه خواهد بود

    که بلبلان تو در هر چمن هزارانند

    پیاده را چه به چوگان عشق و گوی مراد

    که مات عرصه حسن تو شهسوارنند

    تو چون نسیم گذرکن به عاشقان و ببین

    که همچو برگ خزانت چه جان نثارانند

    به کشت سوختگان آبی ای سحاب کرم

    که تشنگان همه در انتظار بارانند

    مرا به وعده دوزخ مساز از او نومید

    که کافران به نعیمش امیدوارانند

    جمال رحمت او جلوه می دهم به گناه

    که جلوه گاه جلالش گناهکارانند

    تو بندگی بگزین شهریار بر در دوست

    که بندگان در دوست شهریارانههند
     
    Αli язza و Amoo Dexy از این پست تشکر کرده اند.
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    خوابم آشفت و سرخفته به دامان آمد

    خواب دیدم که خیال تو به مهمان آمد

    گوئی از نقد شبابم به شب قدر و برات

    گنجی از نو به سراغ دل ویران آمد

    ماه درویش نواز از پس قرنی بازم

    مردمی کرد و بر این روزن زندان آمد

    دل همه کوکبه سازی و شب افروزی شد

    تا به چشمم همه آفاق چراغان آمد

    وعده وصل ابد دادی و دندان به جگر

    پا فشردم همه تا عمر به پایان آمد

    ایرجا یاد تو شادان که از این بیت تو هم

    چه بسا درد که نزدیک به درمان آمد

    یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد

    خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد

    شهریارا دل عشاق به یک سلسله اند

    عشق از این سلسله خود سلسله جنبان آمد
     
    Αli язza و Amoo Dexy از این پست تشکر کرده اند.
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    ماندم به چمن شب شد و مهتاب برآمد

    سیمای شب آغشته به سیماب برآمد

    آویخت چراغ فلک از طارم نیلی

    قندیل مه آویزه محراب برآمد

    دریای فلک دیدم و بس گوهر انجم

    یاد از توام ای گوهر نایاب برآمد

    چون غنچه دل تنگ من آغشته به خون شد

    تا یادم از آن نوگل سیراب برآمد

    ماهم به نظر در دل ابر متلاطم

    چون زورقی افتاده به گرداب برآمد

    از راز فسونکاری شب پرده برافتاد

    هر روز که خورشید جهانتاب برآمد

    دیدم به لب جوی جهان گذران را

    آفاق همه نقش رخ آب برآمد

    در صحبت احباب ز بس روی و ریا بود

    جانم به لب از صحبت احباب برآمد
     
    Αli язza و Amoo Dexy از این پست تشکر کرده اند.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را

    ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را

    ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد

    زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را

    به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید

    که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را

    به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد

    ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

    طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید

    که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را

    به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر

    که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را

    به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود

    کجا بستند یا رب دست آن مشکل گشایان را

    نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم

    چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را

    به هر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلطید

    خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را

    به کام محتکر روزی مردم دیدم وگفتم

    که روزی سفره خواهدشد شکم این اژدهایان را

    به عزت چون نبخشیدی به ذلت می ستانندت

    چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را

    حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا بس

    که میگیرند در شهر و دیار ما گدایان را
     
    Αli язza و Amoo Dexy از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا

    که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را

    چه شعبده است که در چشمکان آبی تو

    نهفته اند شب ماهتاب دریا را

    تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح

    به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را

    کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن

    که چشم مانده به ره آهوان صحرا را

    به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند

    چه جای عشوه غزالان بادپیما را

    فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور

    که درد و داغ بود عاشقان شیدا را

    هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست

    شبیه سازتر از اشگ من ثریا را

    اشاره غزل خواجه با غزاله تست

    صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

    به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب

    جز این قدر که فراموش می کند ما را
     
    Αli язza و Amoo Dexy از این پست تشکر کرده اند.
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    این شعر زیبا و احساسی که توسط استاد شهریار خطاب به

    نیما یوشیج سروده شده است ...

    [​IMG]

    نيــما ! غـــم دل گو که غريبـانه بگرييم

    ســر پيش هم آريم و دو ديوانه بگرييم

    من از دل این غار و تو ازقله ی آن قاف

    از دل به هــم افتـیم و به جانانه بگرییم

    دودي ست درين خانه كه كوريم زديدن

    چشـمي بكف آريم و باين خـانه بگرييم

    آخر نه چــراغيــم كه خنــــديم به ایوان

    شمعــيم كه در گوشه ی ویرانه بگرييم

    من نيز چو تو شــاعر افســـانه خویشم

    بازآ به هم اي شــــاعر افســانه بگرييم

    با وحشت ديوانه بخــــنديم و نهـــــاني

    در فاجعـــه ی حكمت فــــرزانه بگرييم

    با چشـــــم صـدف خيز كه بر گردن ايام

    خــرمهــره ببــــينيم و به دردانه بگـرييم

    بلــبل كه نبــوديم بخـــوانيــم به گلــزار

    جغـدي شده شبـگير و به ويرانه بگرييم

    پـروانه نبــوديم در اين مشــــــعله باري

    شمـــعي شــده در ماتم پروانه بگرييم

    بيــگانه كند در غــم ما خنــــده ولي ما

    با چشـم خــودي در غم بيــگانه بگرييم

    بگــذار به هـذيان تو طفــــلانه بخــــندند

    ما هـم به تب طــفل طبيـــبانه بگـــرييم
     
    Αli язza از این پست تشکر کرده است.