1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگی‌نامه سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار + اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏27/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت

    به شرط آن که گهگاهی تو هم از من کنی یادی

    شهریار @};-

     
    Shaghayegh_Zh، n@der، DaniyaL و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن


    دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام
    نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام

    شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
    پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام

    از سیل اشکِ شوق دو چشمم معاف دار
    کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام

    جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
    آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام

    دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس
    من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام

    تنها نه حسرتم غم هجران یار بود
    از روزگار سفله دو چندان کشیده ام

    بس در خیال، هدیه فرستاده ام به تو
    بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام

    دور از تو ماه من همه غم ها به یکطرف
    وین یکطرف که منت دونان کشیده ام

    ای تا سحر به علت دندان نخفته شب
    با من بگوی قصه که دندان کشیده ام

    جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم
    افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام

    از سرکشی طبع بلند است
    پای قناعتی که به دامان کشیده ام
     
    Shaghayegh_Zh، n@der، DaniyaL و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن

    آرام و روان و نرم و سنجیده رود
    ما ناله کنان و یار، نشنیده رود!

    یک عمر گذشت و عاقبت فهمیدیم
    از دل نرود هر آنکه از دیده رود!

    ...
     
    Shaghayegh_Zh، n@der، DaniyaL و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    یک عمر گذشت و عاقبت فهمیدیم
    از دل نرود هر آنکه از دیده رود!

    "شهريار"
     
    *AliReza*، Shaghayegh_Zh، n@der و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    27 شهریورماه، سالروز «بزرگداشت استاد شهریار» و «روز شعر و ادب فارسی» گرامی باد.


    [​IMG]

    سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار (زاده 1285 تبریز- درگذشته 27 شهریور 1367)


    امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

    آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی


    کاهش جان تو من دارم و من می دانم

    که تو از دوری خورشید چها می بینی


    تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

    سر راحت ننهادی به سر بالینی


    هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک

    تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی


    همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند

    امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی


    من مگر طالع خود در تو توانم دیدن

    که توام آینه بخت غبار آگینی


    باغبان خار ندامت به جگر می شکند

    برو ای گل که سزاوار همان گلچینی


    نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

    که کند شکوه ز هجران لب شیرینی


    تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان

    گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی


    کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد

    ای پرستو که پیام آور فروردینی


    شهریارا اگر آئین محبت باشد

    جاودان زی که به دنیای بهشت آئینی


    "استاد شهریار"​
     
    Shaghayegh_Zh، n@der، DaniyaL و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    شمعم گریست زار به بالین که شهریار
    من نیز چون تو همدم سوز نهانیم...

     
    Shaghayegh_Zh، n@der، m naizar و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    خونبهایی کز تو خواهم،
    گر به خاک من گذشتی

    طره ی مشکین پریشان کن
    به رسم سوگواری...

    "شهریار"
     
    Shaghayegh_Zh، n@der، m naizar و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا

    که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را

    چه شعبده است که در چشمکان آبی تو
    نهفته اند شب ماهتاب دریا را

    تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح
    به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را

    کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن
    که چشم مانده به ره آهوان صحرا را

    به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند
    چه جای عشوه غزالان بادپیما را

    فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور
    که درد و داغ بود عاشقان شیدا را

    هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست
    شبیه سازتر از اشگ من ثریا را

    اشاره غزل خواجه با غزاله توست
    صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

    به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب
    جز این قدر که فراموش می کند ما را

    "شهریار"
     
    Shaghayegh_Zh، n@der، DaniyaL و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    آمدی در خواب من دیشب چه کاری داشتی؟
    ای عجب از این طرف ها هم گذاری داشتی

    راه را گم کرده بودی نیمه شب شاید عزیز
    یا که شاید با دل تنگم قراری داشتی...

    "شهریار"
     
    Shaghayegh_Zh، n@der، DaniyaL و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. شهریار در پی یک شکست عشقی ترم آخر پزشکی دانشگاه را رها میکند و ترک تحصیل مینماید.
    یعنی حدود 6 ماه قبل از اخذ مدرک دکتری از دانشگاه به دلیل شکست عشقی انصراف میدهد.
    او که به خواستگاری دختری از آشنایان میرود چون وضع مالی مناسبی نداشته و در ابتدا مشهور هم نبوده جواب رد میشنود.
    استاد ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺗﺎ 47 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﺠﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ...
    ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ ﺭﻓﺖ، به ﺍﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﯽ ﺑﻬﺮﻩ بوﺩ !
    ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ در ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺳﯿﺰﺩﻩ به ﺩﺭ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯿﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻭ بچه ﺑﻪ ﺑﻐﻞ ﺩﯾﺪ ، ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺳﺮﻭﺩ که واقعاً معرکه است :

    ﺳﺮ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﻭ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﻡ
    ﺗﻮ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﯼ؛ ﭘﺴﺮﻡ

    ﺗﻮ ﺟﮕﺮﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ
    ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕﺮﻡ

    ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻧﺮﺍﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﻮﺳﯽ
    ﻫﻮﺱ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ

    ﭘﺪﺭﺕ ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺭ ﻭ ﺳﯿﻢ ﻓﺮﻭﺧﺖ
    ﭘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﺭﻡ

    ﻋﺸﻖ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﻫﻨﺮ
    ﻋﺠﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﺮﺯﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺳﯿﻢ ﻭ ﺯﺭﻡ

    ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ
    ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﮐﺰ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻡ

    ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﻢ ﻋﻬﺪ ﻗﺪﯾﻢ
    ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮔﺬﺭﻡ.

    شهریار در یکی از سمینارها و شب شعری که در شیراز به مناسبت بزرگداشت سعدی و حافظ برگزار میگردد دعوت میشود.
    در آن سمینار شهریار غزل زیبایی میخواند که همه مبهوت میشوند.
    یک دختر دانشجوی رشته ادبیات از دانشگاه شیراز بلند میشود و مقاله ای در توصیف شهریار میخواند و او را شهریار مسلم غزل میخواند.
    دختر در پایان جلسه نزد شهریار میرود و خیلی زیاد از شهریار تعریف مینماید و میگوید که من عاشق و شیفته شما و این غزلتان شده ام.
    شهریار از دختر میپرسد نام شما چیست؟
    دختر میگوید غزاله
    شهریار فی البداهه این تک بیت را میگوید:
    ((شهریار غزلم خواند غزالی وحشی
    چه خوش است با غزلی صید غزالی کردم))

    استاد شهریار در اواخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان بستری میگردد و دکتر خانواده او را جواب میکند.
    دوستان و آشنایان شهریار برای بهبود روحیه او میروند و با اصرار آن خانم عشق قدیمی شهریار را راضی میکنند که به عیادت شهریار برود.
    عشق قدیمی شهریار که حالا یک پیرزن بود قبول میکند که به عیادت شهریار در بیمارستان برود.
    وقتی عشق قدیمی شهریار به بیمارستان میرود شهریار روی تخت بیمارستان خواب بوده است اما صدای قدمها و گام عشق قدیمی خود را میشناسد و از خواب بیدار میشود.
    وقتی عشق او در اتاق را باز میکند شهریار این شعر مشهور که از مفاخر ادبیات فارسی هست را برای عشق قدیمیش میسراید:

    آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
    بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

    نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
    سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا

    عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
    من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

    نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
    دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

    وه که با این عمرهای کوته و بی اعتبار
    اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

    شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
    ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا

    ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
    اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

    آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
    در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا

    در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
    خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

    شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر
    زین سفر راه قیامت میرود تنها چرا
     
    M!TRA از این پست تشکر کرده است.